تبليغاتX

.: ای که امیر حرم دل تویی :.

حديث معرفت اميرالمؤمنين به نورانيّت : من همان كسي هستم كه نوح را به امر پروردگار در كشتي حمل كرد . من همان كسي هستم كه به امر پروردگار ، موسي را از دريا عبور داد . من همان كسي هستم كه به اذن پروردگار ،‌ ابراهيم را از آتش بيرون آورد . من همان كسي هستم كه به اذن پروردگار ، نهرها را جاري ساخت و چشمه ها را شكافت و درختها را كاشت . منم عذاب روز « ظلّه » . منم آنكه از محل نزديك ندا كرد كه ثقلان ( جن و انس ) آن را شنيدند و گروهي آن را فهميدند . هر آينه من به هر گروهي از جباران و منافقان به زبان خودشان مي شنوايانم . منم خضر داناي موسي و منم آموزگار سليمان پسر داوود . منم ذوالقرنين و منم قدرت عزّوجّل . منم محمّد و محمّد ، من است . من از محمّدم و محمّد از من است ؛ خداي تعالي فرمود : « دو دريا را به هم آميخت و ميان آن دو برزخ و فاصله اي است كه تجاوز به حدود يكديگر نمي كنند . »ء

 

 

شهیدان

كه در آسمان ها

كه در همین خیابان های گرفتار

همچون عابرانی نورانی

هر روز

از كنار ما می گذرند

و صدای خدا را نمی شنویم :

« و لا تَحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتاً ... » .

ما ، امّا

با عینك های دودی

و غفلت های عمودی

شب های جمعه

به قبرستان ها می رویم

و شهیدان

برای ما فاتحه می خوانند !

و ما

دوباره بر می گردیم

به حُجره و بازار

آرزوهایمان را می شماریم

و ریشخند دنیا !

و هرگز با منطق عینك های دودی

روشن نمی شویم كه :

« عند ربّهم یرزقون » یعنی چه ؟ !

و روزها و هنوزها می گذرد

و ما همچنان

دست هامان خالی است !

»»»»»

رضا اسماعیلی

منبع : دوماهنامه حدیث زندگی

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

پنج شنبه چیزی ننوشت

 

از بچّه رزمنده های خوش فكر بود .

صبح جمعه ، كنار تانكر آب رفت تا پیراهنش را بشوید ؛ امّا دید كه داخل قوطی صابون ندارد .

شنبه ، كاغذی به دیوار گونی خاكی سنگر ، سنجاق كرد و روی آن نوشت :

1.       صابون .

یكشنبه نوشت :

2.       نخ و سوزن .

سه شنبه وقتی از خرّمشهر برگشت ، روی واژه های صابون ، نخ و سوزن ، خرما و تلفن خطّی كشید .

چهارشنبه نوشت :

نماز اوّل وقت .

پنج شنبه چیزی ننوشت .

و جمعــــــــه بود كه كاغذش بوی سیب

گرفت .

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

  

طرحي براي صلح

 

* طرحي بـــــــــــراي صلح ( 1 )

 

كودك

با گربه هايش در حياط خانه بازي مي كند

مادر ، كنار چرخ خياطي

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چاي تازه

در خانه مي پيچد

صداي در !

-   « شايد پدر ! »

 

**************

 

* طرحي بــــــــــراي صلح ( 2 )

 

شهيدي كه بر خاك مي خفت

چنين در دلش گفت :

« اگر فتح اين است

كه دشمن شكست ،

چرا همچنان دشمني هست ؟ »

 

**************

 

* طرحي بــــــــــراي صلح ( 3 )

 

شهيدي كه بر خاك مي خفت

سرانگشت در خون خود مي زد و مي نوشت

دو سه حرف بر سنگ :

« به اميد پيروزي واقعي

نه در جنگ ، كه بر جنگ ! »

 

 

قيصر امين پور

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

تو مرده‌اي سردار، مردان ما يك بار ديگر آمدند سردار، مردان صخره و دشت. مردان رود و نيزار، مردان راز و نياز اينان مثل رگ‌هاي نوراني صاعقه‌اند، مثل پاره‌هاي آهن و مثل براده‌هاي نورند. ببين چگونه ارابه‌هاي پولادين تو در دست‌هاي مردان ما مثل موم آب مي‌شوند و چگونه سربازان مفلوك تو بر خاك زانو مي‌زنند، ببين چگونه خاكريز‌ها و سنگرهايت در دشت گسترده شلمچه از هم فرو مي‌پاشد و دهان فرماندهانت از ترس قفل مي‌شود. تناور مردان ما را ببين. حريتي در دل آن‌ها است كه به وسعت شقاوت تو زبانه مي‌كشد. بايد اين مردان را شناخته باشي. بايد به تو گفته باشند كه اينان كيانند . اين مردان يك شبه اروند رود را به خواب ناز فرو بردند تا به بيداري فاو برسند. همين مردان بودند كه پوزه‌ ي تو را از حميديه تا به فاو به خاك ماليدند و از مهران تا كركوك نعش تو را بر خاك كشيدند و امروز از شلمچه تا بصره و فردا تا كربلا تو را لگدمال خواهند كرد، سردار تو مرده‌اي تو روزي مردي كه نتوانستي آن نور را خاموش كني، نوري كه از غار حرا به قلوب ملت ما تابيده بود. و اكنون مي‌رود تا جهاني را روشني بخشد. سردار، تو روزي مردي كه ما بسياري از آن‌چه را كه دوست مي‌داشتيم از دست داديم .

نخل‌هاي شكسته را به ياد فرزندان‌مان با خون و آتش زينت داديم و امواج رودها را به نام دلاوري نام گذاري كرديم. اين قلل مرتفع كه به آبي آسمان عزّت و صلابت مي‌بخشند به نام نامي گمنامي ثبت شدند تا گل‌هايي كه بر دامن آن مي‌رويند سرخ باشند. حتي سرخ‌تر از خون پاكي كه تخته سنگ‌هاي آن را رنگين كرده بود. سردار تو همان روز مردي روزي كه دختر بچه روستايي از پنجره كومه‌اش نگاه معصومش به كلاه آهني سربازانت افتاده، روشني قلب كوچكش خاموش شد، و در بستر عروسكش به خواب ابدي فرو رفت. آري سردار ! ، امروز ما پيروزيم، به بركت آن نور، پيروزيم به بركت خون‌هايي كه مثل فواره به آسمان پاشيد و تنور سرخ اين همه شقايق، دشت‌ها و كوه‌هاي ما را گرم كرد. سردار، تو مثل هر ديكتاتور ديگري مي‌ترسي و مي‌لرزي، تو مي‌دانستي كه بخاري كرملين براي هميشه آدمي را گرم نمي‌كند و شومينه كاخ سفيد ممكن است با فوت يك بسيجي خاموش شود، براي همين است كه تو باد كرده‌اي به روي دست آن پوست فروش كه خنده‌هاي آهنين دارد و روي زين اسب آن گاوچران هفتاد ساله باد كرده‌اي. سردار، آيا مي‌داني كه آن‌ها پاپيون‌هاي مشكي خود را آماده گذاشته‌اند تا برايت اعلام عزا كنند، به پشت تريبون حماقت در ستايش جنايات تو نطق كنند. سردار، آن‌هايي كه تو را با زاغه مهمات نوازش مي‌كردند نگفتند كه اين سرزمين، سرزمين رسول الله است، نگفتند كه اين مردان فرزندان حيدرند، آيا به تو نگفتند كه اين مردان بر نوك قله‌ها گلوله‌ي خمپاره مي‌گذارند و تخته سنگ‌ها را پله مي‌كنند. نه سردار، آن‌ها هم نمي‌دانستند و نمي‌دانند، تو هم نمي‌داني بعد از اين مدال‌هايت را براي بچه‌ها بگذار تا سرگرم شوند. يونيفرم، شنل و دستكش مخمل را براي مترسكي بگذار كه شرمنده صاحب جاليز است، سردار آماده باش، مردان ما مي‌آيند تناور مرداني كه سبزي جنگل از دم گرم آنان است. آماده باش سردار، تا مردان ما نقطه سرخ رنگ و مرطوبي را بر شقيقه‌ات هديه كنند. آري سردار! تو مرده‌اي پيش از آن كه مردان ما از راه برسند.

 

نامه‌اي را كه شهيد احمد شوشه فرزند عباس از گرگان، بعد از عمليات كربلاي 5 ، نوشته است .

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

اگـــــــــــر آه تـــــو از جنــس نيـــــــــاز است

در بـــاغ شهـــــــــادت باز باز است

 

اي ارونـــــــــد !

جسدها را به امانت گرفتي تا خواستني تر باشي...

شهـــــــدا را در برگرفتي تا كوثري شوي، تا عاشقان از عطر وجودشان بوي كارون را از فرسنگها فاصله حس كنند و مشامهاي بوي خوش حضورشان را با طراوت روزهاي عمليات كربلاي 4 و والفجر8 در هم آميزند و ياد آن ياران سفر كرده و لحظات آسماني را زنده نگه دارند.

اي ارونـــــــــد !

بغضي كه در موج هايت نهفته است، آنها را قوي تر و وحشتي تر به ساحل مي كوبد عشق را زمزمه مي كند و عاشقان را گرفتار نجواي آسماني خود. آن زمان كه عاشقان قدم بر امواج خروشان تو گذاردند مي دانستند اين قدرت را داري كه روزي پيام آور عشقشان باشي.امانتدار خوبي بودي. عشقشان را در دل موج هايت پنهان كردي و چشمشان را در اعماق وجودت جاي دادي.

تو آنها را آنگونه كه خواستند پذيرفتي …

تو پل شهري براي عبور آنان از خود و رسيدن به معشوق خود.

حال آنكه ديگران بدنبال پلي هستند براي عبور از تو …!!!

اي نخلهــــــــــــــا !

شما ريشه در خون و سر بر آسمان افتخار و غيرت اين ملت داريد. ريشه هاتان مستحكم و سيراب از خون ، سرهاي بريده تان گواه پايداري تان تا آخرين لحظه هاي نبرد دلاورانه فرزندان اين مرز و بوم است، شما نيز اگر پا نداشتيد تا پا به پاي رزمندگان پيش برويد اما پشت سر آنان مانديد و ثابت كرديد كه حق ماندني است، اگر چه سر برود، اگر چه سبزي وجود از دست برود اما قامت سوخته استوار خواهد ماند.

شما اينگونه مانديد تا سبزي گويا براي آيندگان باشيد.

شما از خود گذشتيد تا ني زارها رشد كنند و در پناه شما هم قامتتان شوند. همانگونه كه نسل سوم انقلاب رشد كرد و در سايه فداكاري ها و از خود گذشتگي هاي نسل دوم همپاي آنان شد. با تن سوخته و سر بريده ، راست قامت تر از پيش ايستاديد تا اين نونهالان نو رسيده را در پناه و تكيه خود به ثمر رسانيد.

شايد رسالت شما هيچگاه به پايان نرسد. شايد شما نيز جز شاهدان زميني اين كبوتران آسماني هستيد. آن زمان كه امام شهيدان به همراه ايشان سرازخاك برداشته و در ركاب آقايشان بار ديگر حماسه آفرينند شما نيز بر خود مي باليد كه روزي سنگرگاه اينان بوده ايد و عقبه شان.

روزي كه آنها در پناه شما جنگيدند و پيش رفتند و بر شما تكيه دادند و جان باختند.

شما در سرزميني ايستادگي كرديد كه بايد با وضو بر آن قدم گذاشت.

خاكي كه به واسطه سيراب شدن از خون آن عزيزان مطهر و مقدس شد.

اي نخلهـــــــــا !

بگوئيد بر يادمان خميني چه گذشت؟

اي نخلهاي سوخته شما از چه شرمنده ايد كه ديگر رنگ سبزي و طراوت را به خود نديديد؟

شايد اينگونه مي نمايانيد كه عزيزاني هم روزي اينجا و در كنار شما ايستادند.

سوختند ، پرواز كردند ،  اما پشت نكردند.

ديدار از هويزه و مدفن مردان مردي كه ايستاده جان دادند.

تا ديگران ايستادگي را بياموزند.

خداحافظ بدنهـــــاي پاره پاره

خداحـافظ مــــردان بي ادعـــــــــــــا

خداحافظ مدافعان هميشگي حرمت حريمهـــا

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

ماه رمضان سال 74 بود که همراه بچه‌ها در ارتفاع 112 فکه مشغول جستجوي زمين بوديم. چند روزي مي‌شد که شهيد پيدا نکرده بوديم. بچه‌ها بدجوري شاکي شده بودند. از نگاه‌هاي مشکوک فهميدم که چه قصدي دارند. تا آمدم به خودم بجنبم، همه دوروبرم را گرفته بودند. رسمي بود که بايد به آن تن مي‌دادم، هر وقت چند روزي شهدا خودشان را نشان ندهند، يکي از تازه واردين را خاک مي‌کنند تا شهدا دلشان به حال او بسوزد و خودي نشان دهند. تا آمدم التماس کنم که نه! مرا خواباند روي زمين و «محمدرضا حيدري» که پشت دستگاه بيل مکانيکي بود، در نزديکي‌ام پاکت بيل را در زمين فرو برد و مقدار زيادي خاک رويم ريخت. فقط مواظب بودند که خاک توي چشم و گوش و دهانم نرود.

خاک را که ريختند، رفتند سراغ کندن زمين و مرا به حال خود رها کردند، دم غروب بود و هوا مي‌رفت که تاريک شود. در حالي که سعي مي‌کردم خاک‌ها را از جلوي صورتم کنار بزنم تا راحت‌تر نفس بکشم، نگاهم افتاد به همانجايي که حيدري بيل مکانيکي را در زمين فرو برده بود. يک تکه لباس بيرون زده بود. بچه‌ها را صدا کردم، اول فکر کردند مي خواهم کلک بزنم تا از زير خاک بيرون بيايم. آمدند جلو؛ تکه لباس را که ديدند، باورشان شد ولي خيلي سريع اتفاق افتاده بود.

خاک‌ها را کنار زدند و بيرون آمدم، درست جايي که مرا خاک کرده بودند، زير محلي که پاهايم قرار داشت. جمجمه را که بيرون آورديم،

يک گلوله وسط پيشـــــــــــاني‌اش خـورده بود.

 احتمالاً جاي تير خلاصي بود.

 اسم شهيد «علي نيرنا» بود ، بدنش را هم دو سه متر آن طرفتر پيدا کرديم که يک ترکش از پشت به کتفش خورده بود و هنوز ترکش توي استخوان بود .

 

منبع : كتاب گراي آشنـــــا

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :. 

بسمه تعالی

 

ریاست محترم دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد

جناب آقای دکتر محمودزاده

ضمن عرض سلام و آرزوی توفیق برای جنابعالی به عنوان ریاست دانشگاه و نماینده وزیر محترم بهداشت و درمان در استان بدینوسیله ما کارکنان ایثارگر و جانباز و آزاده و خانواده شهید این دانشگاه برائت خود را از اقدامات  و عملکرد غیراصولی و غیرقانونی هیئت تخلفات اداری دانشگاه  از جنابعالی درخواست می نمائیم ضمن توجه و عنایت خاص به عملکرد این واحد که در جایگاه ضمانت اجرایی برخورد با مفاسد و تخلفات اداری قرار گرفته است زمینه لازم را برای سالم سازی فضای دانشگاه  و واحدهای تابعه از گروه گرائی و باند بازی فراهم نموده و با فراهم نمودن سلامت واحدهای نظارتی و انضباطی دانشگاه گام مهم و موثری را در سلامت اداری و بسط و توسعه عدالت و قانون گرائی بردارید .

 

جناب آقای رئیس :از شما به عنوان نماینده وزیر در استان انتظار داریم در برخورد با شبکه ها و گروههای قدرتی که در بدنه سیستم اداری دانشگاه شکل گرفته است مسامحه ننموده و از سوء استفاده برخی ها از جایگاه اداری و اختیارات قانونی در جهت خواستها ی شخصی و باندی خود با قاطعیت جلوگیری نمائید .

ما ایثارگران و جانبازان و آزادگان و خانواده های شهدای عضو خانواده بزرگ دستگاه بهداشتی و درمانی استان همواره از عملکرد ناصواب و توام با استبداد و خودرایی مجموعه هیئت تخلفات اداری دانشگاه ناراضی بوده و نه تنها نسبت به حجم بالای آراء صادره این هیئت بر علیه قشر ارزشمند ایثارگر و بسیجی و جانباز خود در دانشگاه معترض می باشیم بلکه در مورد محتوای این آرا که بیشتر مستمسکها و دستاویزهای واهی منجر به این قبیل آراء بوده اند اعلام انزجار می نمائیم .

 

دوستان و همکاران عزیز ما در مواجهه با این قبیل برخوردها با گذشت و اغماض و کرامت خاصی که داشته اند همواره برای اجتناب از جنجال و تشنج در سازمان خویشتن داری به خرج داده و از کنار تضییع حقوق خود گذشته اند و همین امر موجب جری تر شدن این هیئت فرمایشی در مشکل تراشی برای کارکنانی که به دلایل مختلف مورد بغض و کینه آنها بوده اند گردیده و امروزه شاهدیم اکثر قریب به اتفاق کارکنان سالم و ارزشی ما دارای سابقه پرونده تخلفات در این قسمت بوده و تخلفات سنگین اجرایی و اداری و مدیریتی و مفاسد اقتصادی دستگاه در این مدتی که حضرات مشغول بهانه تراشی و پرونده سازی برای بچه های مخلص دانشگاه بودند ، نادیده گرفته شده است .

این موضوع نشانگر این است که یا قاطبه ایثارگران و جانبازان و ایثارگران و خانواده شهدای ما افرادی متخلف و ناصالح هستند و یا اینکه جریان موروثی و ازلی و ابدی حاکم بر تخلفات اداری ما با کارکنانی که کرنش و تعظیم و تکریم بی مورد در مقابل جریان قدرت آنها نمی کنند مشکل داشته و این اشکال به صورت آراء واهی و غیر منطقی و غیر اصولی صادره در طول سالهای سال بروز و ظهور کرده و می کند .

 

متاسفانه جناب آقای دکتر داودپور در راس این جریان با اتخاذ صبغه حزب اللهی و تظاهر به تقید و تدین در این سالها راه را بر موضع گیری و برخورد نیروهای ارزشی دانشگاه بسته و با خویشتن داری و ملاحظه کاری ما حاشیه امن ایشان و جریان مورد حمایتش فراختر گردیده است .

اینک وقت آن رسیده است که با پی گیری مستمر نیروهای ارزشی و پایبند واقعی دانشگاه به مفاهیم عدالت و ارزشها در مورد چند و چون آرا صادره مواخذه انجام شده و در خصوص قصورات و کوتاهی های انجام شده در برخورد با تخلفات واضح و فاحش مدیریتی و مالی در این مدت استعلام شود تا بر همگان معلوم شود که ریشه حب و بغضهای نهفته در عملکرد ایشان چه بوده است.

 

جناب آقای دکتر محمود زاده ریاست محترم دانشگاه :

ما کارکنان ایثارگر و جانباز و آزاده امضاء کننده ذیل طومار بخشی از اعتراضات نهفته در دلهای همکاران خود هستیم که پای تمام تبعات این اعتراض ایستاده و آماده همکاری مورد به مورد مسائلی هستیم که به لحاظ رعایت کردن برخی مسائل امکان اشاره به آنها در این نامه غیرمحرمانه نبود و در فرصت مقتضی به ذکر مورد به مورد مسائل در جایگاه قانونی خواهیم بود .

 

نقل از وبلاگ :جــوانان حزب الله شهرکرد

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :. 
 

 

عيد يعني چيدن هفت سين توي يك اتاقك حلبي بالاي سنگ قبري سرد ، يعني عكسي از من و او كنار هم ، عيد يعني دلتنگي ، يعني دلم مي خواست اينجا بود هرچند سالهاست كه رفته است ، عيد يعني هويــــزه ، خـــــارك ، مجنـون ، يعني يك پلاك ، مشتي خاكستــــر ، عيد يعني تابوتي پوشيده با پرچم سه رنگ كه روي سپيدي اش براي او نوشته ام : « التمـــاس دعــــــا » ، عيد يعني بو كردن چفيه اي كه جا گذاشت ، يعني هر لحظــه او را ديدن كه براي بار آخر نگاهم مي كند و دست تكان مي دهد ، يعني خوابش را ديدن ، يعني يك دفترچه يادداشت ، چند نامه كهنه ، عيد يعني تكرار صدايش وقتي گفت : « جنگ كه تمام شد ، بر مي گردم . » ، عيد يعني برگشتن چند استخــــوان سپيد كه همــــه ي او بود ... .

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :. 

تقــــــديم به جانبازان سرافــــراز ميهنم

 

 

 

مي شناسمت اي مرد !

اي يادگار روزهاي آهن و آتش

گام كه بر مي داري

در ازدحام اين همه

عابر بي درد

زخمهايم شكوفه مي بندد

اين عصا

اين شلوار تا خورده

آبروي ميهن منند

كيست كه نداند

ديروز دريچه هاي آسمان

بر بلنداي خاكريزها گشوده

و كبوتران چشمت

تا كرانه هاي آبي خدا رفتند

 

از « كرخه تا راين »

پا به پاي تو آمدم

 

گفتم : چشمهايت ؟

گفتي : « گرفته به بال فرشته ها »

افسوس ، ديگر

اسير كوچه هاي عافيتم

و دستم نمي رسد به آسمان

تا ضريح چشمهايت را

زيارت كنم

 

مي شناسمت اي مرد !

مثل « مهاجر »

هر روز مي آيي و مي روي

كاش از « ديده بان »

خبر مي داشتي

راستي !

يادت هست آنروز

در آن حجم غليظ درد

صدايي از بي سيم ها

در آسمان پيچيد :

« فرشته بفرستيد »

 

صداي تو

چقدر پير شده است

 

كاش يكبار ديگر

دعوت مي شديم

به « عروسي خوبان »

شايد

موج نگاه تو

ما را بگيرد

 

 

كجاي اين خاك

آشناي نام تو نيست

كيست كه نداند :

در هياهوي « نام » و « نان »

حرمت عشق را نگه داشتي

كسي مثل تو

دلواپس فردا نيست

فرداي عشق

فرداي زخم

 

مي شناسمت اي مرد !

تو تفسير خط مقدمي

ميدان هاي مين

ديروز

شاهد عبور عاشقانه تو بود

 

نگاهت

آيينه حماسي ترين لحظه هاست

و نامت ترانه سرخي است

در آسمان ميهنم

و يادت

در جاي جاي شعرم

جاريست

ديگر نمي سرايم

مگر از بغض هاي شكسته در گلو

از پيشاني بندهاي سرخ و سبز

 

بگذار بگريمت اي مرد !

من خواب ديده ام

كسي در ازدحام اسطوره اي باستاني

آخرين آيينه هاي آسماني را

به نگارخانه غبار آلود و غريب اين ديار ارمغان مي آورد

و در بنفشه زار چشمهايش

كارواني از

شهيدان عشق

به امامت خورشيد

نماز مي خوانند

تعبير خواب مرا

 

مردماني مي دانند

كه ديرگاهيست

از ديار كوچيده اند

و اين كتيبه را به يادگار گذاشته اند –

كه

فصل غباروبي آيينه ها

نزديك است

 

ديگر قرار ندارم اين روزها

دلم هواي سفر كرده است

مي خواهم امشب

سر به كوه بگذارم

و فردا

بر بلنداي قله ها

لحظه هاي آمدنش را

به انتظار بنشينم

 

انتظـــــــــــــار سهــــــــــــــــــم مـــــــــــــاست

 

  ســـــــــــهم شيعــــــــــــــــــــــــه –     

 

السلام عليك يا حجـــــــــــــه ابن الحسن

 

السلام عليك يا صاحب الزمـــــــــــــــــــــــــان !

  

 

 « برگرفته شده از كتاب آن روزها رفتند ... ، عبدالحسين رحمتي

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 
 

 

 

معصوميت در چهــــــــــــره اي كه از كربلا

قاســـم بن الحســــن

 را برگزيده بود .

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

اي شهدا !

برخيزيد ؛ گويي اينجا همه چيز تمام شده است . انگار نسل جهادديده ي ديروز به خط پايان رسيده است . مي ترسم اگر سراغمان نياييد و كلامي و حرفي بر زبان نياوريد ، ما هم كم كم باورمان شود كه همه چيز تمام شده است . باورمان مي شود كه ديگر هيچ ردّپايي از شما پيش رويمان نيست و بايد با دنياي مدرن پيش رفت و پرستيژ داشت و با محاسن آنكارد و قيافه اي اداري همه چيزمان مثل آدم شود . اگر شما حرفي نزنيد باورمان خواهد شد كه امام جلوي چشمانمان ، جرعه جرعه جام زهر نوشيد و همگي گفتيم : « الحمدلله ، جنگ خانمانسوز تمام شد » !

 

اي شهدا !

كه جوانمردي فقط در ذائقه ي شما بود ، بياييد و لحظاتي از خلوت بهشت فارغ شويد و زخم تركش ها را فراموش كنيد و از ما دلجويي كنيد . بعد از شما ، لباس خاكيمان را ازتن در آوردند . اجازه نداريم مثل آن روز ها بگوييم : « التماس دعا » ! به ما مي آموزند كه چگونه بخوانيم و بنويسيم !

 

اي شهدا !

آنچه دنياي بي شما و بي امام (ره) را براي ما قابل تحمل كرده است ، وجود « خامنه اي » عزيز است .

 

 

اي خوش انصاف ها !

اينجا ديگر بلدوزرهاي جهادگران بي سنگر كه خاكريزهاي صداقت و درستي بنا مي كردند ، خاموش شده است . اينجا خيانت به رفيق ، قاموس فرصت طلبان و رسيدن به جاه و مقام به بهاي خاموشي عزت نفس است .

 

اي شهدا !

اينجا ديگر از عروج خبري نيست و همه در فنا شدن ، دست و پا مي زنند . دستهاي ناپاك به هم گره خورده تا بر نسل جوان امروزي ، روح بي اعتقادي و دنيازدگي را جريان دهد . دنياي غرب ، كوبه ي هوس بر دلها مي كوبد و در اين روزگار ، مردم پرفتنه اي هستند با زبان دين ، مراد دنيا و مسند و بقاء بر قدرت خويش را مي طلبند و از تكه تكه شدن پيكرها ، نردبان صعود مي سازند ؛ اگر در برابر مظالمشان ، كلام حقّي بگويي در مسلخگاه هوا و هوس هايشان ، قرباني مي شوي .

آري ، اينجا بازار هزار رنگ بي مهري هاست . ساكنين اينجا به جرم بي وفايي محكومند . براي همين است كه دلمان تنگ شماست . ديگر ياد شما از چند شب خاطره فراتر نمي رود . بسيجي بودن به همان چند قطره چكان فلج اطفال ! خلاصه شده است . گريه و حسرت در فراق شما ، به جهالت و حواس پرتي ياد مي شود .

  

اي شهدا !

به داد ما برسيد . اينجا ماندن ، سخت است . قنوت نمازمان را با دلتنگي شما مي بنديم و در سجده بي تاب فراق شما هستيم و در ركوع خميدگي قامتمان ، نشان دوري از شهادت است . اين سكوت غربت ، دردناكترين دردي است كه تاب و تحمل را از وجودمان زدوده است . ما هرگز به چنين صلح سبزي فكر نمي كرديم و تنها جولانگاهمان ، ميدانهاي سرخ انديشه مان بود و اينك بازمانده ترينيم . زندگي بي شهادت ، رياضت تدريجي براي رسيدن به مرگ است و در اين انتظار بي تابيم و براي وصل به شما لحظه شماريم . اگر چنين نباشيم بايد آنقدر بي تفاوت شويم كه همه باورهامان را فراموش كنيم تا ما نيز مثل ديگران به نوايي برسيم و از مسير تملق و چاپلوسي ، خادمين درگاه مصلحت انديشان شويم .

 

اي شهدا !

ما در روزگار فقر محبت ، نگاهمان لبريز از ياد و التماس به شماست . اگر خوب گوش كنيد ، خواهيد شنيد كه دل ِ شكسته ي ما بهترين آوازي است كه در فراقتان شب و روز مي نوازد . پس از شما ، تحمل اين روزگار سخت است . صبرمان ، بهانه اي است كه ما را به سكوت مرگ آوري دعوت ميكند . كاميابي هاي دنيا ، مقدمه ي فراموشي از ذكر خداست و پايانش با لبخند شيطان مأنوس است .

 

اي شهدا !

صبر ما براي شماست ، هر چند به فنا و فراموشي جان ما باشد . يادتان نرود در هنگامه ي خلوت و جلوت ، دستي بر دلهاي رنجور ما برآوريد .

 

 

خداحافظ اي شهدا ، اي گلبرگهاي خونين شلمچه ، اي لبهاي سوخته ي فكه ، اي گلوله هاي تشنه ، اي تشنگان فرات شهادت ، شما رفتيد و ما مانديم و راه ناتمام ...

 

الأحقر محمد عبدي

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

قسمتي از وصيتنامه شهيد محمّد عبدي

 

 

خداوندا !

خوشا به حال آنان كه در رحمت و عطاي بيكران تو آرميده اند . هماناني كه از زن و زندگي و فرزند و دنياي خويش براي رضاي تو گذشتند تا به تو برسند و عاقبت هم رسيدند .

هر گاه به آسمان مي نگرم از كران تا بيكران عظمت تو را مي بينم . همه كائنات مسجود توأند  و همه تسبيح گو و ثنا خوان تو . سايه ي لطف خود را بر سر همگان پرتو انداخته اي و ما به گناه و معصيت مشغول .

 

 

همه جا حرم توست و ما حرمت شكن . وه كه حرم تو چه رنگ و بوئي دارد و جمال تو چه نوري و عظمت تو چه شكوهي !

به خدا قسم هركسي كه خدا را ببيند ، زنده نخواهد ماند . هر كس كه جلوه اي از جلوه هاي او را مشاهده كند فنا خواهد شد .

 

آري ! صحن و سراي خدا هميشه باراني است .

 

 

خداوندا !

ديگر دوكوهه ، آن وادي عشق ، يكي از هفت شهر عشق جبهه از آواي سكوت مملوء از غبار غريب و بي كسي فرياد دارد ؛

 

 

 

« كجاييد اي همه ي كساني كه روزگاري را در اين وادي زندگي مي كرديد ؟ چرا يادي از دوران بهشتي خود نمي كنيد ؟ چرا در جهنم دنيا فرو رفته ايد ؟ آيا ديگر خواندن نافله ي شب برايتان مهم نيست ؟ ... »

وقتي از دور به آن ساختمان ها مي نگري و اگر اهل دنيا باشي مي گويي : خب ، اين هم بنايي است » ولي نه ! چنين نيست . آنجا وادي عشق به مهدي (عج) است . حاج همت ، حاج احمد و حاج عباس و ... ياران صديق مهدي (عج) بودند كه اگر خوب بنگري هنوز مي توانی حضورشان را حس كني .

 

 

 

حضور در دوكوهه ، يك ديوانگي است . مگر در وجود آن در و ديوار چه نهفته است ؟ وقتي يك مشت خاك از اماكن متبركه شلمچه ، طلايه ، فكه ، هويزه و فاو ... را استشمام مي كني ، مي تواني به راز آن پي ببري .

 

 

 

خوش به حال كساني كه معبود خويش را در خاكهاي گرم شلمچه و در سه راهي شهادت جستجو كردند و يافتند .

 

 

الاحقر محمد عبدي

_______________________

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

سالهاست که در سکوت و خلوت شب به جبهه ها می نگرم

 

و به جدايی بين خود و خاکريزها می انديشم

 

و در اندوه ياران و مردان خاکی پوش

 

با دلتنگی خود مويه سرايی می نمايم

 

و هربار دلم را روانه کمين ها در قلب دشمن «قلاويزان» و

 

سنگرهای متروک شده «چنگوله» می کنم.

 

همان جايی که نقطه رهايی و وصل به خدا بود.

 

همان جايی که بهترين ماوا و گذرگاه مردانی بود که هنوز

 

خاک پايشان طوطيای چشم مان و

 

رد گامهايشان يادآور حضورسبزشان درميدان خون و شهادت

 

است.

 

مردان خاکی ٫ خاکريزنشينی که ذکر دعا و زمزمه های نيمه شبشان

 

در سنگر های به ظاهر تاريک و در معنا نورانی جبهه ها

 

عرش را به تسبيح وا می داشتند

 

و با پشت پا زدن به آمال و آرزوهای دنيوی

 

لحظات شيرين شهادت را تجسم و به انتظار می نشستند

 

و همچون پرستوی مهاجر تا فراسوی رازها پرواز می نمودند.

 

و با عبور از لابه لای ابرها و کهکشانها

 

خود را به ستاره پرفروغ می رساندند

 

و برای هميشه آشيانه خودرا ترک و با اين ديار غربت خداحافظی می نمودند.

 

و با شمع وجود خود روشنايی بخش ره گم شده

 

ما در پيچ و خم های روزمره زندگی شدند .

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

مى‏سوزم از فراقت روى از جفا بگردان

 

هجران بلاى ما شد يارب بلا بگردان

 

 

 

رمضان آمده است و عطر آسمانى سحرهاى رمضان، عشق را در كالبد خسته عاشقان و عارفان جارى كرده است . خدايا! دوباره زمزمه «يارب، يارب‏» سحرگاهان، شور خاصى در خانه متروك دلم جارى مى‏كند و ترنم «اللهم انى افتتح الثناء بحمدك‏» ،  همه تشنگان جام وصلت را بى‏قرار كرده است .

 

من در ميان سيل اشك عشاق، دست‏هاى بى‏پناهم را به سوى آسمان بر مى‏دارم و ديده بر افق مى‏دوزم . لب باز مى‏كنم تا بگويم، اما بغضى سنگين راه گلويم را مسدود مى‏كند و اشك در خانه چشمانم حلقه مى‏زند .

 

با روحى سرگردان و جسمى فرتوت، به سوى تو آمده‏ام و دست نياز به سوى تو دراز كرده‏ام كه جز تو دست‏آويزى ندارم . آينه قلبم را سياهى گناه و آلودگى فراگرفته است و اسب تك تاز نفس در وجودم جولان مى‏دهد . تو مرا آفريدى كه خليفه تو در زمين باشم و من اين موجودى كه شايستگى مقام خليفة‏اللهى را دارد تا حضيض ذلت‏سقوط كردم ... . اكنون در چاهى سياه و تاريك، با قلبى سرشار از گناه و آلودگى و شرمسار از افعال و كردار خود، رو به سوى تو كردم و دست طلب به سوى تو دراز كردم ... ديروز وقتى باد هوس برگ و بار درخت وجودم را بر زمين ريخت، وقتى كه زمين سرسبز وجودم، در خشكسالى معنويت، به كوره راهى باير تبديل مى‏شد و از كمبود آب زلال معنويت ترك برمى‏داشت; وقتى اين تصاوير را در وجود ويران شده‏ام مى‏ديدم، ندايى به من مى‏گفت:

 

بى‏تو سرگردانتر از پژواكم در كوه، گردبادم در دشت، برگ پاييزم در پنجه باد . بى‏تو سرگردانتر از نسيم سحرم از نسيم سحر سرگردان، بى‏سر و بى‏سامان . بى‏تو اشكم، دردم، آهم ... آشيان برده ز ياد، مرغ درمانده به شب گمراهم . بى‏تو خاكستر سردم، خاموش، نتپد ديگر در سينه من دل با شوق . نه مرا بر لب بانگ شادى، نه خروش ... بى‏تو ديو وحشت هر زمان مى‏دردم!

 

چه آواى خوشى بود، آن آوايى كه اين جام سخن را به آهستگى در كام جانم فرو مى‏ريخت و زمين تشنه وجودم حريصانه اين جام را سر مى‏كشيد . ابتدا كلمات برايم نامانوس بود و گنگ! ... آخر اين قلب سياه شده در اثر گناه و طغيان، اين زمين لم يزرع چه مى‏توانست‏بپذيرد؟ ... زمين لم يزرع و باير دلم، دور شده از باران عشق الهى، در جستجوى قطره‏اى هر چند اندك و ناچيز از آب معرفت‏بود و حالا اين ندا در وجود من به سخن درآمده بود و زمين حريصانه اين قطره‏ها را مى‏بلعيد ... ندا بار ديگر جملات را برايم تكرار كرد: «بى‏تو مرغ درمانده به شب گمراهم‏» ! آسمان چشمانم به باران نشسته بود و آرام آرام مفهوم كلمات در قلبم جاى مى‏گرفت و حالا ... در اين واپسين نفس‏هاى خورشيد، در اين لحظاتى كه شفق با آخرين قطرات هستى خورشيد خونين گشته، من در حالى رو به سوى بارگاه كبرايايى‏ات كرده‏ام كه تمامى پيكر رنجور و نحيفم را ظلمات و سياهى سركشى و عصيان فرا گرفته است . در سنگستان زندگى، در تلاطم خوبى‏ها و بدى‏ها، بلم شكسته وجودم، در گرداب نيستى و هلاكت، بيش از پيش به جلو مى‏رفت تا به شهر غرور رسيد . من شهريار شهر غرور و تكبر بودم و نخوت و آز را در مجاورت كاخ سركشى‏ام جاى داده بودم . آنگاه كه بر سرير حرص نشسته بودم و نخوت و آز برايم نغمه سرداده بودند، آن ندا در آسمان قلب زنگار گرفته‏ام زمزمه كرد: «يا ايهاالانسان ماغرك بربك الكريم‏» . سراسر وجودم به لرزه درآمده بود و پايه‏هاى نااستوار تخت‏سلطنتم لرزيد و در حال فرو پاشيدن بود . نمى‏دانستم به كدام سوى پناه ببرم و به كجا بگريزم كه مرا اميد نجاتى باشد، سرگردان و حيران و وامانده از كشاكش نفس و وجدان بودم كه نداى آسمانى بار ديگر زمزمه كرد:

 

 

هر گاه در تلاطم امواج زندگانى اسير گشتى و راه به وادى نيستى بردى، قرآن بخوان. كتاب عشق را گشودم و خواندم: «ادعونى استجب لكم ...»

 

وجودم آرامشى يافت كه تا به حال نچشيده بودم . خداى من! در دلم شوق تو، اكنون به نياز آمده‏ام .

 

آمده‏ام تا قلب سياه شده‏ام را با نور كبريايى‏ات جلا بدهى و سياهى را از آن پاك كنى . آمده‏ام تا كوير لم يزرع دلم را با باران رحمت الهى‏ات به گلستانى از شور و عشق، و شوق و طراوت تبديل سازى . آن ندا به من مى‏گويد: درد را بايد گفت ... حرف را بايد زد . و من آمده‏ام تا دردهايم را برايت‏بگويم، كه تو خود گفتى: صد بار اگر توبه شكستى، بازآ! آمده‏ام تا سينه‏ام را كه آينه‏اى است‏با غبارى از غم و اندوه، پاك كنى . آمده‏ام، چرا كه آشيان تهى دست مرا مرغ دستان تو پر مى‏سازد ... آمده‏ام، چرا كه هيچ كس جز تو لايق دل بستن نيست; كه همه فانى‏اند و تو باقى! آمده‏ام، چرا كه حالا دريافتم، دل هر كس دل نيست . آمده‏ام، چرا كه كودك قلب من، اين قصه شاد از لبان تو شنيد: مى‏توان به درون اين مزرعه خشك و تهى بذرى ريخت . مى‏توان از ميان فاصله‏ها را برداشت . دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله‏هاست . آرى به حقيقت منم آن نيازمندى كه به تو نياز دارم . اگر از تو باز دارم، به كه ندا به من مى‏گويد: باز كن پنجره را، صبح دميد . و من پنجره شهر دلم را باز مى‏كنم و شميم خوش و دلنواز يادت را به اتاق تاريك دلم مى‏فرستم . خانه سياه شده قلبم، نفسى تازه مى‏كشد و دست‏هاى بى‏پناهم آرام آرام بالا مى‏آيد و لبانم به نام تو متبرك مى‏شود . نامت را تكرار مى‏كنم و هر بار كه نامت را زير لب تكرار مى‏كنم، لبانم به لبخندى گشوده مى‏شود و جانى تازه مى‏گيرد! ندا فرياد بر مى‏آورد «الا بذكرالله تطمئن القلوب‏» و قلب من آرامش مى‏يابد!

 

 

خداى من! با دست نياز آمده‏ام كه فقط تويى آن كه مى‏بخشايد، بعد از هر گناه و تويى كه مى‏توانى دستم را بگيرى و مرا از اين منجلابى كه با دست‏خود براى جسم و جان فرسوده از گناهم درست كرده‏ام، رهايى بخشى! در اين زمان كه عشق به شكوفه نشسته است، دستم بگير كه جز تو كسى ندارم و من تو را مى‏خوانم و تو مرا درياب كه به غير از تو مرا اميدى نيست .

 

در رمضان به درگاهت آمده‏ام، چرا كه رمضان يعنى «و نفخت فيه من روحى‏» در كالبد خاكى انسان . يعنى حلاوت وصلى دوباره با روح پاك عاشقى و شيدايى . يعنى در جستجوى نگاه بى‏قرار برآمدن و آن را يافتن . يعنى آن نگاه بى‏قرار شدن . در پى معشوق شتافتن و ذره ذره عشق را در رگ و پى وجود يافتن!

 

حالا من اين موجود آلوده به گناه، در اين ماه مهمانى كه تو ميزبان بندگانى، آمده‏ام و كوله بار سنگين گناهم را بر درب خانه‏ات نهاده‏ام كه تو مرا از گرداب آلودگى نجات بخشى كه من «در كلبه حقيرم چيزى دارم كه تو در بارگاه كبريايى‏ات ندارى من چون تويى را دارم و تو چون خود را ندارى!

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

زندگى تنها يك غروب نيست

 

 

ای آزاده ی شهید و ای شهید آزاده

 

«زنده‏تر از تو كسى نيست، چرا گريه كنيم؟ »

 

ای آزاده ی شهید! اى خورشيد تابناك آزادگى، ديگر آسوده گشتى. ديگر زندانبانى در را به رويت نخواهد بست.

 

ديگر رها گشته‏اى از این دنیا ای عزیز!

 

كاروانى كه مى‏گفتى نزديك‏تر مى‏شود و باغبان زمان نيز انتظارش به سر رسيد و لاله وجودت بر سينه دشت روئيد. راستى اى زندان موصل! تو شرمگين نيستى كه سالها در برابر فريادها و ضجه‏هاى كبوتران سبكبال و مقاوم ايستادى و هنوز هم پابرجايى؟! و شرمندگی برای ماست که هنوز به این دنیا چنگ زده ایم .

 

به ياد دارى كه در شب‏هاى تاريك زندان اگر همه آرميده بودند چراغى در خلوتى سوسو مى‏زد و در گوشه‏اى آرام آرام اشكى مى‏چكيد؟ به خاطر دارى صورت زيباى قرآنى را كه در سينه حبس شده بود و آه و ناله‏هاى اسيرى كه از خدا چيزى مى‏طلبيد؟! دقت كرده بودى چه مى‏گفت؟!

 

اما اى ديوارهاى هميشه سرد! اى قله‏هاى بلند! ميله‏هاى سرد و خموش زندان موصل! شاهد باشيد كه بر یارانمان چه‏ها گذشت. چگونه اى زندان كه ميله‏هاى فولاديت ذوب نشدند؟!

 

آهاى زندانبان! بالاخره صداى ضجه زندانى ما را شنيدى يا گوشهايت را بسته بودى تا آه و ناله‏هاى عزيزمان را نشنوى و فقط كابل‏هاى سياهت را مى‏ديدى كه رقص‏كنان در آسمان بالا و پايين مى‏رفتند؟!

 

و توای آزاده شهید ! آسوده باش كه وقت آن است تا خستگى‏هاى سال‏هاى اسارتت را، تنهايى‏هايت را، غصه‏هايت را از تن و جانت‏بيرون آرى و سبكبال در بهشت‏برين گام نهى.

 

اى عزيز! ديگر آن ريسمان‏هاى كتانى كه گفته بودى گسسته است و شب نيز به پايان آمده و يارانت همه بى‏تو در اوج آسمان‏ها، سرود آزادى مى‏خوانند و تو كوله‏بارت را كه به سنگين كوهى بود چه زيبا به سرمنزل مقصود رساندى .

ای دلاور مرد! آسمان موصل هنوز هم زمزمه‏هايت را به ياد دارد كه مى‏خواندى:

 

«در آن نفس كه بميرم در آرزوى تو باشم

 

بدان اميد دهم جان كه خاك كوى تو باشم‏»

 

و تو با آرامش و لطافتى عارفانه حجاب را كنار زدى و رخ يار را ديدى.

 

تو نه تنها زندان موصل و تكريت را وداع گفتى، بلكه از زندان دنيا نيز رها گشتى و معبر تنگ ميله‏ها را باز كردى و آسمان شهرت نيز به راستى براى هميشه بى‏ستاره ماند.

 

گفته بودى: «بگذار امروز قامت‏هايمان در زير غم‏ها و رنج‏ها خميده گردد تا فرداى موعود، راست قامتان جاودانه باشيم. »

 

ای رها شده از این دنیا! تو هم ،در اين دنيا و هم در فرداى موعود جاودانه خواهى بود و نام ستوده‏ات هميشه بر سر زبان‏ها خواهد بود به فرزندانمان قصه عروج و آزادگيت را دهان به دهان خواهيم گفت.

 

گرچه تو هميشه مظلوم و غريب بودى. اما، ما با گرامى داشتن افتخاراتت، مقاومتت، شجاعتت و ايثارگرى‏هايت تو را از غربت‏بيرون خواهيم آورد و اسناد افتخاراتت را در لوح دلهايمان حك خواهيم كرد «ای شهید آزاده ‏» تو گفته بودى «زندگى تنها يك غروب نيست‏» اگر چه در تكريت، در آن ظلمت‏كده، عروج كردى اما، ما طلوع زندگى جاودانه‏ات را به ياد خواهيم آورد و افتخار خواهيم كرد.

 

ای عزیز! در خلوت‏هاى تو چه گذشت كه از سر جان گذشتى و تمام وابستگى‏هاى عالم خاك را گذاشتى؟!

 

 

تو در جبهه‏هاى نور چه ديدى كه دلت‏براى آن پر مى‏زند؟

 

ای عزيز هميشه در ياد، با ما حديث وفا بخوان، تا با تو پيمان بنديم.

 

با ما نيز از اسرار عشق خدا بگو تا همچون تو شيفته حق گرديم و همانند تو از بند زندگى دنيايى رهايى يابيم و پاى در ركاب نهيم و به ديار تو آييم.

 

«اى كبوتر آزاد از هر قيد و بند! ما نام مقدس و ستوده‏ات را و ياد ياران شهيد غريبت را بر برگ لاله‏هاى خونين كشورمان خواهيم نوشت و حماسه‏هاى بزرگت را و فداكاريهايت را گرامى خواهيم داشت و اسناد افتخارت را براى هميشه بر چشمهايمان خواهيم گذاشت و با اشك حسرت نديدن تو، صيقل خواهيم داد.»

 

 

 "ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه"   

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

يادش بخير

 

معاشقه خون و دل

 

 

دوباره يك غروب دلگير به سراغـــم مى‏آيد و دست‏بر زخمهــــاى تنهايى‏ام مى‏گذارد و مرا در بى‏كران خاطـــراتم مبهــوت مى‏گرداند .

غروب كه مى‏شود ياد بچــه‏ها سراغ چشمهاى بارانى مرا مى‏گيرد و آن وقت است كه باران خاطرات را بر پهناى صورتم احساس مى‏كنم ...

 

مى‏خواهــم واگويه غم‏هاى نهفته در وجودم باشم درد بى شما بودن به حنجره‏ام چنگ انداخته است. دنيا چشمهايم را بسته است و امشب بار ديگر اذن دخول به خلوت خدايى‏تان آرزوى من است. يادش بخير خلوت‏هاى خوبى كه با شما و خدا داشتيم از نردبان كميل و توسل بالا مى‏رفتيم و در شرجى يك ندبه عاشقانه سرمست مى‏شديم. آنقدر تكرار «يا وجيها عندالله‏» شيرين بود كه وقتى به نام مهدى مى‏رسيديم مى‏خواستيم تا صبح در اين تكرار زيبا باقى بمانيم .

 

 

 

 

آه ارتفاعات مهران! قله قلاويزان! كربلاى يك! كجاييد كه دلتنگى‏ام را مرحم باشيد. كربلاى يك; عاشـــــــورايى بود كه در ارتفاعات بلند مهران تكرار شد. آن وقت‏ها كه به روضـــه اباعبدالله مى‏رفتيم آنچه چشمه اشكمان را مى‏جوشاند عطش بود، عطشى كه آنقدر بر لبان امام عشــــــق حسين بن على زيبا نشسته بود كه خيزران كفر تاب ديدن آن را نداشت و دستان پليد فرزندى از فرزندان سقيفه در صدد محو آن برآمده بود. كربلاى يك پيكار عاشقانه، و تجلــــى معاشقه خون و دل بود .

 

چقدر به خودم مى‏بالم كه جوانى‏ام را با شهــــــــداى سر به دار سپرى كردم، چقدر خوشحالم ... اما چشمانم مرا چه افسوس است افسوس از نرفتن، ماندن و دنيايى شدن. امروز وقتى به گلزار شهـــدا مى‏آيم تا در خنكاى عطر ياد شما روح و جان تازه كنم به اندازه تمام قبرهاى آسمانى شما آه از نهادم برمى‏خيزد. من سالها با شما بودم اما نفهميدم كه چگونه و از كدام راه مى‏توان به خورشيد رسيد شمـا هر شب در قنوتهايتان راه زمين و آسمـــــان مى‏پيموديد اما من در اولين گامها با بى‏لياقتى تمام مى‏ماندم. سالها با شما بودم اما نفهميدم كه شبنم‏هـــاى لطيف از كدام سو بر انگشتان مناجات شما سبز مى‏شود نفهميدم ... نفهميدم ...   

 

مى‏خواهم بار ديگر سر بر شانه‏هاى استوارتان بگذارم و هاى هاى گريه كنم مگر من همراه شما خودم را به شط نزدم در والفجر 8 مگر زخمهايم و تركشهايى كه در بدن دارم با درياچه نمك بيگانه است؟ ... چرا چرا اينگونه در حسرت عروج مى‏سوزم .

 

 

شهدا مى‏دانيد كه چه به حالم مى‏گذرد رديف عكسهاى شما و خنده‏هاى عاشقانه‏تان آتش به جانم مى‏زند. تشنه‏ام تشنه يك جرعه از نگاههاى شما. تشنه يك سبو اشك از همان اشك‏هايى كه وقت رفتن آنها را به شانه‏هايم سپرديد. آى شهدا اين دردها را به شما بايد گفت; آزادى مفهومى وارونه پيدا كرده است. غريب‏تر از كلام امام در شهرهـــا پيدا نمى‏شود، ولى‏عصر هم در جمكران تنهاست. حضرت معصومه چشم به درگاه آستانش دوخته تا شايد يك جفت چشم مثل چشمهاى آسمانى شما به او سلام كنند. آنقدر مطبوعات و حرفها و نوشتــــه‏ها بوى گنداب مى‏دهد كه نمى‏توان ديگر در اين فضا تنفس كرد لااقل براى امثال من كه عطر خاكريز هنوز در مشامم تازه است‏بوى ادكلن‏هاى كذايى و زرق و برق مطبوعـــــات و تشريفات حرفهــايى كه فقط موبايل مى‏تواند بشوند، ملال آور است. دوست دارم تمام عمرم را در گلزار شهـــــدا باشم. اما نه من حنجره‏ام از بوى خون و خدا لبريز است چون با شما مردان آفتابى همسفر بوده‏ام فرياد خواهم زد قلم بدست‏خواهم گرفت تا حماسه شما را بسرايم آنقدر عطر ياد شما را در حوالى چشمهايم مى‏پراكنم كه ديگر جديدترين ادكلن‏هاى خارجى ياراى رقابت‏با آنها را نداشته باشند من اگرچه سراچه افسوسم اما تا نفس دارم نام شما را فرياد خواهم كرد و با قلمى كه مثل دلم شكسته است‏برايتان خواهم نوشت......

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 
 

 

السلام عليكم يا اولياء الله و اودائه ،‏السلام عليكم يا انصار دين الله

 

سلام بر پاك سيرتانى كه جــــــــــــــان در راه دوست‏باختند.

 

درود بر دلسپردگان حريم دين و طواف گران كعبه تولى.

 

سلام بر شهيدان شاهد و شاهدان شهيد.

 

امشب به ياد آن ديدگان آسمانى و نغمه‏هاى روحانى، سر بر ديوار حسرت نهاده‏ام، و به هواى لحظه‏اى با شهيدان بودن، گوشه دنجى را مى‏جويم و منتظرم تا آن سعادتمندان چشمهاى خسته‏ام را دريابند.

اشك را به پابوسشان آورده‏ام، و از غربت غريبى مى‏نالم. به ياد روزهايى مى‏گريم كه معنويت مهمان دلها بود و شوق و ايثار و وحدت، ستون خيمه برادرى.

هنوز، دين در ظلمت انديشى « منورالفكرها » كمرنگ نشده بود. آن روزها، هر شهيدى را كه مى‏آوردند، شهر به رنگ ملكوت، در مى‏آمد، باران گريه دلها را مى‏شست، حتى آن دختر بدحجاب به احترام حضور شهيد روسريش را جلو مى‏كشيد. و آن پسر پانكى از خجالت‏سر به زير مى‏افكند. رنگها، رنگ خاكى بسيج‏بود، و سرخى خون، و سبزى انديشه‏هاى ناب، آن روزها «الله اكبر» گوش جان را مى‏نواخت و...

«صلوات‏» از مد نيفتاده بود.

«دمكاء» (سوت) جايگزين بكاء نشده بود و تصديه (كف) جانشين تسبيح نبود.  

 

آنچه بها داشت، قرآن و سجاده بود، چفيه بود و لباس رزم و پيشانى بند و عكس امام و پلاك شهيد گمنام.

دخترها، با يك حلقه ازدواج و لباس ساده به خانه خوشبختى مى‏رفتند و حنظله‏ها، مسافرت بعد از عروسى را در ارتفاعات « الله اكبر» در كنار امواج خروشان « اروند » و در لاله زار « شلمچه ‏» مى‏گذراندند. و پيكر خونين و خندان را به سوغات مى‏آوردند.

آن روزها آرامش در شنيدن آيات « نصر » احساس مى‏شد، نه در هتل چهار ستاره قصر، اما رنگ شهر عوض شده، گويا «حاج سيد على‏» تنهاست و در آرامش باصفايش جرعه جرعه خون دل مى‏نوشد. مى‏گويند: امروزه با عوض شدن زمان جايى براى ولايت نيست!

جغدها با نفير شوم مى‏خوانند كه: «مردم قيم نمى‏خواهند.» ديوها، از دور دستها بر احساسات حزب الله آتش مى‏افكند. و مرداب نشين فرارى ، تعفن دوزخيان را به سرزمين انقلاب مى‏فرستد. و منافق جغد منش آن را بر ورق پاره‏هايش مى‏نشاند.

اما همواره يارى خدا وعده‏اى هميشگى بوده و در هر غفلتى خون پاك شهيد ، ديده‏ها را بصير و انديشه‏ها را بيدار كرده است.

 

وباز هم می بینیم اميرانی دلاور، علمدارانی فاتح،دلباختگانی خدايى و رزمنده هایی ولايى که سالها از زخم آماج گلوله های دشمن در رنج و الم بوده  ستاره شده و به آسمان شهادت می پیوندد.

آن سرو های تنومند، بر زمين می افتند، تا قرآن انديشى و ولايتمندى استوار بماند.

آن سبزانديشان سرخ پايان، هر آنگاهی با شهادت خود شهری را از بى‏دردى به دردمندى و از تجمل پرستى به جمال جويى و كمال طلبى تغييرمی دهند و بر انديشه‏هاى دوزخى ملى‏گرايان خط بطلان می کشند .

همان دلهای عاشقی كه نيمه‏هاى شب ، بارانى مى‏شدند و همان قلبهای پاكی كه به شوق روز ظهور و به عشق اهل‏بيت عليهم السلام و با ولاى ولى امر زمان‏ ، «سيدعلى‏» مى‏تپيد.

قلب این عاشقان ، نه از كار افتاده، بلكه به كار افتاده و در دل ميليونها انسان خدای جو جاى می گیرند. و حقانيت ولايت را با خون پاكشان امضاء می نمایند و شيرازه افكار دين ستيزان را از هم می گسلند.

 

  

انديشه‏هايشان بلند، آرمانهايشان در سينه‏ها فروزان و راهشان پررهرو باد.

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 
 

 

او از همه هستي اش براي دفاع از دين و آسايش امروز ما گذشت .

 

 

ما در مقابل از خود گذشتگي او چه پاسخي داريم

 

؟؟؟

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

 

«چشمانت...»

 

...وحديث چشمان خسته‏ات اى فرزند آتش و خون، موجى است پرتلاطم و پرخروش كه مرا با خود به خاك‏ريزهاى خونين اما صميمى و پر سخن مى‏برد و روحم را در عبور از خويشتن در وسعت انبوه لاله‏ها گم مى‏كند و مى‏خواند مرا با تكلم ساده‏ى عشق به سوى سجاده‏هاى آتشين، بر دل خاكى زمين كه مى‏سوزند از فرط اشتياق.

 

هم آنان كه در خلوتگه ديدار يار به محراب خون در قامت‏سرو، نماز حضور مى‏خوانند و در تكبير عاشقانه‏ى عشق از قاب خاكى قفس پرمى‏گشايند و زمزمه مى‏كنند سرود پرواز راهم چون پرستوهاى مهاجر.

 

هم آنان كه در ركوع پرعطش خويش، راه دريا را به پيش مى‏گيرند و ساحل نيايش را ماوى مى‏گزينند و در سجده‏شان بر چهره‏ى خاكى خاك مى‏بارند; آن قدر كه دريا شرمنده‏ى چشمان بارانى‏شان شود.

 

هم آنان كه در قنوت بى پايان خويش «اللهم ارزقنا توفيق الشهادة‏» را به انتظار مى‏نشينند و عاقبت در كوى عبوديت و بندگى، محو لبخند رضايت معشوق مى‏شوند و نام نامى «شهيد» برخويش مى‏نهند; آنان كه شاهد ماجرايند.

 

ای فرزند عاشقان بیقرار! از چشمان خسته‏ات گفتم. همان‏ها كه سال‏هاست‏به تنهايى عادت دارند. همانى كه گفتى سال‏هاى سال مى‏بارند در فراق پدر، هم او كه در لباس رزم، خط شكن خطه‏ى دلاورى‏ها بود. او كه بسان صخره‏اى فولادين، كاشانه‏مان را سپرى شد و در پيكار حقيقى حق و باطل، مردانه در برابر نامردى‏ها ايستاد و سايه‏ى شوم جغدان شب را بركند; آن‏گاه حكايت آزادى سرداد تا كه افسانه شد; مردمان زمين و آسمان را تا ابديت. او كه پرچم به دست، به رسم ديرينه‏ى تبر، تيشه بر ريشه‏ى خصم زد و در هجوم سهمناك عدو تسخير كرد; وادى پرشكوه عشق را.

 

اين زمان اما، دست‏بر دلم مگذار، زخم‏ها جانى بگيرد كاش! كاش طوفانى بگيرد كاش! بر آنان كه غافل از صبح‏اند، غافل از فجر، غافل از هر سرخى، سرخ سرخ رنگ شهيد، با شرف‏ترين رنگ زمين، بزرگ ميراث مردان مرد. سخاوت جاويد مردان گريه‏هاى نيمه شب.

 

اين زمان اما، دست‏بردلم مگذار، زخم‏ها سرباز كرده و چركين‏اند. عجب روزگارى، كاش كه ويران مى‏شد بر آنان كه غافل‏اند از نام شهيد; و رهايى است گريستن بر تنهايى، بر غربت. بر غربت‏خونينش; او كه قلب تپنده‏ى من است، او كه همان عشق سرخ است‏به يقين.

 

مرا، درد خويشتن، بسى درد است و اين درد مرا بس است. مرا دورى ياران بسى جان كاه است. آيا بس نيست؟ چگونه هضم كند اين همه داغ را دل خاكى زمين، و چگونه تحمل كند اين دل نازك خاكى، گويى كه مى‏خواهد مرا از فرط سنگينى حجم درد در خويش ببلعد. چگونه تفسير كنم، اين همه ايثار را گويى كه با ايثار، نا آشنايم. چگونه شكيبا باشم بر كوچ خيل پرستوها، چگونه دريابم عشق را، در حالى كه عشق، در زير خاك‏ها گمنام است و بر دلش جز پلاك و استخوانى سرد نيست. چگونه تحمل كنم فراقش را و چگونه بگريم بر فراقش در عين حضور. چه كنم كه اين دل عاصى‏ام دمى آرام گيرد، او كه در هجرت از تن، داغ بر دلم نهاد; در آشوبيان روزگار نامرد، تا هميشه بگريم به نام شهيد و با سوزش چشمانم به پاكى باران سلام كنم به نازنين يادگارش، شايد كه به بوى او آرام گيرد تپش لحظه‏هاى سرد بى‏كسى، لحظه‏هاى بى قرارى. سلام بر چشمان خسته‏ات و سلام بر لحظه‏هاى تنهايى، آن‏گاه كه به ياد او مى‏گريى و سلام بر تو اى فرزند سخاوت پيشه‏ى شهيد ، سلام بر نام پرطنين پدرت و سلام بر صبر پربهايت.

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  |