تبليغاتX

.: ای که امیر حرم دل تویی :.

حديث معرفت اميرالمؤمنين به نورانيّت : من همان كسي هستم كه نوح را به امر پروردگار در كشتي حمل كرد . من همان كسي هستم كه به امر پروردگار ، موسي را از دريا عبور داد . من همان كسي هستم كه به اذن پروردگار ،‌ ابراهيم را از آتش بيرون آورد . من همان كسي هستم كه به اذن پروردگار ، نهرها را جاري ساخت و چشمه ها را شكافت و درختها را كاشت . منم عذاب روز « ظلّه » . منم آنكه از محل نزديك ندا كرد كه ثقلان ( جن و انس ) آن را شنيدند و گروهي آن را فهميدند . هر آينه من به هر گروهي از جباران و منافقان به زبان خودشان مي شنوايانم . منم خضر داناي موسي و منم آموزگار سليمان پسر داوود . منم ذوالقرنين و منم قدرت عزّوجّل . منم محمّد و محمّد ، من است . من از محمّدم و محمّد از من است ؛ خداي تعالي فرمود : « دو دريا را به هم آميخت و ميان آن دو برزخ و فاصله اي است كه تجاوز به حدود يكديگر نمي كنند . »ء

 

زندگى تنها يك غروب نيست

 

 

ای آزاده ی شهید و ای شهید آزاده

 

«زنده‏تر از تو كسى نيست، چرا گريه كنيم؟ »

 

ای آزاده ی شهید! اى خورشيد تابناك آزادگى، ديگر آسوده گشتى. ديگر زندانبانى در را به رويت نخواهد بست.

 

ديگر رها گشته‏اى از این دنیا ای عزیز!

 

كاروانى كه مى‏گفتى نزديك‏تر مى‏شود و باغبان زمان نيز انتظارش به سر رسيد و لاله وجودت بر سينه دشت روئيد. راستى اى زندان موصل! تو شرمگين نيستى كه سالها در برابر فريادها و ضجه‏هاى كبوتران سبكبال و مقاوم ايستادى و هنوز هم پابرجايى؟! و شرمندگی برای ماست که هنوز به این دنیا چنگ زده ایم .

 

به ياد دارى كه در شب‏هاى تاريك زندان اگر همه آرميده بودند چراغى در خلوتى سوسو مى‏زد و در گوشه‏اى آرام آرام اشكى مى‏چكيد؟ به خاطر دارى صورت زيباى قرآنى را كه در سينه حبس شده بود و آه و ناله‏هاى اسيرى كه از خدا چيزى مى‏طلبيد؟! دقت كرده بودى چه مى‏گفت؟!

 

اما اى ديوارهاى هميشه سرد! اى قله‏هاى بلند! ميله‏هاى سرد و خموش زندان موصل! شاهد باشيد كه بر یارانمان چه‏ها گذشت. چگونه اى زندان كه ميله‏هاى فولاديت ذوب نشدند؟!

 

آهاى زندانبان! بالاخره صداى ضجه زندانى ما را شنيدى يا گوشهايت را بسته بودى تا آه و ناله‏هاى عزيزمان را نشنوى و فقط كابل‏هاى سياهت را مى‏ديدى كه رقص‏كنان در آسمان بالا و پايين مى‏رفتند؟!

 

و توای آزاده شهید ! آسوده باش كه وقت آن است تا خستگى‏هاى سال‏هاى اسارتت را، تنهايى‏هايت را، غصه‏هايت را از تن و جانت‏بيرون آرى و سبكبال در بهشت‏برين گام نهى.

 

اى عزيز! ديگر آن ريسمان‏هاى كتانى كه گفته بودى گسسته است و شب نيز به پايان آمده و يارانت همه بى‏تو در اوج آسمان‏ها، سرود آزادى مى‏خوانند و تو كوله‏بارت را كه به سنگين كوهى بود چه زيبا به سرمنزل مقصود رساندى .

ای دلاور مرد! آسمان موصل هنوز هم زمزمه‏هايت را به ياد دارد كه مى‏خواندى:

 

«در آن نفس كه بميرم در آرزوى تو باشم

 

بدان اميد دهم جان كه خاك كوى تو باشم‏»

 

و تو با آرامش و لطافتى عارفانه حجاب را كنار زدى و رخ يار را ديدى.

 

تو نه تنها زندان موصل و تكريت را وداع گفتى، بلكه از زندان دنيا نيز رها گشتى و معبر تنگ ميله‏ها را باز كردى و آسمان شهرت نيز به راستى براى هميشه بى‏ستاره ماند.

 

گفته بودى: «بگذار امروز قامت‏هايمان در زير غم‏ها و رنج‏ها خميده گردد تا فرداى موعود، راست قامتان جاودانه باشيم. »

 

ای رها شده از این دنیا! تو هم ،در اين دنيا و هم در فرداى موعود جاودانه خواهى بود و نام ستوده‏ات هميشه بر سر زبان‏ها خواهد بود به فرزندانمان قصه عروج و آزادگيت را دهان به دهان خواهيم گفت.

 

گرچه تو هميشه مظلوم و غريب بودى. اما، ما با گرامى داشتن افتخاراتت، مقاومتت، شجاعتت و ايثارگرى‏هايت تو را از غربت‏بيرون خواهيم آورد و اسناد افتخاراتت را در لوح دلهايمان حك خواهيم كرد «ای شهید آزاده ‏» تو گفته بودى «زندگى تنها يك غروب نيست‏» اگر چه در تكريت، در آن ظلمت‏كده، عروج كردى اما، ما طلوع زندگى جاودانه‏ات را به ياد خواهيم آورد و افتخار خواهيم كرد.

 

ای عزیز! در خلوت‏هاى تو چه گذشت كه از سر جان گذشتى و تمام وابستگى‏هاى عالم خاك را گذاشتى؟!

 

 

تو در جبهه‏هاى نور چه ديدى كه دلت‏براى آن پر مى‏زند؟

 

ای عزيز هميشه در ياد، با ما حديث وفا بخوان، تا با تو پيمان بنديم.

 

با ما نيز از اسرار عشق خدا بگو تا همچون تو شيفته حق گرديم و همانند تو از بند زندگى دنيايى رهايى يابيم و پاى در ركاب نهيم و به ديار تو آييم.

 

«اى كبوتر آزاد از هر قيد و بند! ما نام مقدس و ستوده‏ات را و ياد ياران شهيد غريبت را بر برگ لاله‏هاى خونين كشورمان خواهيم نوشت و حماسه‏هاى بزرگت را و فداكاريهايت را گرامى خواهيم داشت و اسناد افتخارت را براى هميشه بر چشمهايمان خواهيم گذاشت و با اشك حسرت نديدن تو، صيقل خواهيم داد.»

 

 

 "ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه"   

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

يادش بخير

 

معاشقه خون و دل

 

 

دوباره يك غروب دلگير به سراغـــم مى‏آيد و دست‏بر زخمهــــاى تنهايى‏ام مى‏گذارد و مرا در بى‏كران خاطـــراتم مبهــوت مى‏گرداند .

غروب كه مى‏شود ياد بچــه‏ها سراغ چشمهاى بارانى مرا مى‏گيرد و آن وقت است كه باران خاطرات را بر پهناى صورتم احساس مى‏كنم ...

 

مى‏خواهــم واگويه غم‏هاى نهفته در وجودم باشم درد بى شما بودن به حنجره‏ام چنگ انداخته است. دنيا چشمهايم را بسته است و امشب بار ديگر اذن دخول به خلوت خدايى‏تان آرزوى من است. يادش بخير خلوت‏هاى خوبى كه با شما و خدا داشتيم از نردبان كميل و توسل بالا مى‏رفتيم و در شرجى يك ندبه عاشقانه سرمست مى‏شديم. آنقدر تكرار «يا وجيها عندالله‏» شيرين بود كه وقتى به نام مهدى مى‏رسيديم مى‏خواستيم تا صبح در اين تكرار زيبا باقى بمانيم .

 

 

 

 

آه ارتفاعات مهران! قله قلاويزان! كربلاى يك! كجاييد كه دلتنگى‏ام را مرحم باشيد. كربلاى يك; عاشـــــــورايى بود كه در ارتفاعات بلند مهران تكرار شد. آن وقت‏ها كه به روضـــه اباعبدالله مى‏رفتيم آنچه چشمه اشكمان را مى‏جوشاند عطش بود، عطشى كه آنقدر بر لبان امام عشــــــق حسين بن على زيبا نشسته بود كه خيزران كفر تاب ديدن آن را نداشت و دستان پليد فرزندى از فرزندان سقيفه در صدد محو آن برآمده بود. كربلاى يك پيكار عاشقانه، و تجلــــى معاشقه خون و دل بود .

 

چقدر به خودم مى‏بالم كه جوانى‏ام را با شهــــــــداى سر به دار سپرى كردم، چقدر خوشحالم ... اما چشمانم مرا چه افسوس است افسوس از نرفتن، ماندن و دنيايى شدن. امروز وقتى به گلزار شهـــدا مى‏آيم تا در خنكاى عطر ياد شما روح و جان تازه كنم به اندازه تمام قبرهاى آسمانى شما آه از نهادم برمى‏خيزد. من سالها با شما بودم اما نفهميدم كه چگونه و از كدام راه مى‏توان به خورشيد رسيد شمـا هر شب در قنوتهايتان راه زمين و آسمـــــان مى‏پيموديد اما من در اولين گامها با بى‏لياقتى تمام مى‏ماندم. سالها با شما بودم اما نفهميدم كه شبنم‏هـــاى لطيف از كدام سو بر انگشتان مناجات شما سبز مى‏شود نفهميدم ... نفهميدم ...   

 

مى‏خواهم بار ديگر سر بر شانه‏هاى استوارتان بگذارم و هاى هاى گريه كنم مگر من همراه شما خودم را به شط نزدم در والفجر 8 مگر زخمهايم و تركشهايى كه در بدن دارم با درياچه نمك بيگانه است؟ ... چرا چرا اينگونه در حسرت عروج مى‏سوزم .

 

 

شهدا مى‏دانيد كه چه به حالم مى‏گذرد رديف عكسهاى شما و خنده‏هاى عاشقانه‏تان آتش به جانم مى‏زند. تشنه‏ام تشنه يك جرعه از نگاههاى شما. تشنه يك سبو اشك از همان اشك‏هايى كه وقت رفتن آنها را به شانه‏هايم سپرديد. آى شهدا اين دردها را به شما بايد گفت; آزادى مفهومى وارونه پيدا كرده است. غريب‏تر از كلام امام در شهرهـــا پيدا نمى‏شود، ولى‏عصر هم در جمكران تنهاست. حضرت معصومه چشم به درگاه آستانش دوخته تا شايد يك جفت چشم مثل چشمهاى آسمانى شما به او سلام كنند. آنقدر مطبوعات و حرفها و نوشتــــه‏ها بوى گنداب مى‏دهد كه نمى‏توان ديگر در اين فضا تنفس كرد لااقل براى امثال من كه عطر خاكريز هنوز در مشامم تازه است‏بوى ادكلن‏هاى كذايى و زرق و برق مطبوعـــــات و تشريفات حرفهــايى كه فقط موبايل مى‏تواند بشوند، ملال آور است. دوست دارم تمام عمرم را در گلزار شهـــــدا باشم. اما نه من حنجره‏ام از بوى خون و خدا لبريز است چون با شما مردان آفتابى همسفر بوده‏ام فرياد خواهم زد قلم بدست‏خواهم گرفت تا حماسه شما را بسرايم آنقدر عطر ياد شما را در حوالى چشمهايم مى‏پراكنم كه ديگر جديدترين ادكلن‏هاى خارجى ياراى رقابت‏با آنها را نداشته باشند من اگرچه سراچه افسوسم اما تا نفس دارم نام شما را فرياد خواهم كرد و با قلمى كه مثل دلم شكسته است‏برايتان خواهم نوشت......

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

 

مولاي من

خليفه نيستي

سلطان هم

فقط امام اول مظلوماني

و جاي پنج سال

مي شد كه پنجاه سال حاكم باشي

مي شد كه شامات را

چون دنداني كند و پراكند

كه سهم بچه هاي ابوسفيان باشد

و درامارت كوفه

كاري هم به «ابن ملجم» و «قطام» داد .

مي شد هرسال

به هند و پارس

به چين و ماچين دعوت شد

سلطان روم ، به افتخار حضورت برپا كند

چيزي شبيه همين ضيافت هاي شام

در تالارهاي آينه و مرمر

و در پشت درهاي بسته

مي شد حسن و حسين را با خود همراه كرد

كه يكي مشاور اعظم

يكي وزير خزانه داري كل

مي شد كاري كرد

كه جعده هم مشاور امور بانوان را عهده دار باشد

يا كاره اي كه زهر نريزد

يا نه

حكومت ايران هم مي شد كه سهم حسن باشد

حكومت عراق ، سهم حسين

حتي عقيل را مي شد سه ، چهار سالي

با حقوق ارزي آن روز

به اندلس فرستاد

مي شد محمد حنفيه

سفير سازمان ملل باشد

مانند اين پسر خاله ها

كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند !

مي شد كنار رود فرات

كاخي سبز ساخت

براي تابستان ها

سري به بغداد زد

بر بالاي كوه ابو قبيس

كاخي سپيد داشت

چيزي شبيه كاخ سعد آباد

شبيه كاخ ملك فهد

كاخي بلند تر از خانه خدا

مي شد كه بعد خود

به فكر پادشاهي فرزندان بود

مثل همين ملك حسن و ملك حسين

مثل همين حيدر علي اف –

و اف بر اين دنيا ...

مي شد كه امام علي بود و

با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همين امام علي رحمانف

مي شد با خانم رايس دست داد

مي شد انبان خويش را پر كرد

از شير مرغ تا جون آدميزاد

از وعده و وعيد

و افطاري داد از بيت المال

و جامه هاي اطلس و ابريشم پوشيد

با ميمون و سگ بازي كرد

رقاصه هاي روم را دعوت كرد

با چشم بندي و آتش بازي

شب را به صبح رساند

در برجهاي دبي سهمي داشت

در بازار بورس ، دستي ...

كلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت

يا دست كم ، هر روز يك اسب پيش كش قبول كرد

يك شمشير مرصع ، كه نام تو بر آن حك شده باشد

اين تحفه ها از هند است ، آن جامه ها از روم

اين فرشهاي ابريشمين از ايران

جشني بگير ، بگو كه شاعران قصيده بخوانند

شب را زود بخواب ، كه كاترينا و سونامي در راه است .

براي كندن چاه ، به بردگان سياه فرمان بده

به شركت هاي چند مليتي

براي بردن نان فرصت نيست ، اين را به سازمان غله و نان بسپار

اين وقت شب

نشسته اي و به من لبخند مي زني

مي دانم

اين گونه شعرها خوب نيستند

اما مولاي من !

آن كفش هاي وصله دار هم

مناسب پاي حضرت حاكم نيست !

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 
 

 

السلام عليكم يا اولياء الله و اودائه ،‏السلام عليكم يا انصار دين الله

 

سلام بر پاك سيرتانى كه جــــــــــــــان در راه دوست‏باختند.

 

درود بر دلسپردگان حريم دين و طواف گران كعبه تولى.

 

سلام بر شهيدان شاهد و شاهدان شهيد.

 

امشب به ياد آن ديدگان آسمانى و نغمه‏هاى روحانى، سر بر ديوار حسرت نهاده‏ام، و به هواى لحظه‏اى با شهيدان بودن، گوشه دنجى را مى‏جويم و منتظرم تا آن سعادتمندان چشمهاى خسته‏ام را دريابند.

اشك را به پابوسشان آورده‏ام، و از غربت غريبى مى‏نالم. به ياد روزهايى مى‏گريم كه معنويت مهمان دلها بود و شوق و ايثار و وحدت، ستون خيمه برادرى.

هنوز، دين در ظلمت انديشى « منورالفكرها » كمرنگ نشده بود. آن روزها، هر شهيدى را كه مى‏آوردند، شهر به رنگ ملكوت، در مى‏آمد، باران گريه دلها را مى‏شست، حتى آن دختر بدحجاب به احترام حضور شهيد روسريش را جلو مى‏كشيد. و آن پسر پانكى از خجالت‏سر به زير مى‏افكند. رنگها، رنگ خاكى بسيج‏بود، و سرخى خون، و سبزى انديشه‏هاى ناب، آن روزها «الله اكبر» گوش جان را مى‏نواخت و...

«صلوات‏» از مد نيفتاده بود.

«دمكاء» (سوت) جايگزين بكاء نشده بود و تصديه (كف) جانشين تسبيح نبود.  

 

آنچه بها داشت، قرآن و سجاده بود، چفيه بود و لباس رزم و پيشانى بند و عكس امام و پلاك شهيد گمنام.

دخترها، با يك حلقه ازدواج و لباس ساده به خانه خوشبختى مى‏رفتند و حنظله‏ها، مسافرت بعد از عروسى را در ارتفاعات « الله اكبر» در كنار امواج خروشان « اروند » و در لاله زار « شلمچه ‏» مى‏گذراندند. و پيكر خونين و خندان را به سوغات مى‏آوردند.

آن روزها آرامش در شنيدن آيات « نصر » احساس مى‏شد، نه در هتل چهار ستاره قصر، اما رنگ شهر عوض شده، گويا «حاج سيد على‏» تنهاست و در آرامش باصفايش جرعه جرعه خون دل مى‏نوشد. مى‏گويند: امروزه با عوض شدن زمان جايى براى ولايت نيست!

جغدها با نفير شوم مى‏خوانند كه: «مردم قيم نمى‏خواهند.» ديوها، از دور دستها بر احساسات حزب الله آتش مى‏افكند. و مرداب نشين فرارى ، تعفن دوزخيان را به سرزمين انقلاب مى‏فرستد. و منافق جغد منش آن را بر ورق پاره‏هايش مى‏نشاند.

اما همواره يارى خدا وعده‏اى هميشگى بوده و در هر غفلتى خون پاك شهيد ، ديده‏ها را بصير و انديشه‏ها را بيدار كرده است.

 

وباز هم می بینیم اميرانی دلاور، علمدارانی فاتح،دلباختگانی خدايى و رزمنده هایی ولايى که سالها از زخم آماج گلوله های دشمن در رنج و الم بوده  ستاره شده و به آسمان شهادت می پیوندد.

آن سرو های تنومند، بر زمين می افتند، تا قرآن انديشى و ولايتمندى استوار بماند.

آن سبزانديشان سرخ پايان، هر آنگاهی با شهادت خود شهری را از بى‏دردى به دردمندى و از تجمل پرستى به جمال جويى و كمال طلبى تغييرمی دهند و بر انديشه‏هاى دوزخى ملى‏گرايان خط بطلان می کشند .

همان دلهای عاشقی كه نيمه‏هاى شب ، بارانى مى‏شدند و همان قلبهای پاكی كه به شوق روز ظهور و به عشق اهل‏بيت عليهم السلام و با ولاى ولى امر زمان‏ ، «سيدعلى‏» مى‏تپيد.

قلب این عاشقان ، نه از كار افتاده، بلكه به كار افتاده و در دل ميليونها انسان خدای جو جاى می گیرند. و حقانيت ولايت را با خون پاكشان امضاء می نمایند و شيرازه افكار دين ستيزان را از هم می گسلند.

 

  

انديشه‏هايشان بلند، آرمانهايشان در سينه‏ها فروزان و راهشان پررهرو باد.

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 
 

 

 

با علی گفتا یکی در رهگذار
از چه باشد جامه ی تو وصلـه دار

 

هستي ما جملگي از هست توست

اختيــــــار عــالمـي از دست توست

 

از چه باشد اي جهاني را پناه

جامه پر وصلـه  در اندام شـــــاه

 

ای امیر تيز رای و تیز هوش
جامه ای چون جامه ی شاهان بپوش

گفت : صاحب جامه را بین . جامه چیست ؟
دید باید در  درون جامه کیست

 

مرد سيرت را به صورت كار نيست

جـامـه گر صد وصله باشد عار نيست

 

جامه ي زيبا نمي آيد به كار

حرفي از معنــا اگر داري بيار

 

ما درون را بنگريم و حال را

نـي برون را بنگريم و قال را

 

كار ما در راه حـــق كوشيدن است

جـامه ي  تقوي به تن پوشيدن است

 

زهد باشد جامه ي  پرهيزگار

زينت دنيـا بــــــه دنيــا واگذار


 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 
 

 

او از همه هستي اش براي دفاع از دين و آسايش امروز ما گذشت .

 

 

ما در مقابل از خود گذشتگي او چه پاسخي داريم

 

؟؟؟

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 
 

 

ماه شعبان؛ تلألوي طراوت و عشق و رحمت و حضور، ماه منتسب به رسول خدا (ص)، بشارت و عنايت پرتوتابي روزهايي که از فراز اعلاى آسمان عاشقان، باران گلاب و رود مشك، سوغات زمينيان مى دارد و با خود رايحه دل انگيز اعياد شعبانيه و ميلاد سه پاره خورشيد نبوى (ص)؛ امير لحظات بى پايان نيايش؛ حضرت اباعبد الله الحسين (ع)، ماه رخشان حيدرى خصال؛ حضرت اباالفضل العباس (ع)، امام العارفين، سيد الساجدين؛ حضرت على بن الحسين (ع) را به همراه مي آورد:

 

 

اي آموزگار شهادت؛ حسين! اي که نامت، نزديکترين نام به خدا! اي سفينه عشق! مدينه را شور حضور تو پر کرده است و آسمان، خيره به نورافشاني منزل وحي، نام زيباي تو را زمزمه مي کند و زمين چه سعادتمند، گهواره حضور تو شده است. سلام بر تو که توفندگي حماسه و عرفانت، کربلايي به وسعت آفرينش ساخت و دل از کف دلدادگان ربود.

 

 

سلام بر تو اي نخل استوار جانبازي! اي فرزند ايثار و فداکاري! اي تو تنديس ادب! اي عباس! اي که سوخته دلان، از دستان سبز تو آب حيات تمنا دارند، اي ساقي! اي که خود آب بقا به کام بشريت ريخته اي و خود، لب تشنه از فرات بازگشتي! سلام بر تو که يادآور استقامتي.

 

 

اي چکامه عاشورايي فرياد! اي پژواک آزادگي کربلا! اي سيد ساجدان و اي زينت عابدان! قبله ساجدان از راه رسيده و هستي در برابر ايوان بندگي و طاعتش، در کرنش به خاک افتاده است.

 

 

و اي نيمه شعبان، سلام بر تو! تو که آفتابي ترين روز خلقتي. تو که درخشان ترين ستاره در تقويم خدا را در بر گرفته اي! او که تک سوار وادي آرزوهاست، مهدي (عج) را مي گوييم، همو که جمال موعود او را که يادگار پيامبران، چکيده ابراهيم، عصاره محمد و اکسير آزادگي است، مي ستاييم. او که از فراسوي تاريخ مي آيد، و فصل رويش زمين، همان ظهور اوست. او که در انتظار قدوم عالم آرايش، ميلادش را به جشن مي نشينيم.

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

 

«چشمانت...»

 

...وحديث چشمان خسته‏ات اى فرزند آتش و خون، موجى است پرتلاطم و پرخروش كه مرا با خود به خاك‏ريزهاى خونين اما صميمى و پر سخن مى‏برد و روحم را در عبور از خويشتن در وسعت انبوه لاله‏ها گم مى‏كند و مى‏خواند مرا با تكلم ساده‏ى عشق به سوى سجاده‏هاى آتشين، بر دل خاكى زمين كه مى‏سوزند از فرط اشتياق.

 

هم آنان كه در خلوتگه ديدار يار به محراب خون در قامت‏سرو، نماز حضور مى‏خوانند و در تكبير عاشقانه‏ى عشق از قاب خاكى قفس پرمى‏گشايند و زمزمه مى‏كنند سرود پرواز راهم چون پرستوهاى مهاجر.

 

هم آنان كه در ركوع پرعطش خويش، راه دريا را به پيش مى‏گيرند و ساحل نيايش را ماوى مى‏گزينند و در سجده‏شان بر چهره‏ى خاكى خاك مى‏بارند; آن قدر كه دريا شرمنده‏ى چشمان بارانى‏شان شود.

 

هم آنان كه در قنوت بى پايان خويش «اللهم ارزقنا توفيق الشهادة‏» را به انتظار مى‏نشينند و عاقبت در كوى عبوديت و بندگى، محو لبخند رضايت معشوق مى‏شوند و نام نامى «شهيد» برخويش مى‏نهند; آنان كه شاهد ماجرايند.

 

ای فرزند عاشقان بیقرار! از چشمان خسته‏ات گفتم. همان‏ها كه سال‏هاست‏به تنهايى عادت دارند. همانى كه گفتى سال‏هاى سال مى‏بارند در فراق پدر، هم او كه در لباس رزم، خط شكن خطه‏ى دلاورى‏ها بود. او كه بسان صخره‏اى فولادين، كاشانه‏مان را سپرى شد و در پيكار حقيقى حق و باطل، مردانه در برابر نامردى‏ها ايستاد و سايه‏ى شوم جغدان شب را بركند; آن‏گاه حكايت آزادى سرداد تا كه افسانه شد; مردمان زمين و آسمان را تا ابديت. او كه پرچم به دست، به رسم ديرينه‏ى تبر، تيشه بر ريشه‏ى خصم زد و در هجوم سهمناك عدو تسخير كرد; وادى پرشكوه عشق را.

 

اين زمان اما، دست‏بر دلم مگذار، زخم‏ها جانى بگيرد كاش! كاش طوفانى بگيرد كاش! بر آنان كه غافل از صبح‏اند، غافل از فجر، غافل از هر سرخى، سرخ سرخ رنگ شهيد، با شرف‏ترين رنگ زمين، بزرگ ميراث مردان مرد. سخاوت جاويد مردان گريه‏هاى نيمه شب.

 

اين زمان اما، دست‏بردلم مگذار، زخم‏ها سرباز كرده و چركين‏اند. عجب روزگارى، كاش كه ويران مى‏شد بر آنان كه غافل‏اند از نام شهيد; و رهايى است گريستن بر تنهايى، بر غربت. بر غربت‏خونينش; او كه قلب تپنده‏ى من است، او كه همان عشق سرخ است‏به يقين.

 

مرا، درد خويشتن، بسى درد است و اين درد مرا بس است. مرا دورى ياران بسى جان كاه است. آيا بس نيست؟ چگونه هضم كند اين همه داغ را دل خاكى زمين، و چگونه تحمل كند اين دل نازك خاكى، گويى كه مى‏خواهد مرا از فرط سنگينى حجم درد در خويش ببلعد. چگونه تفسير كنم، اين همه ايثار را گويى كه با ايثار، نا آشنايم. چگونه شكيبا باشم بر كوچ خيل پرستوها، چگونه دريابم عشق را، در حالى كه عشق، در زير خاك‏ها گمنام است و بر دلش جز پلاك و استخوانى سرد نيست. چگونه تحمل كنم فراقش را و چگونه بگريم بر فراقش در عين حضور. چه كنم كه اين دل عاصى‏ام دمى آرام گيرد، او كه در هجرت از تن، داغ بر دلم نهاد; در آشوبيان روزگار نامرد، تا هميشه بگريم به نام شهيد و با سوزش چشمانم به پاكى باران سلام كنم به نازنين يادگارش، شايد كه به بوى او آرام گيرد تپش لحظه‏هاى سرد بى‏كسى، لحظه‏هاى بى قرارى. سلام بر چشمان خسته‏ات و سلام بر لحظه‏هاى تنهايى، آن‏گاه كه به ياد او مى‏گريى و سلام بر تو اى فرزند سخاوت پيشه‏ى شهيد ، سلام بر نام پرطنين پدرت و سلام بر صبر پربهايت.

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  |