|
زندگى تنها يك غروب نيست
ای آزاده ی شهید و ای شهید آزاده «زندهتر از تو كسى نيست، چرا گريه كنيم؟ » ای آزاده ی شهید! اى خورشيد تابناك آزادگى، ديگر آسوده گشتى. ديگر زندانبانى در را به رويت نخواهد بست. ديگر رها گشتهاى از این دنیا ای عزیز! كاروانى كه مىگفتى نزديكتر مىشود و باغبان زمان نيز انتظارش به سر رسيد و لاله وجودت بر سينه دشت روئيد. راستى اى زندان موصل! تو شرمگين نيستى كه سالها در برابر فريادها و ضجههاى كبوتران سبكبال و مقاوم ايستادى و هنوز هم پابرجايى؟! و شرمندگی برای ماست که هنوز به این دنیا چنگ زده ایم . به ياد دارى كه در شبهاى تاريك زندان اگر همه آرميده بودند چراغى در خلوتى سوسو مىزد و در گوشهاى آرام آرام اشكى مىچكيد؟ به خاطر دارى صورت زيباى قرآنى را كه در سينه حبس شده بود و آه و نالههاى اسيرى كه از خدا چيزى مىطلبيد؟! دقت كرده بودى چه مىگفت؟! اما اى ديوارهاى هميشه سرد! اى قلههاى بلند! ميلههاى سرد و خموش زندان موصل! شاهد باشيد كه بر یارانمان چهها گذشت. چگونه اى زندان كه ميلههاى فولاديت ذوب نشدند؟! آهاى زندانبان! بالاخره صداى ضجه زندانى ما را شنيدى يا گوشهايت را بسته بودى تا آه و نالههاى عزيزمان را نشنوى و فقط كابلهاى سياهت را مىديدى كه رقصكنان در آسمان بالا و پايين مىرفتند؟! و توای آزاده شهید ! آسوده باش كه وقت آن است تا خستگىهاى سالهاى اسارتت را، تنهايىهايت را، غصههايت را از تن و جانتبيرون آرى و سبكبال در بهشتبرين گام نهى. اى عزيز! ديگر آن ريسمانهاى كتانى كه گفته بودى گسسته است و شب نيز به پايان آمده و يارانت همه بىتو در اوج آسمانها، سرود آزادى مىخوانند و تو كولهبارت را كه به سنگين كوهى بود چه زيبا به سرمنزل مقصود رساندى . ای دلاور مرد! آسمان موصل هنوز هم زمزمههايت را به ياد دارد كه مىخواندى: «در آن نفس كه بميرم در آرزوى تو باشم بدان اميد دهم جان كه خاك كوى تو باشم» و تو با آرامش و لطافتى عارفانه حجاب را كنار زدى و رخ يار را ديدى. تو نه تنها زندان موصل و تكريت را وداع گفتى، بلكه از زندان دنيا نيز رها گشتى و معبر تنگ ميلهها را باز كردى و آسمان شهرت نيز به راستى براى هميشه بىستاره ماند. گفته بودى: «بگذار امروز قامتهايمان در زير غمها و رنجها خميده گردد تا فرداى موعود، راست قامتان جاودانه باشيم. » ای رها شده از این دنیا! تو هم ،در اين دنيا و هم در فرداى موعود جاودانه خواهى بود و نام ستودهات هميشه بر سر زبانها خواهد بود به فرزندانمان قصه عروج و آزادگيت را دهان به دهان خواهيم گفت. گرچه تو هميشه مظلوم و غريب بودى. اما، ما با گرامى داشتن افتخاراتت، مقاومتت، شجاعتت و ايثارگرىهايت تو را از غربتبيرون خواهيم آورد و اسناد افتخاراتت را در لوح دلهايمان حك خواهيم كرد «ای شهید آزاده » تو گفته بودى «زندگى تنها يك غروب نيست» اگر چه در تكريت، در آن ظلمتكده، عروج كردى اما، ما طلوع زندگى جاودانهات را به ياد خواهيم آورد و افتخار خواهيم كرد. ای عزیز! در خلوتهاى تو چه گذشت كه از سر جان گذشتى و تمام وابستگىهاى عالم خاك را گذاشتى؟!
تو در جبهههاى نور چه ديدى كه دلتبراى آن پر مىزند؟ ای عزيز هميشه در ياد، با ما حديث وفا بخوان، تا با تو پيمان بنديم. با ما نيز از اسرار عشق خدا بگو تا همچون تو شيفته حق گرديم و همانند تو از بند زندگى دنيايى رهايى يابيم و پاى در ركاب نهيم و به ديار تو آييم.
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
يادش بخير معاشقه خون و دل
دوباره يك غروب دلگير به سراغـــم مىآيد و دستبر زخمهــــاى تنهايىام مىگذارد و مرا در بىكران خاطـــراتم مبهــوت مىگرداند . غروب كه مىشود ياد بچــهها سراغ چشمهاى بارانى مرا مىگيرد و آن وقت است كه باران خاطرات را بر پهناى صورتم احساس مىكنم ... مىخواهــم واگويه غمهاى نهفته در وجودم باشم درد بى شما بودن به حنجرهام چنگ انداخته است. دنيا چشمهايم را بسته است و امشب بار ديگر اذن دخول به خلوت خدايىتان آرزوى من است. يادش بخير خلوتهاى خوبى كه با شما و خدا داشتيم از نردبان كميل و توسل بالا مىرفتيم و در شرجى يك ندبه عاشقانه سرمست مىشديم. آنقدر تكرار «يا وجيها عندالله» شيرين بود كه وقتى به نام مهدى مىرسيديم مىخواستيم تا صبح در اين تكرار زيبا باقى بمانيم .
آه ارتفاعات مهران! قله قلاويزان! كربلاى يك! كجاييد كه دلتنگىام را مرحم باشيد. كربلاى يك; عاشـــــــورايى بود كه در ارتفاعات بلند مهران تكرار شد. آن وقتها كه به روضـــه اباعبدالله مىرفتيم آنچه چشمه اشكمان را مىجوشاند عطش بود، عطشى كه آنقدر بر لبان امام عشــــــق حسين بن على زيبا نشسته بود كه خيزران كفر تاب ديدن آن را نداشت و دستان پليد فرزندى از فرزندان سقيفه در صدد محو آن برآمده بود. كربلاى يك پيكار عاشقانه، و تجلــــى معاشقه خون و دل بود . چقدر به خودم مىبالم كه جوانىام را با شهــــــــداى سر به دار سپرى كردم، چقدر خوشحالم ... اما چشمانم مرا چه افسوس است افسوس از نرفتن، ماندن و دنيايى شدن. امروز وقتى به گلزار شهـــدا مىآيم تا در خنكاى عطر ياد شما روح و جان تازه كنم به اندازه تمام قبرهاى آسمانى شما آه از نهادم برمىخيزد. من سالها با شما بودم اما نفهميدم كه چگونه و از كدام راه مىتوان به خورشيد رسيد شمـا هر شب در قنوتهايتان راه زمين و آسمـــــان مىپيموديد اما من در اولين گامها با بىلياقتى تمام مىماندم. سالها با شما بودم اما نفهميدم كه شبنمهـــاى لطيف از كدام سو بر انگشتان مناجات شما سبز مىشود نفهميدم ... نفهميدم ... مىخواهم بار ديگر سر بر شانههاى استوارتان بگذارم و هاى هاى گريه كنم مگر من همراه شما خودم را به شط نزدم در والفجر 8 مگر زخمهايم و تركشهايى كه در بدن دارم با درياچه نمك بيگانه است؟ ... چرا چرا اينگونه در حسرت عروج مىسوزم .
شهدا مىدانيد كه چه به حالم مىگذرد رديف عكسهاى شما و خندههاى عاشقانهتان آتش به جانم مىزند. تشنهام تشنه يك جرعه از نگاههاى شما. تشنه يك سبو اشك از همان اشكهايى كه وقت رفتن آنها را به شانههايم سپرديد. آى شهدا اين دردها را به شما بايد گفت; آزادى مفهومى وارونه پيدا كرده است. غريبتر از كلام امام در شهرهـــا پيدا نمىشود، ولىعصر هم در جمكران تنهاست. حضرت معصومه چشم به درگاه آستانش دوخته تا شايد يك جفت چشم مثل چشمهاى آسمانى شما به او سلام كنند. آنقدر مطبوعات و حرفها و نوشتــــهها بوى گنداب مىدهد كه نمىتوان ديگر در اين فضا تنفس كرد لااقل براى امثال من كه عطر خاكريز هنوز در مشامم تازه استبوى ادكلنهاى كذايى و زرق و برق مطبوعـــــات و تشريفات حرفهــايى كه فقط موبايل مىتواند بشوند، ملال آور است. دوست دارم تمام عمرم را در گلزار شهـــــدا باشم. اما نه من حنجرهام از بوى خون و خدا لبريز است چون با شما مردان آفتابى همسفر بودهام فرياد خواهم زد قلم بدستخواهم گرفت تا حماسه شما را بسرايم آنقدر عطر ياد شما را در حوالى چشمهايم مىپراكنم كه ديگر جديدترين ادكلنهاى خارجى ياراى رقابتبا آنها را نداشته باشند من اگرچه سراچه افسوسم اما تا نفس دارم نام شما را فرياد خواهم كرد و با قلمى كه مثل دلم شكسته استبرايتان خواهم نوشت......
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
مولاي من خليفه نيستي سلطان هم فقط امام اول مظلوماني و جاي پنج سال مي شد كه پنجاه سال حاكم باشي مي شد كه شامات را چون دنداني كند و پراكند كه سهم بچه هاي ابوسفيان باشد و درامارت كوفه كاري هم به «ابن ملجم» و «قطام» داد . مي شد هرسال به هند و پارس به چين و ماچين دعوت شد سلطان روم ، به افتخار حضورت برپا كند چيزي شبيه همين ضيافت هاي شام در تالارهاي آينه و مرمر و در پشت درهاي بسته مي شد حسن و حسين را با خود همراه كرد كه يكي مشاور اعظم يكي وزير خزانه داري كل مي شد كاري كرد كه جعده هم مشاور امور بانوان را عهده دار باشد يا كاره اي كه زهر نريزد يا نه حكومت ايران هم مي شد كه سهم حسن باشد حكومت عراق ، سهم حسين حتي عقيل را مي شد سه ، چهار سالي با حقوق ارزي آن روز به اندلس فرستاد مي شد محمد حنفيه سفير سازمان ملل باشد مانند اين پسر خاله ها كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند ! مي شد كنار رود فرات كاخي سبز ساخت براي تابستان ها سري به بغداد زد بر بالاي كوه ابو قبيس كاخي سپيد داشت چيزي شبيه كاخ سعد آباد شبيه كاخ ملك فهد كاخي بلند تر از خانه خدا مي شد كه بعد خود به فكر پادشاهي فرزندان بود مثل همين ملك حسن و ملك حسين مثل همين حيدر علي اف – و اف بر اين دنيا ... مي شد كه امام علي بود و با تمام جهان ارتباط داشت مثل همين امام علي رحمانف مي شد با خانم رايس دست داد مي شد انبان خويش را پر كرد از شير مرغ تا جون آدميزاد از وعده و وعيد و افطاري داد از بيت المال و جامه هاي اطلس و ابريشم پوشيد با ميمون و سگ بازي كرد رقاصه هاي روم را دعوت كرد با چشم بندي و آتش بازي شب را به صبح رساند در برجهاي دبي سهمي داشت در بازار بورس ، دستي ... كلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت يا دست كم ، هر روز يك اسب پيش كش قبول كرد يك شمشير مرصع ، كه نام تو بر آن حك شده باشد اين تحفه ها از هند است ، آن جامه ها از روم اين فرشهاي ابريشمين از ايران جشني بگير ، بگو كه شاعران قصيده بخوانند شب را زود بخواب ، كه كاترينا و سونامي در راه است . براي كندن چاه ، به بردگان سياه فرمان بده به شركت هاي چند مليتي براي بردن نان فرصت نيست ، اين را به سازمان غله و نان بسپار اين وقت شب نشسته اي و به من لبخند مي زني مي دانم اين گونه شعرها خوب نيستند اما مولاي من ! آن كفش هاي وصله دار هم مناسب پاي حضرت حاكم نيست !
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
السلام عليكم يا اولياء الله و اودائه ،السلام عليكم يا انصار دين الله سلام بر پاك سيرتانى كه جــــــــــــــان در راه دوستباختند. درود بر دلسپردگان حريم دين و طواف گران كعبه تولى. سلام بر شهيدان شاهد و شاهدان شهيد. امشب به ياد آن ديدگان آسمانى و نغمههاى روحانى، سر بر ديوار حسرت نهادهام، و به هواى لحظهاى با شهيدان بودن، گوشه دنجى را مىجويم و منتظرم تا آن سعادتمندان چشمهاى خستهام را دريابند. اشك را به پابوسشان آوردهام، و از غربت غريبى مىنالم. به ياد روزهايى مىگريم كه معنويت مهمان دلها بود و شوق و ايثار و وحدت، ستون خيمه برادرى. هنوز، دين در ظلمت انديشى « منورالفكرها » كمرنگ نشده بود. آن روزها، هر شهيدى را كه مىآوردند، شهر به رنگ ملكوت، در مىآمد، باران گريه دلها را مىشست، حتى آن دختر بدحجاب به احترام حضور شهيد روسريش را جلو مىكشيد. و آن پسر پانكى از خجالتسر به زير مىافكند. رنگها، رنگ خاكى بسيجبود، و سرخى خون، و سبزى انديشههاى ناب، آن روزها «الله اكبر» گوش جان را مىنواخت و... «صلوات» از مد نيفتاده بود. «دمكاء» (سوت) جايگزين بكاء نشده بود و تصديه (كف) جانشين تسبيح نبود.
آنچه بها داشت، قرآن و سجاده بود، چفيه بود و لباس رزم و پيشانى بند و عكس امام و پلاك شهيد گمنام. دخترها، با يك حلقه ازدواج و لباس ساده به خانه خوشبختى مىرفتند و حنظلهها، مسافرت بعد از عروسى را در ارتفاعات « الله اكبر» در كنار امواج خروشان « اروند » و در لاله زار « شلمچه » مىگذراندند. و پيكر خونين و خندان را به سوغات مىآوردند. آن روزها آرامش در شنيدن آيات « نصر » احساس مىشد، نه در هتل چهار ستاره قصر، اما رنگ شهر عوض شده، گويا «حاج سيد على» تنهاست و در آرامش باصفايش جرعه جرعه خون دل مىنوشد. مىگويند: امروزه با عوض شدن زمان جايى براى ولايت نيست! جغدها با نفير شوم مىخوانند كه: «مردم قيم نمىخواهند.» ديوها، از دور دستها بر احساسات حزب الله آتش مىافكند. و مرداب نشين فرارى ، تعفن دوزخيان را به سرزمين انقلاب مىفرستد. و منافق جغد منش آن را بر ورق پارههايش مىنشاند. اما همواره يارى خدا وعدهاى هميشگى بوده و در هر غفلتى خون پاك شهيد ، ديدهها را بصير و انديشهها را بيدار كرده است.
وباز هم می بینیم اميرانی دلاور، علمدارانی فاتح،دلباختگانی خدايى و رزمنده هایی ولايى که سالها از زخم آماج گلوله های دشمن در رنج و الم بوده ستاره شده و به آسمان شهادت می پیوندد. آن سرو های تنومند، بر زمين می افتند، تا قرآن انديشى و ولايتمندى استوار بماند. آن سبزانديشان سرخ پايان، هر آنگاهی با شهادت خود شهری را از بىدردى به دردمندى و از تجمل پرستى به جمال جويى و كمال طلبى تغييرمی دهند و بر انديشههاى دوزخى ملىگرايان خط بطلان می کشند . همان دلهای عاشقی كه نيمههاى شب ، بارانى مىشدند و همان قلبهای پاكی كه به شوق روز ظهور و به عشق اهلبيت عليهم السلام و با ولاى ولى امر زمان ، «سيدعلى» مىتپيد. قلب این عاشقان ، نه از كار افتاده، بلكه به كار افتاده و در دل ميليونها انسان خدای جو جاى می گیرند. و حقانيت ولايت را با خون پاكشان امضاء می نمایند و شيرازه افكار دين ستيزان را از هم می گسلند.
انديشههايشان بلند، آرمانهايشان در سينهها فروزان و راهشان پررهرو باد.
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
با علی گفتا یکی در رهگذار هستي ما جملگي از هست توست اختيــــــار عــالمـي از دست توست از چه باشد اي جهاني را پناه جامه پر وصلـه در اندام شـــــاه ای امیر تيز رای و تیز هوش مرد سيرت را به صورت كار نيست جـامـه گر صد وصله باشد عار نيست جامه ي زيبا نمي آيد به كار حرفي از معنــا اگر داري بيار ما درون را بنگريم و حال را نـي برون را بنگريم و قال را كار ما در راه حـــق كوشيدن است جـامه ي تقوي به تن پوشيدن است زهد باشد جامه ي پرهيزگار زينت دنيـا بــــــه دنيــا واگذار
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
او از همه هستي اش براي دفاع از دين و آسايش امروز ما گذشت . ما در مقابل از خود گذشتگي او چه پاسخي داريم
؟؟؟
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
ماه شعبان؛ تلألوي طراوت و عشق و رحمت و حضور، ماه منتسب به رسول خدا (ص)، بشارت و عنايت پرتوتابي روزهايي که از فراز اعلاى آسمان عاشقان، باران گلاب و رود مشك، سوغات زمينيان مى دارد و با خود رايحه دل انگيز اعياد شعبانيه و ميلاد سه پاره خورشيد نبوى (ص)؛ امير لحظات بى پايان نيايش؛ حضرت اباعبد الله الحسين (ع)، ماه رخشان حيدرى خصال؛ حضرت اباالفضل العباس (ع)، امام العارفين، سيد الساجدين؛ حضرت على بن الحسين (ع) را به همراه مي آورد:
اي آموزگار شهادت؛ حسين! اي که نامت، نزديکترين نام به خدا! اي سفينه عشق! مدينه را شور حضور تو پر کرده است و آسمان، خيره به نورافشاني منزل وحي، نام زيباي تو را زمزمه مي کند و زمين چه سعادتمند، گهواره حضور تو شده است. سلام بر تو که توفندگي حماسه و عرفانت، کربلايي به وسعت آفرينش ساخت و دل از کف دلدادگان ربود.
سلام بر تو اي نخل استوار جانبازي! اي فرزند ايثار و فداکاري! اي تو تنديس ادب! اي عباس! اي که سوخته دلان، از دستان سبز تو آب حيات تمنا دارند، اي ساقي! اي که خود آب بقا به کام بشريت ريخته اي و خود، لب تشنه از فرات بازگشتي! سلام بر تو که يادآور استقامتي.
اي چکامه عاشورايي فرياد! اي پژواک آزادگي کربلا! اي سيد ساجدان و اي زينت عابدان! قبله ساجدان از راه رسيده و هستي در برابر ايوان بندگي و طاعتش، در کرنش به خاک افتاده است.
و اي نيمه شعبان، سلام بر تو! تو که آفتابي ترين روز خلقتي. تو که درخشان ترين ستاره در تقويم خدا را در بر گرفته اي! او که تک سوار وادي آرزوهاست، مهدي (عج) را مي گوييم، همو که جمال موعود او را که يادگار پيامبران، چکيده ابراهيم، عصاره محمد و اکسير آزادگي است، مي ستاييم. او که از فراسوي تاريخ مي آيد، و فصل رويش زمين، همان ظهور اوست. او که در انتظار قدوم عالم آرايش، ميلادش را به جشن مي نشينيم.
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
«چشمانت...» ...وحديث چشمان خستهات اى فرزند آتش و خون، موجى است پرتلاطم و پرخروش كه مرا با خود به خاكريزهاى خونين اما صميمى و پر سخن مىبرد و روحم را در عبور از خويشتن در وسعت انبوه لالهها گم مىكند و مىخواند مرا با تكلم سادهى عشق به سوى سجادههاى آتشين، بر دل خاكى زمين كه مىسوزند از فرط اشتياق. هم آنان كه در خلوتگه ديدار يار به محراب خون در قامتسرو، نماز حضور مىخوانند و در تكبير عاشقانهى عشق از قاب خاكى قفس پرمىگشايند و زمزمه مىكنند سرود پرواز راهم چون پرستوهاى مهاجر. هم آنان كه در ركوع پرعطش خويش، راه دريا را به پيش مىگيرند و ساحل نيايش را ماوى مىگزينند و در سجدهشان بر چهرهى خاكى خاك مىبارند; آن قدر كه دريا شرمندهى چشمان بارانىشان شود. هم آنان كه در قنوت بى پايان خويش «اللهم ارزقنا توفيق الشهادة» را به انتظار مىنشينند و عاقبت در كوى عبوديت و بندگى، محو لبخند رضايت معشوق مىشوند و نام نامى «شهيد» برخويش مىنهند; آنان كه شاهد ماجرايند. ای فرزند عاشقان بیقرار! از چشمان خستهات گفتم. همانها كه سالهاستبه تنهايى عادت دارند. همانى كه گفتى سالهاى سال مىبارند در فراق پدر، هم او كه در لباس رزم، خط شكن خطهى دلاورىها بود. او كه بسان صخرهاى فولادين، كاشانهمان را سپرى شد و در پيكار حقيقى حق و باطل، مردانه در برابر نامردىها ايستاد و سايهى شوم جغدان شب را بركند; آنگاه حكايت آزادى سرداد تا كه افسانه شد; مردمان زمين و آسمان را تا ابديت. او كه پرچم به دست، به رسم ديرينهى تبر، تيشه بر ريشهى خصم زد و در هجوم سهمناك عدو تسخير كرد; وادى پرشكوه عشق را. اين زمان اما، دستبر دلم مگذار، زخمها جانى بگيرد كاش! كاش طوفانى بگيرد كاش! بر آنان كه غافل از صبحاند، غافل از فجر، غافل از هر سرخى، سرخ سرخ رنگ شهيد، با شرفترين رنگ زمين، بزرگ ميراث مردان مرد. سخاوت جاويد مردان گريههاى نيمه شب. اين زمان اما، دستبردلم مگذار، زخمها سرباز كرده و چركيناند. عجب روزگارى، كاش كه ويران مىشد بر آنان كه غافلاند از نام شهيد; و رهايى است گريستن بر تنهايى، بر غربت. بر غربتخونينش; او كه قلب تپندهى من است، او كه همان عشق سرخ استبه يقين. مرا، درد خويشتن، بسى درد است و اين درد مرا بس است. مرا دورى ياران بسى جان كاه است. آيا بس نيست؟ چگونه هضم كند اين همه داغ را دل خاكى زمين، و چگونه تحمل كند اين دل نازك خاكى، گويى كه مىخواهد مرا از فرط سنگينى حجم درد در خويش ببلعد. چگونه تفسير كنم، اين همه ايثار را گويى كه با ايثار، نا آشنايم. چگونه شكيبا باشم بر كوچ خيل پرستوها، چگونه دريابم عشق را، در حالى كه عشق، در زير خاكها گمنام است و بر دلش جز پلاك و استخوانى سرد نيست. چگونه تحمل كنم فراقش را و چگونه بگريم بر فراقش در عين حضور. چه كنم كه اين دل عاصىام دمى آرام گيرد، او كه در هجرت از تن، داغ بر دلم نهاد; در آشوبيان روزگار نامرد، تا هميشه بگريم به نام شهيد و با سوزش چشمانم به پاكى باران سلام كنم به نازنين يادگارش، شايد كه به بوى او آرام گيرد تپش لحظههاى سرد بىكسى، لحظههاى بى قرارى. سلام بر چشمان خستهات و سلام بر لحظههاى تنهايى، آنگاه كه به ياد او مىگريى و سلام بر تو اى فرزند سخاوت پيشهى شهيد ، سلام بر نام پرطنين پدرت و سلام بر صبر پربهايت.
+  .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.
|
|
|
||||||