|
تو مردهاي سردار، مردان ما يك بار ديگر آمدند سردار، مردان صخره و دشت. مردان رود و نيزار، مردان راز و نياز اينان مثل رگهاي نوراني صاعقهاند، مثل پارههاي آهن و مثل برادههاي نورند. ببين چگونه ارابههاي پولادين تو در دستهاي مردان ما مثل موم آب ميشوند و چگونه سربازان مفلوك تو بر خاك زانو ميزنند، ببين چگونه خاكريزها و سنگرهايت در دشت گسترده شلمچه از هم فرو ميپاشد و دهان فرماندهانت از ترس قفل ميشود. تناور مردان ما را ببين. حريتي در دل آنها است كه به وسعت شقاوت تو زبانه ميكشد. بايد اين مردان را شناخته باشي. بايد به تو گفته باشند كه اينان كيانند . اين مردان يك شبه اروند رود را به خواب ناز فرو بردند تا به بيداري فاو برسند. همين مردان بودند كه پوزه ي تو را از حميديه تا به فاو به خاك ماليدند و از مهران تا كركوك نعش تو را بر خاك كشيدند و امروز از شلمچه تا بصره و فردا تا كربلا تو را لگدمال خواهند كرد، سردار تو مردهاي تو روزي مردي كه نتوانستي آن نور را خاموش كني، نوري كه از غار حرا به قلوب ملت ما تابيده بود. و اكنون ميرود تا جهاني را روشني بخشد. سردار، تو روزي مردي كه ما بسياري از آنچه را كه دوست ميداشتيم از دست داديم . نخلهاي شكسته را به ياد فرزندانمان با خون و آتش زينت داديم و امواج رودها را به نام دلاوري نام گذاري كرديم. اين قلل مرتفع كه به آبي آسمان عزّت و صلابت ميبخشند به نام نامي گمنامي ثبت شدند تا گلهايي كه بر دامن آن ميرويند سرخ باشند. حتي سرختر از خون پاكي كه تخته سنگهاي آن را رنگين كرده بود. سردار تو همان روز مردي روزي كه دختر بچه روستايي از پنجره كومهاش نگاه معصومش به كلاه آهني سربازانت افتاده، روشني قلب كوچكش خاموش شد، و در بستر عروسكش به خواب ابدي فرو رفت. آري سردار ! ، امروز ما پيروزيم، به بركت آن نور، پيروزيم به بركت خونهايي كه مثل فواره به آسمان پاشيد و تنور سرخ اين همه شقايق، دشتها و كوههاي ما را گرم كرد. سردار، تو مثل هر ديكتاتور ديگري ميترسي و ميلرزي، تو ميدانستي كه بخاري كرملين براي هميشه آدمي را گرم نميكند و شومينه كاخ سفيد ممكن است با فوت يك بسيجي خاموش شود، براي همين است كه تو باد كردهاي به روي دست آن پوست فروش كه خندههاي آهنين دارد و روي زين اسب آن گاوچران هفتاد ساله باد كردهاي. سردار، آيا ميداني كه آنها پاپيونهاي مشكي خود را آماده گذاشتهاند تا برايت اعلام عزا كنند، به پشت تريبون حماقت در ستايش جنايات تو نطق كنند. سردار، آنهايي كه تو را با زاغه مهمات نوازش ميكردند نگفتند كه اين سرزمين، سرزمين رسول الله است، نگفتند كه اين مردان فرزندان حيدرند، آيا به تو نگفتند كه اين مردان بر نوك قلهها گلولهي خمپاره ميگذارند و تخته سنگها را پله ميكنند. نه سردار، آنها هم نميدانستند و نميدانند، تو هم نميداني بعد از اين مدالهايت را براي بچهها بگذار تا سرگرم شوند. يونيفرم، شنل و دستكش مخمل را براي مترسكي بگذار كه شرمنده صاحب جاليز است، سردار آماده باش، مردان ما ميآيند تناور مرداني كه سبزي جنگل از دم گرم آنان است. آماده باش سردار، تا مردان ما نقطه سرخ رنگ و مرطوبي را بر شقيقهات هديه كنند. آري سردار! تو مردهاي پيش از آن كه مردان ما از راه برسند. نامهاي را كه شهيد احمد شوشه فرزند عباس از گرگان، بعد از عمليات كربلاي 5 ، نوشته است .
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
|
|
||||||