|
خون دماغ كه می شوم هفت محله بالاتر هم می فهمند ترقه های چهارشنبه سوری تنم را می لرزاند *** پدرم برای سرب های خیابان هم ماسك می زند پنج دقیقه اگر دیر كند مادرم تمام شهر را تلفن می كند *** بچه جنوبی نیستم كه خمپاره دستم را بریده باشد و بغل دستی ام نفهمیده باشد خس خس هیچ حنجره ای خواب شب هایم را نمی دزدد حیاط مان بوی انتظار نمی دهد هیچ بمبی هم اتاق خواب مان را نخوابانده است *** چگونه از جنگ بگویم ؟! حسین حاج هاشمی
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
خاطرات سوخته ... الان ساعت چهار بعد از ظهر چهارشنبه است و من كه چهار روز از عملم گذشته بايد چند روز ديگر اينجا در بيمارستان شهر « هِمِر » آلمان بمانم تا قطعه اي را كه براي نايم ساخته اند آزمايش كنند . مي گويند با اين لوله تنفس براي شيميايي هايي مانند من آسان تر مي شود . مدتي است به صرافت افتاده ام خاطراتم را پاكسازي كنم و گويي زمان مناسبي پيش آمده . وقتي صفحات انبوه دفترچه خاطراتم را يكي يكي ورق مي زنم و خاطرات شيرين ، تلخ ، تكان دهنده و خاطره انگيز را مرور مي كنم ، دلم مي گيرد . حتي خاطرات شيرين خنده دار هم آنقدر سينه ام را مي فشارد كه نه تنها بغضم ، كه وجودم بتركد . وجه مشتركي در اغلب خاطره ها وجود دارد . اين كه همگي حس هاي شخصي من هستند و فقط من مي فهمم كه چه نوشته ام . براي همين ، امروز تصميم گرفتم ، همه را بسوزانم . اما قبل از سوزاندن يك كار ديگر بايد انجام دهم ، آن هم جداسازي است . برخي از صفحات به من تعلق ندارند و من حق ندارم آنها را بسوزانم . گويي من آنجا بوده ام تا ببينم و بشنوم و بنويسم ، براي همه مردم . از امروز اين صفحات را جدا مي كنم تا ببينم سرنوشت آن چه مي شود . *************
برگه اول : از روزي كه خرمشهر آزاد شده ، بمب هاي شيميايي امان از مردم اين شهر ويران را بريده است . به همراه برادر مسرور بايد يك گروه خارجي را همراهي كنيم تا از خرمشهر بازديد كنند . چند پيرمرد كه مي گويند پروفسور هستند به همراه چند عكاس اروپايي و يك عكاس ايراني . اروپايي ها با ديدن من تعجب كردند . شايد انتظار نداشتند نوجواني را در قد و قواره و شكل و شمايل من در لباس نظامي ببينند . با اين كه خطر آلودگي شيميايي در مناطقي كه بازديد مي كرديم ، شديد نبود ، اما همه گروه از ماسك و بادگير استفاده مي كردند . يكي از اين پيرمردها به نام پروفسور هندريكس كه از بقيه سرزنده تر بود ، سعي مي كرد با من ارتباط برقرار كند . دست آخر هم يك خودكار به من هديه داد . لابد فكر مي كرد من با پدرم به پيك نيك آمده ام و اين لباس را هم از سر شيطنت كودكانه به تن كرده ام . پروفسور هندريكس به يكي از خبرنگاران مي گفت ، اگر يك سرباز ايراني با تجهيزات كامل پدافند شيميايي هنگام بمباران در خرمشهر مي ماند ، حتماً كشته مي شد . زيرا اين حجم مواد شيميايي حتماً به پوست و ريه او نفوذ مي كرد . با خودم فكر مي كنم آيا اين اروپايي ها مي توانند باعث شوند صدام از عواقب كار بترسد . دوستم ياسر مي گويد ، اين اروپايي هاي ... از يك طرف مواد شيميايي را به صدام مي دهند و از يك سو مي آيند بررسي كنند چقدر پدر ما را درآورده ، تا بمب هاي شيميايي را بهتر درست كنند . *************
برگه دوم : امروز با ياسر به بيمارستان ساسان تهران رفتيم . يكي از بچه محل هايشان كه در گردان عمار است تازه از اتريش برگشته . آنها يك گروه بودند كه براي درمان تاول هاي شيميايي به آنجا رفتند . سه نفر از گروه به شهادت رسيده اند . تعريف مي كرد در بيمارستان اتريش ، اجازه ملاقات با هركسي را نداشتند . بيشتر ، دانشجويان مقيم اتريش دور و بر آنها بودند و غذاي ايراني براي آنها مي بردند . يكي از آنها به نام دكتر نهاوندي كه رئيس انجمن اسلامي دانشجويان اتريش بوده تصميم مي گيرد براي آن سه نفر كه شهيد شدند تشييع جنازه راه بيندازد . اما پليس اجازه خروج جنازه ها را نمي دهد . آنها هم سه تا جعبه خالي با روكش پرچم ايران در خيابان روي دست مي گيرند ، جمعيت زيادي از مسلمانان ترك و ايراني و عرب جمع مي شوند . پليس فكر مي كند انها جنازه اند ، حمله مي كند و با جعبه هاي خالي رو به رو مي شود ! بنده خدا از اروپا فقط يك تخت و يك اتاق را ديده است و چند تا خاطره از دانشجويان .
*************
برگه سوم : ديشب همه بچه هاي گردان زهير ، شيميايي شدند و به عقب رفتند . تمام جزيره مجنون آلوده است . ما هم بايد تا فردا برگرديم . سيّد كه از قديمي هاي جنگ است مي گويد قبل از آزادي خرمشهر ، عراق فقط چند بار از گاز اشك آور و تهوع آور استفاده كرد ، اما بعد از فتح خرمشهر ، انواع و اقسام بمب هاي شيميايي نيست كه مرتب روي سر بچه ها نريخته باشد . بايد ضربه فتح خرمشهر خيلي كاري بوده باشد كه صدام تير خلاص خودش را بزند و از يك سلاح ممنوع استفاده كند . آن هم اين قدر علني . چند روز پيش برادر مسرور را ديدم ، مي گفت آن پيرمردي كه از تو خوشش آمده بود ، دوباره به ايران آمده است . او از سفر قبلي مقداري موي سر يك زن را كه در بيمارستان اهواز در اثر تماس با گاز خردل شهيد شده با خود به بلژيك برده بود . خبرنگارها گفته اند دروغ مي گويي كه عراق از گاز خردل استفاده كرده است . پروفسور هندريكس درِ شيشه را كه موهاي زن در آن بوده ، باز مي كند و مي گويد اين موها را لمس كنيد ! اگر دروغ باشد كه هيچ اتفاقي نمي افتد ولي اگر راست گفته باشم و دست شما تاول بزند ، كاري از من بر نمي آيد . چون سولفو موستار ( خردل ) پادزهر ندارد ! تازه متوجه شدم چه بايكوت خبري شديدي عليه ما حكمفرماست . *************
برگه چهارم : امروز صبح در جفير بچه هاي لشكر را ديدم كه دم بهداري صف كشيده اند . مي گفتند : گاز اعصاب خورده اند . عصبي و وحشت زده به خود مي لرزيدند . صحنه رقّت انگيزي بود . بچه هاي دوست داشتني و نترسي كه هيچ كس حريف آنها نمي شود ، به بيماران رواني تبديل شده بودند . با خودم فكر كردم دشمن چقدر حقير و زبون است كه به جاي مقابله مردانه و رو در رو از سم استفاده مي كند . شايد دشمنان ائمه هم از وحشت رويارويي با آنها به سم روي مي آوردند . چنين دشمني مي ترسد به حقانيت حريف و قدرت و توان او اقرار كند . قانون جنگ مي گويد : بايد در مقابل كسي كه توان بيشتر دارد و حق با اوست ، تسليم شد . در اين جنگ ، هم حق با ماست و هم توان و روحيه ما بالاتر است . پس چرا صدام تسليم نمي شود و هر چه در ميدان كم مي آورد ، با سلاح شيميايي جبران مي كند ؟ ************* برگه پنجم : اولين بار است فاو را مي بينم . به نظرم فرماندهان عراقي ديوانه شده اند كه دستور مي دهند اين قدر مواد شيميايي در اين شهر خالي شود ! شايد ياد از دست دادن خرمشهر افتاده اند . اين جا ديگر مثل مناطق ديگر كسي پس از حمله شيميايي به عقب نمي رود . بچه ها مي ايستند تا ديگر توانشان تمام شود . هركس اينجا نفس بكشد آلوده مي شود . صادق مي گويد : از شنود قرار گاه خبر گرفته يك گردان عراقي هم شيميايي شده . جهت باد مكر دشمن را به خودش برگردانده . گرچه آن بدبخت هايي كه شيميايي شدند به احتمال قوي جيش الشعبي بوده اند . سرفه و سوزش چشم اينجا طبيعي است . هركس مي آيد دست خالي بر نمي گردد . فكر نكنم بتوانم تا فردا دوام بياورم . آيا فاو در صفحه زمين به فراموشي سپرده شده است ؟ چه كسي جز خدا مي بيند ظلمي را كه در اين شهر رخ مي دهد ؟ . . . . ************* برگه دهم : بنياد مي گويد تا درصد تعيين نشود ، هيچ هزينه درماني تعلق نمي گيرد . چند آزمايش ريه داده ام هزينه اش صد و بيست هزار تومان شده است . گفتند : بايد از بيمه بگيري . در سالن انتظار بيمه در نوبت نشسته ، روزنامه مي خواندم . ناخواسته حرف هاي دو خانم پشت سري را مي شنيدم . معلوم است اغلب حرف ها در مورد چيست ! : مهناز رو هفته پيش تو هفت حوض ديدمش . يه خواستگار براش اومده شيمياييه ! گفتم : نري زنش شي ها ! اينها بچه دار نميشن ! خودش هم يك چيزهايي ... صدايم كردند و بلند شدم . خانمي از پشت كيوسك شماره شناسنامه خواست . اولش نشنيدم چه مي گويد سرم را جلوي پنجره شيشه اي بردم ، بوي دهانم به او خورد با حالت چندشناكي عقب رفت . برگه ها را گرفتم و به اتاقي وارد شدم . خانمي برگه ها را وارسي كرد و پرسيد : حالش بده ؟ لابد حدس زده بود كسي با چنين آزمايش هايي در اين بعد از ظهر گرم تابستان بايد زير كولر خارجي اكسیژن ساز در حال استراحت باشد . نخواستم بگويم خودم هستم . گفتم : شيمياييه ! بدون اينكه سرش رو بلند كنه گفت : آخ اي !! اينها مي ميرند همه شان ، نه ؟! هفته گذشته تلويزيون فيلم تكراري يك جانباز شيميايي را پخش مي كرد كه سرطان داشت . معلوم نبود چرا صورتش ورم شديد كرده بود . احتمالاً سيستم ايمني بدنش از كار افتاده بود . اسمش محمدرضا شاهرخ بود . عاقبت هم شهيد شد . مجيد مي گفت : هر وقت شبكه خبر اين جانبازهاي شيميايي دم شهادت را با آن وضع رقّت انگيز نشان مي دهد دخترم ميپره بغلم ميگه : بابا تو هم اينطوري ميشي ؟ مي گفت هرشب كه اخبار تشييع جنازه يك شهيد شيميايي را نشان مي دهد ، تا چند روز خانواده من به هم مي ريزد . با هر تماس تلفني ، منتظر يك خبر از من هستند . وقتي دخترم از مدرسه مي آيد با نگراني سراغ من را مي گيرد و مي پرسد : بابا كو ؟! . . . . . ************* برگه شانزدهم : امروز جواب آزمايش معده دوستم ناد علي هاشمي آمد . سرطان است ! از آثار گاز خردل . به آرامش او غبطه مي خورم . از وقتي جواب آزمايش را شنيده ، جك گفتن هايش بيشتر شده . راستي چرا بچه هاي شيميايي اين قدر آرام اند ؟ اينجا بقيه جانبازان را هم مي بينم . براي عمل دست يا پا يا عمل زيبايي آمده اند . كساني كه نيمي از صورتشان رفته . ولي بچه هاي شيميايي با طراوت تر ، مظلوم تر و آرام ترند . وقت كمبودها ، صبورترين ها شيميايي ها هستند . فكر مي كنم چون مرگ لحظه لحظه همراه ماست ! بچه هاي شيميايي در هر نفس به خود ياد آوري مي كنند كه اين نفس هاي به شماره افتاده روزي پايان خواهد يافت . قصه غريبي است . انسان ها براي برآورده كردن نيازهاي خود تلاش مي كنند و همه اين دوندگي ها خلاصه مي شود در آب و غذا و خانه . اما آنچه بدون زحمت براي همه انسانها و حيوانات و گياهان مهياست ، هواست و همين هوا از ما شيميايي ها دريغ مي شود . . . ************* برگه نوزدهم : امروز عاشوراست . ايرانيان از سراسر آلمان براي مراسم به خانه جانبازان در كلن آمده اند . سينه زني و نوحه و قيمه امام حسين عليه السلام . پس از ناهار يك ايراني مقيم آلمان به نام رهنما ، از ما سه نفر شيميايي خواست با او در كنار راين صحبت كنيم . او وكيل است و مي گويد ما مي توانيم از شركت هايي كه به صدام كمك كرده اند سلاح شيميايي توليد كند شكايت كنيم و غرامت بگيريم . يكي از دوستان مي گويد ، به ما گفته شده اگر كسي اقدامي كند ، سفرهاي درماني اش لغو مي شود . دست آخر رهنما كارت خود را به ما داد و رفت و من مقابل رود آرام راين نشسته ام و با خود مي انديشم ، چرا چنين حقي از ما سلب شده است ؟ آيا شكايت ما پشت كردن به نظام جمهوري اسلامي است ؟ آيا اين سدهايي نيست كه خودمان براي خودمان ساخته ايم ؟ ما كه وارد چنان جنگ سختي شديم ، چرا بايد از اين جنگ ها بترسيم ؟ جنگ فرهنگي ، جنگ ديپلماتيك ، جنگ حقوقي ! ************* برگه بيستم : چند ماه پيش يكي از بچه هاي جانباز كه تازه از بيمارستان همر مرخص شده بود ، شبانه دچار خونريزي شديد بيني مي شود . پزشك بيمارستان بر بالينش مي آيد و آنقدر گاز استريل را در بيني اش فشار مي دهد كه چشمش نابينا مي شود . بنياد مستضعفان و جانبازان براي او وكيل مي گيرد و عليه بيمارستان شكايت مي كنند . امروز بعد از ماهها تلاش بي ثمر ، وكيل بيمارستان به اين دوست جانباز ، يك برابر و نيم مبلغ درخواست ديه اش را پيشنهاد داده تا دست از شكايت بردارد و آبروي بيمارستان حفظ شود . او هم پذيرفت . . ************* برگه بيست و دوم : در بيمارستان ساسان بستري بودم كه خبر رسيد چند فلسطيني را بستري كرده اند . به ديدن يكي شان رفتم ، يكي از دانشجويان فلسطيني كه براي تحصيل آمده بود ، در اتاقش نقش مترجم را بازي مي كرد . پرسيدم ، چه كشوري بيش از همه مدافع فلسطين است ؟ انتظار داشتم بگويد ايران ولي گفت عراق ! باور كردم تبليغات دروغين صدام ملعون ، نافذ تر از آن است كه ايران با درمان مصدومان فلسطيني بتواند ذهنشان را روشن كند . ديگر نپرسيدم پس چرا براي درمان به عراق نرفتي ؟ لابد مي گفت صدام بيچاره به دليل به خطر انداختن منافع آمريكا در منطقه و شليك موشك به تل آويو و بيرون رانده شدن از كويت ، شرايط خوبي براي پذيرايي و درمان ندارد ! ياد كتاب « لابي مرگ » افتادم . « تيمرمن » در اين كتاب نوشته است ، شعار حزب بعث اين بود كه سه نژاد موذي در جهان هست كه معلوم نيست خداوند چرا آنها را خلق كرده است . بنابراين وظيفه ما نابودي آنهاست . يكي مگس ، يكي يهود و ديگري ايراني ! وقتي آن سرلشكر عراقي در مصاحبه مطبوعاتي در اروپا گفت ايرانيها را مثل حشرات موذي امشي كرديم ، همانگونه كه شما به حشرات موذي خود سم مي پاشيد و هياهويي در رسانه هاي غربي ايجاد كرد ، همه تصور مي كردند اين جمله ها از دهانش در رفته است . غافل از اينكه شعار حزب بعث همين است . صدام كينه اي از ايرانيها به دل كاشته است كه به رغم روابط پنهان با اسراييل ، همه باور كرده اند بزرگترين مرد عرب در مقابل صهيونيست ، صدام است . . . . . ************* برگه بيست و هفتم : از ميان چندين NGO مرتبط با مصدومان شيميايي كه با آنها آشنا شده ام ، يكي هست كه جدي تر از بقيه فعاليت مي كند و واقعا NGO است . يعني از رانت ها و كمكهاي مخفي و علني دولتي و ارگاني استفاده نمي كند . دبير آن خودش شيميايي است . امروز مي گفت در ملاقات با يكي از مسئولين ليست برآورد خسارت هاي جنگ را كه تهيه كرده بوديم ، خواندم . ايشان گفت : ما هم يك برآورد خسارت پس از پذيرفتن قطعنامه ارائه كرديم . مي گفت : پرسيدم براي آسيب رواني جواني كه قدش به تدريج از پدر ويلچري اش بالا مي زند چه قدر خسارت محاسبه كرديد ؟ صدمات خانواده شيميايي ها را كه با هر حمله تنفسي به هم مي ريزند چند دلار نوشتيد ؟ براي شكست روحي مادران مفقود الاثرها پس از اعلام آخرين مراسم تشييع شهداي تفحص چه مبلغي در نظر گرفتيد ؟ . ************* برگه بيست و نهم : خانمم كه از در سالن عروسي خارج شد تا بيايد و سوار ماشين بشود در راه سرش را تكان مي داد . پرسيدم چيه ؟ گفت : براي دوستت متاسفم ! و ديگر حاضر نشد چيزي بگويد . ظاهراً از همسرش خوشش نيامده بود . احمد از دوستان زمان جنگ است كه در شاخ شميران شيميايي شده است . مشكل او حمله تنفسي يا تنگي ناي نيست . مشكل عمده اش سرفه هاي خون آلود و درد شديد ريه است . هرچند ماه يكبار هم لكه هاي قهوه اي سراسر پوست بدنش را مي پوشاند و پس از چند روز خود به خود خوب مي شود . همسرش هم دختر معاون يكي از وزراست و نيمي از عمرش را در كشورهاي اروپايي گذرانده است . هنوز يك ماه از عروسي شان نگذشته و ما هنوز در نوبت هستيم تا كادوي ازدواجشان را برايشان ببريم كه خبر داد ، دارد طلاق مي گيرد . توضيح زيادي نداد اما ظاهراً در يكي از شبها كه خون بالا مي آورد سركار عليه صراحتاً مي گويد : مُردني ! من نمي خواهم با تو زندگي كنم ! بعد هم او را كتك مي زند و در بالكن حبس مي كند . حال بنده خدا وخيم مي شود و اورژانس و بيمارستان و غيره . يك سال گذشت تا طلاقي كه دو طرف به آن رضايت داشتند عملي شود . الان با خواهر يكي از شهداي كربلاي پنج ازدواج كرده و رضايت در وجودش موج مي زند . به نظرم ما بچه هاي شيميايي خيلي از همسر شانس مي آوريم . بد قلق ترين و بدحال ترين بچه هاي شيميايي چنان همسراني نصيبشان شده كه مثال زدني هستند . تمام پزشكان درمان گر ما در اروپا توصيه مي كنند بچه ها با همسرانشان به سفر بيايند . حتي يكي از آنها آمار عملي گرفته بود و ثابت كرده بود كوتاه شدن دوران نقاهت و بهبود سريع و موفقيت عمل بستگي تام به حضور و همراهي همسران بچه ها دارد و مسئول خانه جانبازان را متقاعد كرد كساني كه امكان سفر براي همسرانشان وجود دارد ، محروم نمانند . وقتي فكرش را مي كنم ، وضعيت همسر سيد جلال سعادت را مي بينم ، همسر شهيد كلاني را مي بينم ، همسر شهيد نادعلي هاشمي را مي بينم از خودم مي پرسم ، ما جانبازتريم يا همسرانمان ! *************
برگه سي ام : امروز داشتم در مورد همسر جانبازان شيميايي فكر مي كردم . ديدم همه مان به شدت مديون همسرانمان هستيم . سيد جلال كه به خواستگاري اش آمدند . مي گفت وبال همسرم مي شوم . ولي بالاخره به چه كسي بله گفت ! از خودگذشتگي تك تكشان يك فيلم است . واقعاً معجزه است . زندگي كردن با يك جانباز شيميايي كه هيچ كس موقعيتش را درك نمي كند . مردم جسم شيميايي ها را هم نمي شناسند ، چه برسد روحيه شان را . در هواي آلوده كه نمي توانند نفس بكشند . دويدن و پله برايشان ممنوع است ، در محيط هاي بسته مثل اتوبوس و مترو و سينما و يا نزديك دود سيگار و قليان ، جان مي دهند . ديگران هم نمي توانند سرفه هاي خلط دار و بوي دهان ايشان را تحمل كنند . هيچ كس نمي داند يك جانباز شيميايي شب ها را چگونه صبح مي كند ؟ كسي نمي داند حمل و نقل كپسول اكسيژن و دستگاه بخور سرد و مصرف چندين اسپري و قرص و عمل جراحي ماهانه يعني چه ؟ كسي نمي فهمد اضافه شدن استرس سفر خارجي و ويزا و هزينه سفر و اقامت و درمان در كشور خارجي به استرس هاي كار و زندگي و فرزند يعني چه ؟ و اين همه را جانباز نيست كه تحمل مي كند ، همسر جانباز است كه صبورانه تحمل مي كند . ************* برگه آخر ] نوشته همسر شهيد [ : اين صفحات جداشده از دفترچه هاي گوناگون ، تنها صفحات باقي مانده از خاطراتي است كه همه سوزانده شده اند . مي خواهم خاطرات همسرم را با اين صفحه كامل كنم . يك ماه پيش همسرم حميد كه تازه از آلمان بازگشته بود و حال عمومي اش خوب بود ، به صرافت افتاده بود تمام بدهي هايش را بدهد و امانتي ها را رد كند و كار عقب مانده اي در زندگي نگذارد ! نمي دانستم چرا ؟ روز پنجشنبه بود كه حالش بد شد . خود را به خانه رساندم دو ساعتي منتظر آمبولانس شديم . بالاخره همراه دوستش دكتر امامي كه او هم جانباز است به بيمارستان رفتند . چند ساعتي در اورانس معطل شدند و حالش وخيم تر شد . او را به بخش بردند و صبح روز بعد بدن بي جانش را به من تحويل دادند . يك هفته طول كشيد به خودم بيايم . پرس و جو كردم ، شنيدم بدون دانستن سوابق شيميايي او و بدون اينكه بدانند بيش از ده سال است با ناي متورم به زندگي خود ادامه مي دهد ، با ديدن تنگي نفس سعي كرده اند لوله اي از ناي او رد كنند . نتيجه اش معلوم است ! خونريزي و خفگي ناشي از پر شدن ريه از خون و بالاخره شهادت . اين يادداشت را به همراه خاطراتش برايتان مي فرستم . تمام نوشته هايش مستند است . شايد مروري باشد بر بيش از بيست سال درد و رنجي كه هزاران مصدوم شيميايي غريبانه تحمل مي كنند . پي نوشت : تدوين مهدي نيرو منش
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
|
|
||||||