تبليغاتX

.: ای که امیر حرم دل تویی :.

حديث معرفت اميرالمؤمنين به نورانيّت : من همان كسي هستم كه نوح را به امر پروردگار در كشتي حمل كرد . من همان كسي هستم كه به امر پروردگار ، موسي را از دريا عبور داد . من همان كسي هستم كه به اذن پروردگار ،‌ ابراهيم را از آتش بيرون آورد . من همان كسي هستم كه به اذن پروردگار ، نهرها را جاري ساخت و چشمه ها را شكافت و درختها را كاشت . منم عذاب روز « ظلّه » . منم آنكه از محل نزديك ندا كرد كه ثقلان ( جن و انس ) آن را شنيدند و گروهي آن را فهميدند . هر آينه من به هر گروهي از جباران و منافقان به زبان خودشان مي شنوايانم . منم خضر داناي موسي و منم آموزگار سليمان پسر داوود . منم ذوالقرنين و منم قدرت عزّوجّل . منم محمّد و محمّد ، من است . من از محمّدم و محمّد از من است ؛ خداي تعالي فرمود : « دو دريا را به هم آميخت و ميان آن دو برزخ و فاصله اي است كه تجاوز به حدود يكديگر نمي كنند . »ء

ماه مبارك رمضان، ماه پربركتى است كه لحظه‏لحظه آن به سرعت از دست مى‏رود . همه شاهد اين گذشت زمان هستيم و با حسرت به گذشته نگاه مى‏كنيم و اين كه اين ماه پر بركت و سرشار از رحمت و مغفرت مى‏گذرد و ما نمى‏دانيم كه آيا كوله‏بارمان را، از گوهرهاى عبادت پر كرده‏ايم يا نه؟ و نمى‏دانيم كه گناهانمان را، در چشمه زلال رحمت الهى، از وجودمان شسته‏ايم يا نه؟ روزهاى پايانى ماه مبارك رمضان است، بايد تلاش كنيم كه اگر تا كنون، فرصت‏ها را از دست داده‏ايم، در اين ايام باقى‏مانده، فكرى و چاره‏اى به حال خود كنيم; اعتكاف پيامبر اسلام است،. و به عید فطر زمانی باقی نمانده است و عيد فطر، عيدى است كه به مناسبت‏بازگشت انسان‏ها به فطرت پاكيزه شان قرار داده شده است . خداوند متعال، اين عيد را بهانه دادن پاداش به بندگان قرار داده است . عيد فطر، روزى است كه درگاه الهى، براى بندگان خاص الهى باز است . روزى است كه نتيجه يك ماه روزه‏دارى در آن به ثمر نشسته است و برات ايمنى از عذاب الهى و جواز رسيدن به بهشت زيباى خداوندى را در آن روز به بندگان خاص عطا مى‏كنند . اين‏روز را به خاطر انجام ندادن گناه در ماه پيش از آن و نيز به واسطه پاكيزگى انسان‏ها عيد اعلام كرده‏اند; يعنى اى ابناء بشر! عيد، روزى است كه پاكيزه و بى‏گناه باشيد .

 

بنابراين روزى كه ظلمى بر روى زمين باقى نماند; روزى كه ديگر گرسنه‏اى در آفريقا از فرط ضعف، جان خود را از دست ندهد; و روزى كه جهان‏خواران، نتوانند دست‏خود را، به خون مظلومان بى‏گناه عراق و افغانستان و فلسطين آلوده كنند، روز عيد است .

 

 

نداى عيد فطر در گوش جان مؤمنين اين‏است كه مگر مى‏شود كودكى گرسنه بخوابد وعده‏اى از شكم‏بارگى بر حيوانيت‏خود بيفزايند; مگر مى‏شود در اين دنيا عده‏اى زالو صفت، منابع مادى و معنوى ديگران را بياشامند و شكم خود را از خون دل ملل مستضعف پر كنند و گروهى ديگر به جشن و پايكوبى، به نام عيد، بپردازند . خداوند متعال، در اين ماه، به ما يادآورى نموده است كه غناى همه فقراى عالم را از او بخواهيم، آزادى همه اسرا را خواهان باشيم و بالاخره دغدغه همه را داشته باشيم و دعا كنيم براى روزى كه بشر از اين گرفتارى‏ها نجات پيدا كند و به عيد واقعى و آرامش راستين برسد .

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

 

آدينه ها

دعاي سبز سحر

« ندبه » مي شود

خورشيد دردمند

با آسمان آشنا مي شود

آدينه ها

به غربت نشستن ما

تماشايي است

اوج غروب غربت و

آغازتنهايي است

آدينه ها

غريبانه ، آسمان دل مي گيرد

دل در ، غم يتيمي و غريبي خود

مي ميرد

آدينه ها، سحر

هزار بارقه مي شكفد

اميد آمدنش

دل شكسته را مي شكفد

آدينه ها، سحر

تمام دلها رويايي است

سفر به پايان شب هاي يلدايي است

آدينه ها ، سحر

عطر گل

در فضا مي پيچد

به اميد آمدن

گل نر گس

به خود مي پيچد

آدينه ها ، سحر

پايان غربت است

اما ، نيامدنش

آغاز غربت است

آدينه ها ، سحر

آغاز بيعت است

آغاز مرثيه حسرت پرواز است

آدينه ها ، سحر

زمان عبور از مرز التهاب

لحظه هاي ناب آمدن است

آدينه ها

روز شكفتن

روز رها شدن

روز دل به فرماني است

آري

آدينه ها ، غروب

جشن آفتاب مي ميرد

گويي دل تمام عالم مي گيرد

آدينه ها ، غروب

دل همدم آلاله ها مي گردد

هم نوا با شقايق ها مي گردد

آدينه ها ، غروب

دل ها،  شكسته تر از باران است

زمان تكرار

حديث غربت ياران است

آدينه ها ، غروب

آغاز تنهايي است

زمان عادت نمودن

به داغ تنهايي است

آدينه ها ، غروب

آغاز بي قراري مي آيد

آغاز جستجوي بهار

از صراط انتظار مي آيد

آدينه ها ، غروب

دلم مي شكند

سياهي قلم

به سرخي خورشيد مي شكند

آدينه ها ، غروب

گل هاي سرخ دل

پژمرده مي شود

آري ،

دل نشسته به انتظار

پژمرده مي شود

آدينه ها ، غروب

آغاز هجرت است

آغاز رفتن بهار

آغاز غربت است

آدينه ها

اقلا ً

بيا و غربت ما را نظاره كن

اقلا ً

بيا و يتيمي ما را تو چاره كن

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

خدا انديشي ، زندگي مولاست و عدالت ، زندگي نامه اش .

 

دنيايي كه از دست دلسوزي و دادگري خسته مي شود ، سرنوشت مقدّرش

 

 چيزي جز يتيمي و بي كسي و در به دري نمي تواند بود .

 

اما علي ، ما را نمي رسد جز آنكه او را دوست بداريم و به او عشق بورزيم ؛ چه

 

اوجوانمردي بس عاليقدر و بزرگ نفس بود .

 

از سر چشمة وجدانش خير و نيكي مي جوشيد ، از دلش شعله هاي شور و

 

حماسه موج مي زد ،شجاع تر از شير ژيان بود ،ولي شجاعتي ممزوج با لطف

 

و رحمت و عواطف رقيق و رأفت ... .

  

 

در كوفه غافلگير و كشته شد ، شدت عدلش موجب اين جنايت گرديد .

 

پيش از مرگش دربارة قاتل خود گفت : « اگر زنده ماندم ، خود مي دانم

 

و اگر درگذشتم ، كار به دست شماست ؛ اگر درگذريد به تقوا نزديكتر

 

 است ... » .

  

 

توماس كارلايل

 

 

.:. پيامبر اعظم (ص) : « اي علي ! هر كه تو را كــُـشد ، مرا كشته است . زيرا تو همچون نفس من هستي ؛ روح تو از روح من است و سرشت تو از سرشت من .» .:. سالروز شهادت امير دلها ، امير المؤمنين علــــي عليه السلام تسليت باد .:.

_________ و از سخنان آن حضرت است پيش از مرگش ________

 

أيّها الناسُ أمرِئ ٍ لاقٍ ما يَفِرُِ منه في فِرارهِ ...

 

اي مردم !

هر كس مرگي را كه از آن گريزان است _ به هنگام فرار _ خواهد ديد . دوران زندگي انسان ، ميدان رانده شدن اوست در جهان و گريختن از مرگ ، رسيدن است بدان . چند كه روزگار را از اين سو بدان سو راندم و به خاطر دانستن اين راز پوشيده اش 1 كاواندم ، خدا نخواست جز آنكه آن را بپوشاند . هيهات كه اين علمي است نهفته _ كه هيچكس آن را نداند _ . اما وصيت من :

 

خدا ؛ چيزي را شريك او مياريد و محمّــد (ص) ! سنت او را ضايع مگذاريد .

اين دو ستون را بر پا بداريد و اين دو چراغ را افروخته نگه داريد و نكوهشي بر شما نيست مادام كه پراكنده نيستيد و پايداريد . هر كس به اندازه ي توان خود بكوشد و بر نادانان آسان گيرد و مخروشد كه پروردگارتان مهربان است و دينتان راست و امام شما داناست . من ديروز يار شما بودم و امروز براي شما مايه ي پند و اعتبار و فردا از شما جدا و به كنار ؛ خدا مرا و شما را بيامرزاد .

اگر در اين لغزشگاه بر جاي ماند 2 كه هيچ و اگر بلغزد _ و مرگ در رسد ، شيوه ي روزگار است و روزگار ناپايدار است _ . ما در سايه ي شاخساران و وزشگاه بادهاي وزان و زير سايه ي ابرهاي گران به سر برديم كه توده هاي آن در فضا نابود گرديد و نشانه هاي آن در زمين ناپديد ؛ و من براي شما همسايه اي بودم كه چند روزي تنم مجاورتان گرديد و به زودي از من كالبدي خالي خواهيد ديد .

آرام پس ِ آنكه در جنبش بود و خاموش از آن پس كه گفتگو مي نمود . پس پند دهد شما را آرميدن من ، و از گردش افتادن ديدگانم و بي جنبش ماندن پاها و دستانم كه اين براي پند پذيران بهتر است از گفتار رسا و سخن شنيدني و شيوا .

شما را بدرود مي گويم ، بدرود كسي كه آماده ي ديدار است _ و ديدارش با پروردگار است _ ؛ فردا كه جاي من خالي ماند و ديگري بر آن نشست ، راز درونم را خواهيد دانست و اينكه چه كسي را داديد از دست .

 

« گزيده اي از سخنان امير مؤمنان علي عليه السلام ؛ ترجمه و انتخاب : دكتر سيّد جعفر شهيدي »

_______________

 

1.       مرگ ، زمان به شهادت رسيدن او .   

2.       اگر از اين ضربت برهم .

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

سالهاست که در سکوت و خلوت شب به جبهه ها می نگرم

 

و به جدايی بين خود و خاکريزها می انديشم

 

و در اندوه ياران و مردان خاکی پوش

 

با دلتنگی خود مويه سرايی می نمايم

 

و هربار دلم را روانه کمين ها در قلب دشمن «قلاويزان» و

 

سنگرهای متروک شده «چنگوله» می کنم.

 

همان جايی که نقطه رهايی و وصل به خدا بود.

 

همان جايی که بهترين ماوا و گذرگاه مردانی بود که هنوز

 

خاک پايشان طوطيای چشم مان و

 

رد گامهايشان يادآور حضورسبزشان درميدان خون و شهادت

 

است.

 

مردان خاکی ٫ خاکريزنشينی که ذکر دعا و زمزمه های نيمه شبشان

 

در سنگر های به ظاهر تاريک و در معنا نورانی جبهه ها

 

عرش را به تسبيح وا می داشتند

 

و با پشت پا زدن به آمال و آرزوهای دنيوی

 

لحظات شيرين شهادت را تجسم و به انتظار می نشستند

 

و همچون پرستوی مهاجر تا فراسوی رازها پرواز می نمودند.

 

و با عبور از لابه لای ابرها و کهکشانها

 

خود را به ستاره پرفروغ می رساندند

 

و برای هميشه آشيانه خودرا ترک و با اين ديار غربت خداحافظی می نمودند.

 

و با شمع وجود خود روشنايی بخش ره گم شده

 

ما در پيچ و خم های روزمره زندگی شدند .

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

مى‏سوزم از فراقت روى از جفا بگردان

 

هجران بلاى ما شد يارب بلا بگردان

 

 

 

رمضان آمده است و عطر آسمانى سحرهاى رمضان، عشق را در كالبد خسته عاشقان و عارفان جارى كرده است . خدايا! دوباره زمزمه «يارب، يارب‏» سحرگاهان، شور خاصى در خانه متروك دلم جارى مى‏كند و ترنم «اللهم انى افتتح الثناء بحمدك‏» ،  همه تشنگان جام وصلت را بى‏قرار كرده است .

 

من در ميان سيل اشك عشاق، دست‏هاى بى‏پناهم را به سوى آسمان بر مى‏دارم و ديده بر افق مى‏دوزم . لب باز مى‏كنم تا بگويم، اما بغضى سنگين راه گلويم را مسدود مى‏كند و اشك در خانه چشمانم حلقه مى‏زند .

 

با روحى سرگردان و جسمى فرتوت، به سوى تو آمده‏ام و دست نياز به سوى تو دراز كرده‏ام كه جز تو دست‏آويزى ندارم . آينه قلبم را سياهى گناه و آلودگى فراگرفته است و اسب تك تاز نفس در وجودم جولان مى‏دهد . تو مرا آفريدى كه خليفه تو در زمين باشم و من اين موجودى كه شايستگى مقام خليفة‏اللهى را دارد تا حضيض ذلت‏سقوط كردم ... . اكنون در چاهى سياه و تاريك، با قلبى سرشار از گناه و آلودگى و شرمسار از افعال و كردار خود، رو به سوى تو كردم و دست طلب به سوى تو دراز كردم ... ديروز وقتى باد هوس برگ و بار درخت وجودم را بر زمين ريخت، وقتى كه زمين سرسبز وجودم، در خشكسالى معنويت، به كوره راهى باير تبديل مى‏شد و از كمبود آب زلال معنويت ترك برمى‏داشت; وقتى اين تصاوير را در وجود ويران شده‏ام مى‏ديدم، ندايى به من مى‏گفت:

 

بى‏تو سرگردانتر از پژواكم در كوه، گردبادم در دشت، برگ پاييزم در پنجه باد . بى‏تو سرگردانتر از نسيم سحرم از نسيم سحر سرگردان، بى‏سر و بى‏سامان . بى‏تو اشكم، دردم، آهم ... آشيان برده ز ياد، مرغ درمانده به شب گمراهم . بى‏تو خاكستر سردم، خاموش، نتپد ديگر در سينه من دل با شوق . نه مرا بر لب بانگ شادى، نه خروش ... بى‏تو ديو وحشت هر زمان مى‏دردم!

 

چه آواى خوشى بود، آن آوايى كه اين جام سخن را به آهستگى در كام جانم فرو مى‏ريخت و زمين تشنه وجودم حريصانه اين جام را سر مى‏كشيد . ابتدا كلمات برايم نامانوس بود و گنگ! ... آخر اين قلب سياه شده در اثر گناه و طغيان، اين زمين لم يزرع چه مى‏توانست‏بپذيرد؟ ... زمين لم يزرع و باير دلم، دور شده از باران عشق الهى، در جستجوى قطره‏اى هر چند اندك و ناچيز از آب معرفت‏بود و حالا اين ندا در وجود من به سخن درآمده بود و زمين حريصانه اين قطره‏ها را مى‏بلعيد ... ندا بار ديگر جملات را برايم تكرار كرد: «بى‏تو مرغ درمانده به شب گمراهم‏» ! آسمان چشمانم به باران نشسته بود و آرام آرام مفهوم كلمات در قلبم جاى مى‏گرفت و حالا ... در اين واپسين نفس‏هاى خورشيد، در اين لحظاتى كه شفق با آخرين قطرات هستى خورشيد خونين گشته، من در حالى رو به سوى بارگاه كبرايايى‏ات كرده‏ام كه تمامى پيكر رنجور و نحيفم را ظلمات و سياهى سركشى و عصيان فرا گرفته است . در سنگستان زندگى، در تلاطم خوبى‏ها و بدى‏ها، بلم شكسته وجودم، در گرداب نيستى و هلاكت، بيش از پيش به جلو مى‏رفت تا به شهر غرور رسيد . من شهريار شهر غرور و تكبر بودم و نخوت و آز را در مجاورت كاخ سركشى‏ام جاى داده بودم . آنگاه كه بر سرير حرص نشسته بودم و نخوت و آز برايم نغمه سرداده بودند، آن ندا در آسمان قلب زنگار گرفته‏ام زمزمه كرد: «يا ايهاالانسان ماغرك بربك الكريم‏» . سراسر وجودم به لرزه درآمده بود و پايه‏هاى نااستوار تخت‏سلطنتم لرزيد و در حال فرو پاشيدن بود . نمى‏دانستم به كدام سوى پناه ببرم و به كجا بگريزم كه مرا اميد نجاتى باشد، سرگردان و حيران و وامانده از كشاكش نفس و وجدان بودم كه نداى آسمانى بار ديگر زمزمه كرد:

 

 

هر گاه در تلاطم امواج زندگانى اسير گشتى و راه به وادى نيستى بردى، قرآن بخوان. كتاب عشق را گشودم و خواندم: «ادعونى استجب لكم ...»

 

وجودم آرامشى يافت كه تا به حال نچشيده بودم . خداى من! در دلم شوق تو، اكنون به نياز آمده‏ام .

 

آمده‏ام تا قلب سياه شده‏ام را با نور كبريايى‏ات جلا بدهى و سياهى را از آن پاك كنى . آمده‏ام تا كوير لم يزرع دلم را با باران رحمت الهى‏ات به گلستانى از شور و عشق، و شوق و طراوت تبديل سازى . آن ندا به من مى‏گويد: درد را بايد گفت ... حرف را بايد زد . و من آمده‏ام تا دردهايم را برايت‏بگويم، كه تو خود گفتى: صد بار اگر توبه شكستى، بازآ! آمده‏ام تا سينه‏ام را كه آينه‏اى است‏با غبارى از غم و اندوه، پاك كنى . آمده‏ام، چرا كه آشيان تهى دست مرا مرغ دستان تو پر مى‏سازد ... آمده‏ام، چرا كه هيچ كس جز تو لايق دل بستن نيست; كه همه فانى‏اند و تو باقى! آمده‏ام، چرا كه حالا دريافتم، دل هر كس دل نيست . آمده‏ام، چرا كه كودك قلب من، اين قصه شاد از لبان تو شنيد: مى‏توان به درون اين مزرعه خشك و تهى بذرى ريخت . مى‏توان از ميان فاصله‏ها را برداشت . دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله‏هاست . آرى به حقيقت منم آن نيازمندى كه به تو نياز دارم . اگر از تو باز دارم، به كه ندا به من مى‏گويد: باز كن پنجره را، صبح دميد . و من پنجره شهر دلم را باز مى‏كنم و شميم خوش و دلنواز يادت را به اتاق تاريك دلم مى‏فرستم . خانه سياه شده قلبم، نفسى تازه مى‏كشد و دست‏هاى بى‏پناهم آرام آرام بالا مى‏آيد و لبانم به نام تو متبرك مى‏شود . نامت را تكرار مى‏كنم و هر بار كه نامت را زير لب تكرار مى‏كنم، لبانم به لبخندى گشوده مى‏شود و جانى تازه مى‏گيرد! ندا فرياد بر مى‏آورد «الا بذكرالله تطمئن القلوب‏» و قلب من آرامش مى‏يابد!

 

 

خداى من! با دست نياز آمده‏ام كه فقط تويى آن كه مى‏بخشايد، بعد از هر گناه و تويى كه مى‏توانى دستم را بگيرى و مرا از اين منجلابى كه با دست‏خود براى جسم و جان فرسوده از گناهم درست كرده‏ام، رهايى بخشى! در اين زمان كه عشق به شكوفه نشسته است، دستم بگير كه جز تو كسى ندارم و من تو را مى‏خوانم و تو مرا درياب كه به غير از تو مرا اميدى نيست .

 

در رمضان به درگاهت آمده‏ام، چرا كه رمضان يعنى «و نفخت فيه من روحى‏» در كالبد خاكى انسان . يعنى حلاوت وصلى دوباره با روح پاك عاشقى و شيدايى . يعنى در جستجوى نگاه بى‏قرار برآمدن و آن را يافتن . يعنى آن نگاه بى‏قرار شدن . در پى معشوق شتافتن و ذره ذره عشق را در رگ و پى وجود يافتن!

 

حالا من اين موجود آلوده به گناه، در اين ماه مهمانى كه تو ميزبان بندگانى، آمده‏ام و كوله بار سنگين گناهم را بر درب خانه‏ات نهاده‏ام كه تو مرا از گرداب آلودگى نجات بخشى كه من «در كلبه حقيرم چيزى دارم كه تو در بارگاه كبريايى‏ات ندارى من چون تويى را دارم و تو چون خود را ندارى!

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  |