|
ماه مبارك رمضان، ماه پربركتى است كه لحظهلحظه آن به سرعت از دست مىرود . همه شاهد اين گذشت زمان هستيم و با حسرت به گذشته نگاه مىكنيم و اين كه اين ماه پر بركت و سرشار از رحمت و مغفرت مىگذرد و ما نمىدانيم كه آيا كولهبارمان را، از گوهرهاى عبادت پر كردهايم يا نه؟ و نمىدانيم كه گناهانمان را، در چشمه زلال رحمت الهى، از وجودمان شستهايم يا نه؟ روزهاى پايانى ماه مبارك رمضان است، بايد تلاش كنيم كه اگر تا كنون، فرصتها را از دست دادهايم، در اين ايام باقىمانده، فكرى و چارهاى به حال خود كنيم; اعتكاف پيامبر اسلام است،. و به عید فطر زمانی باقی نمانده است و عيد فطر، عيدى است كه به مناسبتبازگشت انسانها به فطرت پاكيزه شان قرار داده شده است . خداوند متعال، اين عيد را بهانه دادن پاداش به بندگان قرار داده است . عيد فطر، روزى است كه درگاه الهى، براى بندگان خاص الهى باز است . روزى است كه نتيجه يك ماه روزهدارى در آن به ثمر نشسته است و برات ايمنى از عذاب الهى و جواز رسيدن به بهشت زيباى خداوندى را در آن روز به بندگان خاص عطا مىكنند . اينروز را به خاطر انجام ندادن گناه در ماه پيش از آن و نيز به واسطه پاكيزگى انسانها عيد اعلام كردهاند; يعنى اى ابناء بشر! عيد، روزى است كه پاكيزه و بىگناه باشيد . بنابراين روزى كه ظلمى بر روى زمين باقى نماند; روزى كه ديگر گرسنهاى در آفريقا از فرط ضعف، جان خود را از دست ندهد; و روزى كه جهانخواران، نتوانند دستخود را، به خون مظلومان بىگناه عراق و افغانستان و فلسطين آلوده كنند، روز عيد است .
نداى عيد فطر در گوش جان مؤمنين ايناست كه مگر مىشود كودكى گرسنه بخوابد وعدهاى از شكمبارگى بر حيوانيتخود بيفزايند; مگر مىشود در اين دنيا عدهاى زالو صفت، منابع مادى و معنوى ديگران را بياشامند و شكم خود را از خون دل ملل مستضعف پر كنند و گروهى ديگر به جشن و پايكوبى، به نام عيد، بپردازند . خداوند متعال، در اين ماه، به ما يادآورى نموده است كه غناى همه فقراى عالم را از او بخواهيم، آزادى همه اسرا را خواهان باشيم و بالاخره دغدغه همه را داشته باشيم و دعا كنيم براى روزى كه بشر از اين گرفتارىها نجات پيدا كند و به عيد واقعى و آرامش راستين برسد .
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
آدينه ها دعاي سبز سحر « ندبه » مي شود خورشيد دردمند با آسمان آشنا مي شود آدينه ها به غربت نشستن ما تماشايي است اوج غروب غربت و آغازتنهايي است آدينه ها غريبانه ، آسمان دل مي گيرد دل در ، غم يتيمي و غريبي خود مي ميرد آدينه ها، سحر هزار بارقه مي شكفد اميد آمدنش دل شكسته را مي شكفد آدينه ها، سحر تمام دلها رويايي است سفر به پايان شب هاي يلدايي است آدينه ها ، سحر عطر گل در فضا مي پيچد به اميد آمدن گل نر گس به خود مي پيچد آدينه ها ، سحر پايان غربت است اما ، نيامدنش آغاز غربت است آدينه ها ، سحر آغاز بيعت است آغاز مرثيه حسرت پرواز است آدينه ها ، سحر زمان عبور از مرز التهاب لحظه هاي ناب آمدن است آدينه ها روز شكفتن روز رها شدن روز دل به فرماني است آري آدينه ها ، غروب جشن آفتاب مي ميرد گويي دل تمام عالم مي گيرد آدينه ها ، غروب دل همدم آلاله ها مي گردد هم نوا با شقايق ها مي گردد آدينه ها ، غروب دل ها، شكسته تر از باران است زمان تكرار حديث غربت ياران است آدينه ها ، غروب آغاز تنهايي است زمان عادت نمودن به داغ تنهايي است آدينه ها ، غروب آغاز بي قراري مي آيد آغاز جستجوي بهار از صراط انتظار مي آيد آدينه ها ، غروب دلم مي شكند سياهي قلم به سرخي خورشيد مي شكند آدينه ها ، غروب گل هاي سرخ دل پژمرده مي شود آري ، دل نشسته به انتظار پژمرده مي شود آدينه ها ، غروب آغاز هجرت است آغاز رفتن بهار آغاز غربت است آدينه ها اقلا ً بيا و غربت ما را نظاره كن اقلا ً بيا و يتيمي ما را تو چاره كن
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
خدا انديشي ، زندگي مولاست و عدالت ، زندگي نامه اش . دنيايي كه از دست دلسوزي و دادگري خسته مي شود ، سرنوشت مقدّرش چيزي جز يتيمي و بي كسي و در به دري نمي تواند بود . اما علي ، ما را نمي رسد جز آنكه او را دوست بداريم و به او عشق بورزيم ؛ چه اوجوانمردي بس عاليقدر و بزرگ نفس بود . از سر چشمة وجدانش خير و نيكي مي جوشيد ، از دلش شعله هاي شور و حماسه موج مي زد ،شجاع تر از شير ژيان بود ،ولي شجاعتي ممزوج با لطف و رحمت و عواطف رقيق و رأفت ... . در كوفه غافلگير و كشته شد ، شدت عدلش موجب اين جنايت گرديد . پيش از مرگش دربارة قاتل خود گفت : « اگر زنده ماندم ، خود مي دانم و اگر درگذشتم ، كار به دست شماست ؛ اگر درگذريد به تقوا نزديكتر است ... » . توماس كارلايل _________ و از سخنان آن حضرت است پيش از مرگش ________ أيّها الناسُ أمرِئ ٍ لاقٍ ما يَفِرُِ منه في فِرارهِ ... اي مردم ! هر كس مرگي را كه از آن گريزان است _ به هنگام فرار _ خواهد ديد . دوران زندگي انسان ، ميدان رانده شدن اوست در جهان و گريختن از مرگ ، رسيدن است بدان . چند كه روزگار را از اين سو بدان سو راندم و به خاطر دانستن اين راز پوشيده اش 1 كاواندم ، خدا نخواست جز آنكه آن را بپوشاند . هيهات كه اين علمي است نهفته _ كه هيچكس آن را نداند _ . اما وصيت من : خدا ؛ چيزي را شريك او مياريد و محمّــد (ص) ! سنت او را ضايع مگذاريد . اين دو ستون را بر پا بداريد و اين دو چراغ را افروخته نگه داريد و نكوهشي بر شما نيست مادام كه پراكنده نيستيد و پايداريد . هر كس به اندازه ي توان خود بكوشد و بر نادانان آسان گيرد و مخروشد كه پروردگارتان مهربان است و دينتان راست و امام شما داناست . من ديروز يار شما بودم و امروز براي شما مايه ي پند و اعتبار و فردا از شما جدا و به كنار ؛ خدا مرا و شما را بيامرزاد . اگر در اين لغزشگاه بر جاي ماند 2 كه هيچ و اگر بلغزد _ و مرگ در رسد ، شيوه ي روزگار است و روزگار ناپايدار است _ . ما در سايه ي شاخساران و وزشگاه بادهاي وزان و زير سايه ي ابرهاي گران به سر برديم كه توده هاي آن در فضا نابود گرديد و نشانه هاي آن در زمين ناپديد ؛ و من براي شما همسايه اي بودم كه چند روزي تنم مجاورتان گرديد و به زودي از من كالبدي خالي خواهيد ديد . آرام پس ِ آنكه در جنبش بود و خاموش از آن پس كه گفتگو مي نمود . پس پند دهد شما را آرميدن من ، و از گردش افتادن ديدگانم و بي جنبش ماندن پاها و دستانم كه اين براي پند پذيران بهتر است از گفتار رسا و سخن شنيدني و شيوا . شما را بدرود مي گويم ، بدرود كسي كه آماده ي ديدار است _ و ديدارش با پروردگار است _ ؛ فردا كه جاي من خالي ماند و ديگري بر آن نشست ، راز درونم را خواهيد دانست و اينكه چه كسي را داديد از دست . « گزيده اي از سخنان امير مؤمنان علي عليه السلام ؛ ترجمه و انتخاب : دكتر سيّد جعفر شهيدي » _______________ 1. مرگ ، زمان به شهادت رسيدن او . 2. اگر از اين ضربت برهم .
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
سالهاست که در سکوت و خلوت شب به جبهه ها می نگرم و به جدايی بين خود و خاکريزها می انديشم و در اندوه ياران و مردان خاکی پوش با دلتنگی خود مويه سرايی می نمايم و هربار دلم را روانه کمين ها در قلب دشمن «قلاويزان» و سنگرهای متروک شده «چنگوله» می کنم. همان جايی که نقطه رهايی و وصل به خدا بود. همان جايی که بهترين ماوا و گذرگاه مردانی بود که هنوز خاک پايشان طوطيای چشم مان و رد گامهايشان يادآور حضورسبزشان درميدان خون و شهادت است. مردان خاکی ٫ خاکريزنشينی که ذکر دعا و زمزمه های نيمه شبشان در سنگر های به ظاهر تاريک و در معنا نورانی جبهه ها عرش را به تسبيح وا می داشتند و با پشت پا زدن به آمال و آرزوهای دنيوی لحظات شيرين شهادت را تجسم و به انتظار می نشستند و همچون پرستوی مهاجر تا فراسوی رازها پرواز می نمودند. و با عبور از لابه لای ابرها و کهکشانها خود را به ستاره پرفروغ می رساندند و برای هميشه آشيانه خودرا ترک و با اين ديار غربت خداحافظی می نمودند. و با شمع وجود خود روشنايی بخش ره گم شده ما در پيچ و خم های روزمره زندگی شدند .
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
مىسوزم از فراقت روى از جفا بگردان هجران بلاى ما شد يارب بلا بگردان
رمضان آمده است و عطر آسمانى سحرهاى رمضان، عشق را در كالبد خسته عاشقان و عارفان جارى كرده است . خدايا! دوباره زمزمه «يارب، يارب» سحرگاهان، شور خاصى در خانه متروك دلم جارى مىكند و ترنم «اللهم انى افتتح الثناء بحمدك» ، همه تشنگان جام وصلت را بىقرار كرده است . من در ميان سيل اشك عشاق، دستهاى بىپناهم را به سوى آسمان بر مىدارم و ديده بر افق مىدوزم . لب باز مىكنم تا بگويم، اما بغضى سنگين راه گلويم را مسدود مىكند و اشك در خانه چشمانم حلقه مىزند . با روحى سرگردان و جسمى فرتوت، به سوى تو آمدهام و دست نياز به سوى تو دراز كردهام كه جز تو دستآويزى ندارم . آينه قلبم را سياهى گناه و آلودگى فراگرفته است و اسب تك تاز نفس در وجودم جولان مىدهد . تو مرا آفريدى كه خليفه تو در زمين باشم و من اين موجودى كه شايستگى مقام خليفةاللهى را دارد تا حضيض ذلتسقوط كردم ... . اكنون در چاهى سياه و تاريك، با قلبى سرشار از گناه و آلودگى و شرمسار از افعال و كردار خود، رو به سوى تو كردم و دست طلب به سوى تو دراز كردم ... ديروز وقتى باد هوس برگ و بار درخت وجودم را بر زمين ريخت، وقتى كه زمين سرسبز وجودم، در خشكسالى معنويت، به كوره راهى باير تبديل مىشد و از كمبود آب زلال معنويت ترك برمىداشت; وقتى اين تصاوير را در وجود ويران شدهام مىديدم، ندايى به من مىگفت: بىتو سرگردانتر از پژواكم در كوه، گردبادم در دشت، برگ پاييزم در پنجه باد . بىتو سرگردانتر از نسيم سحرم از نسيم سحر سرگردان، بىسر و بىسامان . بىتو اشكم، دردم، آهم ... آشيان برده ز ياد، مرغ درمانده به شب گمراهم . بىتو خاكستر سردم، خاموش، نتپد ديگر در سينه من دل با شوق . نه مرا بر لب بانگ شادى، نه خروش ... بىتو ديو وحشت هر زمان مىدردم! چه آواى خوشى بود، آن آوايى كه اين جام سخن را به آهستگى در كام جانم فرو مىريخت و زمين تشنه وجودم حريصانه اين جام را سر مىكشيد . ابتدا كلمات برايم نامانوس بود و گنگ! ... آخر اين قلب سياه شده در اثر گناه و طغيان، اين زمين لم يزرع چه مىتوانستبپذيرد؟ ... زمين لم يزرع و باير دلم، دور شده از باران عشق الهى، در جستجوى قطرهاى هر چند اندك و ناچيز از آب معرفتبود و حالا اين ندا در وجود من به سخن درآمده بود و زمين حريصانه اين قطرهها را مىبلعيد ... ندا بار ديگر جملات را برايم تكرار كرد: «بىتو مرغ درمانده به شب گمراهم» ! آسمان چشمانم به باران نشسته بود و آرام آرام مفهوم كلمات در قلبم جاى مىگرفت و حالا ... در اين واپسين نفسهاى خورشيد، در اين لحظاتى كه شفق با آخرين قطرات هستى خورشيد خونين گشته، من در حالى رو به سوى بارگاه كبرايايىات كردهام كه تمامى پيكر رنجور و نحيفم را ظلمات و سياهى سركشى و عصيان فرا گرفته است . در سنگستان زندگى، در تلاطم خوبىها و بدىها، بلم شكسته وجودم، در گرداب نيستى و هلاكت، بيش از پيش به جلو مىرفت تا به شهر غرور رسيد . من شهريار شهر غرور و تكبر بودم و نخوت و آز را در مجاورت كاخ سركشىام جاى داده بودم . آنگاه كه بر سرير حرص نشسته بودم و نخوت و آز برايم نغمه سرداده بودند، آن ندا در آسمان قلب زنگار گرفتهام زمزمه كرد: «يا ايهاالانسان ماغرك بربك الكريم» . سراسر وجودم به لرزه درآمده بود و پايههاى نااستوار تختسلطنتم لرزيد و در حال فرو پاشيدن بود . نمىدانستم به كدام سوى پناه ببرم و به كجا بگريزم كه مرا اميد نجاتى باشد، سرگردان و حيران و وامانده از كشاكش نفس و وجدان بودم كه نداى آسمانى بار ديگر زمزمه كرد:
هر گاه در تلاطم امواج زندگانى اسير گشتى و راه به وادى نيستى بردى، قرآن بخوان. كتاب عشق را گشودم و خواندم: «ادعونى استجب لكم ...» وجودم آرامشى يافت كه تا به حال نچشيده بودم . خداى من! در دلم شوق تو، اكنون به نياز آمدهام . آمدهام تا قلب سياه شدهام را با نور كبريايىات جلا بدهى و سياهى را از آن پاك كنى . آمدهام تا كوير لم يزرع دلم را با باران رحمت الهىات به گلستانى از شور و عشق، و شوق و طراوت تبديل سازى . آن ندا به من مىگويد: درد را بايد گفت ... حرف را بايد زد . و من آمدهام تا دردهايم را برايتبگويم، كه تو خود گفتى: صد بار اگر توبه شكستى، بازآ! آمدهام تا سينهام را كه آينهاى استبا غبارى از غم و اندوه، پاك كنى . آمدهام، چرا كه آشيان تهى دست مرا مرغ دستان تو پر مىسازد ... آمدهام، چرا كه هيچ كس جز تو لايق دل بستن نيست; كه همه فانىاند و تو باقى! آمدهام، چرا كه حالا دريافتم، دل هر كس دل نيست . آمدهام، چرا كه كودك قلب من، اين قصه شاد از لبان تو شنيد: مىتوان به درون اين مزرعه خشك و تهى بذرى ريخت . مىتوان از ميان فاصلهها را برداشت . دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصلههاست . آرى به حقيقت منم آن نيازمندى كه به تو نياز دارم . اگر از تو باز دارم، به كه ندا به من مىگويد: باز كن پنجره را، صبح دميد . و من پنجره شهر دلم را باز مىكنم و شميم خوش و دلنواز يادت را به اتاق تاريك دلم مىفرستم . خانه سياه شده قلبم، نفسى تازه مىكشد و دستهاى بىپناهم آرام آرام بالا مىآيد و لبانم به نام تو متبرك مىشود . نامت را تكرار مىكنم و هر بار كه نامت را زير لب تكرار مىكنم، لبانم به لبخندى گشوده مىشود و جانى تازه مىگيرد! ندا فرياد بر مىآورد «الا بذكرالله تطمئن القلوب» و قلب من آرامش مىيابد!
خداى من! با دست نياز آمدهام كه فقط تويى آن كه مىبخشايد، بعد از هر گناه و تويى كه مىتوانى دستم را بگيرى و مرا از اين منجلابى كه با دستخود براى جسم و جان فرسوده از گناهم درست كردهام، رهايى بخشى! در اين زمان كه عشق به شكوفه نشسته است، دستم بگير كه جز تو كسى ندارم و من تو را مىخوانم و تو مرا درياب كه به غير از تو مرا اميدى نيست . در رمضان به درگاهت آمدهام، چرا كه رمضان يعنى «و نفخت فيه من روحى» در كالبد خاكى انسان . يعنى حلاوت وصلى دوباره با روح پاك عاشقى و شيدايى . يعنى در جستجوى نگاه بىقرار برآمدن و آن را يافتن . يعنى آن نگاه بىقرار شدن . در پى معشوق شتافتن و ذره ذره عشق را در رگ و پى وجود يافتن! حالا من اين موجود آلوده به گناه، در اين ماه مهمانى كه تو ميزبان بندگانى، آمدهام و كوله بار سنگين گناهم را بر درب خانهات نهادهام كه تو مرا از گرداب آلودگى نجات بخشى كه من «در كلبه حقيرم چيزى دارم كه تو در بارگاه كبريايىات ندارى من چون تويى را دارم و تو چون خود را ندارى!
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
|
|
||||||