تبليغاتX

.: ای که امیر حرم دل تویی :.

حديث معرفت اميرالمؤمنين به نورانيّت : من همان كسي هستم كه نوح را به امر پروردگار در كشتي حمل كرد . من همان كسي هستم كه به امر پروردگار ، موسي را از دريا عبور داد . من همان كسي هستم كه به اذن پروردگار ،‌ ابراهيم را از آتش بيرون آورد . من همان كسي هستم كه به اذن پروردگار ، نهرها را جاري ساخت و چشمه ها را شكافت و درختها را كاشت . منم عذاب روز « ظلّه » . منم آنكه از محل نزديك ندا كرد كه ثقلان ( جن و انس ) آن را شنيدند و گروهي آن را فهميدند . هر آينه من به هر گروهي از جباران و منافقان به زبان خودشان مي شنوايانم . منم خضر داناي موسي و منم آموزگار سليمان پسر داوود . منم ذوالقرنين و منم قدرت عزّوجّل . منم محمّد و محمّد ، من است . من از محمّدم و محمّد از من است ؛ خداي تعالي فرمود : « دو دريا را به هم آميخت و ميان آن دو برزخ و فاصله اي است كه تجاوز به حدود يكديگر نمي كنند . »ء

آرامش در طوفان

 

يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية

 

آرامش ، اكسير نجات و همــاى سعادت حيات انسان است كه درخواسته‏هاى اولياء الهى جــلوه خاص يافته است. در زيارت «امين الله‏» كه در شمار زيارتهاى معتبره است، چنين مى‏خوانيم: اللهـم فاجعـــل نفسى مطمئنة بقدرك راضية بقضائك: بارالها جانم را به تقديرت آرامش بخش و به حكم و قضايت مـــرا خشنود گردان. حضرت ابراهيم(ع) كه خود در اوج بندگى و آرامش قرار دارد، در خصوص چگونگى احيــاء مردگان، اطمينان و دل آرامى جان را خواستار است و در پاسخ خداوند كه مى‏فرمايد: «اولم تؤمن‏». آيـا ايمان نياورده‏اى؟ اظهار مى‏دارد: «بلى ولكن ليطمئن قلبى‏»  «ايمان دارم و لكن دوستدار آن هستم كه قلب من به آن آرامش يابد .

حادثه كربلا پايگاه نفوس مطمئنه‏اى است كه آرامش و اطمينان را تجلــى داده و جلوه‏هاى زيبـــــاى آن مشعلى از معرفت فراراه برافروخته است. چنانكه در روايات تفسيرى ســوره فجر «نفس مطمئنه‏» را بر امام حسين(ع) تطبيق كرده و يادآور شده است: اقراوا سورة الفجر فى فرائضكم و نوافلكم فانها سـورة الحسين ابن على عليهما السلام: سوره والفجر را در نمازهاى واجب و مستحب خود بخوانيد كه سوره فجر، سوره حسين ابن على عليهما السلام است. عاشقــــان و دوستداران نهضت‏حسينى با شناخت موجبات اين اطمينان مى‏توانند انگيزه‏ها را در خويش تقويت نموده و خود را هر چه بيشتر به ساحل اين «اقيانوس آرام‏» نزديك‏تر سازند بويژه آنكــه پوينده اين راه خود را با الگوهاى عملى و اســــوه‏هاى قرآنى مواجه مى‏بيند كه مى‏تواند عزم او را دو چندان كند براى شناخت اين انگيزه‏ها و عوامـــل مناسب است كه علل اضطراب آفرين راء;ء دريافت و سپس تجســــــم عينى و عملــى آرامش را در نهضت كربلا مورد مطالعه قرار داد كه در اين زمينه مى‏توان به چند عامل اشاره نمود ..

 

عوامل اضطراب

 

هراس از مرگ; يكــــى از عوامل نگرانى انسان و دغدغه خاطر او مساله مرگ است و گاه در برخورد با عوامل مرگ آفرين آن چنان تعادل خويش را از دست مى‏دهد كه قدرت تفكر و انديشه صحيح از او سلب مى‏شود اما شهيدان كربلا بر اين نگرانى پيروز شدند و خود با آرامش خاطــر به استقبال مرگ شتافتند

 

نشان مرد مؤمن با تو گويم             كه چون مرگش رسد خندان بميرد

 

كه موارد ذيل نمونه‏هايى از آن مى‏باشد: امام جواد(ع) حالات سيدالشهـــــداء را از امام زين‏العابدين(ع) اين چنين بيـــان مى‏دارد كه: چون كارزار به سختى انجاميد به امام حسين نگاه كردند ديدند كه برخلاف آنان مشاهده مى‏شود «لانهم كلما اشتد الامر تغيرت الوانهم، وارتعدت فرائضهم و وجلت قلوبهــــم وكان الحسين(ع) و بعض من معه من خصائصه تشرق الوانهم وتهدئ جوارحهم وتسكن نفوسهم‏»: زيرا به هر مقدار كه كار جنگ سخت‏تر مى‏شد، رنگهــاى آنان تغيير مى‏يافت و اعضاى بدنشان مضطرب و دلهاشان ترسان مى‏شد اما بر عكس آنها امام حسين(ع) و بعضى از اصحاب آن حضرت رنگ صورتشان درخشـان و اعضايشان آرام و دلهاشان اطمينان مى‏يافت. در اين زمان بود كه به يكديگر مى‏گفتند: «انظروا لايبالى بالموت‏»  نگاه كنيد; از مرگ باك و هراسى به دل نداريد. در يكى از اشعار منسوب به سيدالشهداء آمده است كه فرمود:

 

و ان يكن الابدان للموت انشئت فقتل امرئ بالسيف فى الله افضل

 

يعنى: اگر بدنها براى مردن آفريده شده‏اند پس چه بهتر كه مرد در راه خدا كشته شود و فرمود: «الموت خير من ركوب العار»  : مرگ بهتر است از اينكه فرد به ذلت گرفتـار شود و كمال شوق خويش را به مرگ بسان اشتياق يعقوب به گمشــده خويش حضرت يوسف قلمداد مى‏كند و مى‏فرمايد: «و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب بيوسف‏»  و مردن را براى خويش مايـــه سعادت و نيكبختـــــى مى‏بيند و اعلام مى‏دارد كه «لا ارى الموت الا سعادة‏»  و اين شـــوق را حضرت در موقع خداحافظــى با هر يك از يارانش اظهار مى‏كرد به هنگامى كه آنـان بر حضرتش سلام مى‏دادند حضرت مى‏فرمود: و عليك السلام ونحــن خلفك‏بر تو سلام باد و ما پس از تو خواهيم آمد. (10 سپس حضرت اين آيه شريفـــه را قرائت مى‏نمودند كه «... فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر ...» كســـــانى جام مرگ را نوشيدند و كسانى ديگر به انتظار رسيدن آن مى‏باشند. چنانكه در آغاز رويارويى با حر نيز فرمود: «افبالموت تخوفنى‏» آيا مرا از مرگ مى‏ترسانى؟

 

سامضي و ما بالموت عار على الفتى اذا ما نوى حقا وجاهد مسلما ))

 

راه خويش را ادامه مى‏دهم و مرگ بر جوانمــــرد ننگ نيست در صورتى كه نيت او حق باشد و در حالى كه مسلمان است، جهاد كند.

 

در حالات آن بزرگوار پس از شهادت عزيزانش مى‏خوانيم: «ما رايت مكثورا قط قد قتل ولده واهل بيتـــه وصحبه اربط جاشا ولاامضى جنانا منه‏»  : فردى را نديدم كه فرزند و اهل‏بيت و يارانش كشته شــــده باشند اما همانند حسين(ع) از قوت قلب و آرامش روح برخوردار باشد.

 

آرامش ياران امام

 

اهل بيت آن بزرگوار نيز برخوردار از روحيه اطمينان و نهراسيدن از مرگ بودند. مرحـوم سيد ابن طــاووس مى‏نويسد: امــــــام حسين(ع) در مسير خويش به كربلا به منزل «ثعلبيــه‏» رسيد مقدارى خوابيدند به هنگام بيدارى خوابى را نقل كردند كه: خبر از مردن خود و يارانش مى‏داد. حضرت على اكبــر عرض كرد: «افلسنا على الحق؟» آيا ما بر حق نيستيم؟ حضرت فرمود: بلى بر حق هستيم; سوگند به خدايى كه بازگشت‏بندگان بسوى اوست، على اكبر گفت: «اذن لانبالى بالموت‏»  در اين هنگام باك و هراســـى از مرگ نداريم. در شب عاشورا تكرار اين حماسه را درباره حضرت قاســــــم مشاهده مى‏كنيم; اصحاب در خيمه نشسته‏اند. تصميم نهايى بايد اعلام شود، سيدالشهداء خبر از شهادت همه يارانش مى‏دهد اما قاســـــم نگران است كه نكند توفيق شهادت را نيابد از حضرت درباره خويش سؤال مى‏كند امام حسين مى‏فرمايد: «كيف الموت عندك‏»: مرگ در نزد تو چگونه است؟ قاســـم مى‏گويد: «احلى من العسل‏» از عسل شيرين‏تر است و به همين جهت‏بود كه روز عاشــــــورا با اصرار از عموى بزرگوارش اجازه گرفت و راهى ميدان مبارزه شد و برگ زرين ديگرى را بر كتاب شهادت افزون ساخت.

 

بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت :               برگ گل سرخ را باد كجا مى‏برد

 

و همين شكوه و عظمت را در سخنان اباالفضــل(ع) مى‏بينيم زمانـــى كه ابى عبد الله عليه الســلام در جمع اصحـــاب خويش سخنرانى نمود و آنان را دستور به ترك ديار كربلا داد، اولين فردى كه سخن آغــاز كرد و آمادگـــى خويش را جهت مردن اعلام داشت آن بزرگوار بود كه فرمود: آيا براى اين برويم كه بعد از تو زندگى كنيم خدا آن روز را نياورد. و در همين جمع الهــــى بود كه ديگر اصحاب امام حسين(ع) لب به سخن گشودند و حماســـــــه دل‏انگيز و شنيدنى را در تاريخ جاودانه كردند. «مسلم بن‏عوسجه‏» اظهار داشت: به خدا سوگند كه من در مقام يارى تو به مرتبه‏اى مى‏باشم كه اگر بدانم كشته مى‏شـــــوم و آنگـــــاه مرا زنده كنند و بكشند و بسوزانند و خاكستر مرا بر باد دهند و اين مرگ و حيات تا هفتاد مرتبه تكرار شود، هرگز از تو جدا نخواهم شد تا آنگاه كه در حضورت مرگ را ملاقات كنم و به دنبال او زهير ابن قين برخاست و گفت‏بخدا سوگند كه من دوست دارم هزار مرتبــه كشته شوم آنگاه زنده گردم و سپس كشته شوم اما در عوض جان تو و جوانان از خاندانت محفوظ بماند.

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

زنگ انتظار

 

پايدارى و دوام مكتب در سايه وجود رهبر

از زمانى كه امام قائم، عليه‏السلام، از ديده‏ها پنهان شده و در پس پرده غيبت زندگى خود را شروع كرده، انبوهى از پرسش‏ها درباره مسائل غيبت مطرح بوده است .

از جمله سؤال‏هاى رايج درباره امام زمان، عليه‏السلام، مساله فايده وجود امام غايب است .

سؤال مى ‏شود امامى كه از نظرها غايب است، چگونه مى‏تواند هدايت كند؟ و چگونه مى ‏توان وظيفه سنگين هدايت را - كه قرآن آن را از ويژگى‏هاى امام مى‏شمارد  - از امام پنهان انتظار داشت؟

اين مساله را از دو نظر مورد بررسى قرار مى ‏دهيم:

1 - از نظر محاسبات اجتماعى

2 - از نظر قرآن و نهج‏البلاغه

اعتقاد به وجود چنين امامى در طول مدت، اثر عميقى در اجتماع شيعه داشته است . اصولا هر جامعه‏اى براى خود تشكيلا ت و سازمانى دارد كه براى دوام آن و تأمين اهداف مورد نظر آن جامعه، وجود رهبر و رئيسى لازم است . هر گاه اين رئيس در دل اجتماع باشد، مداخله او در رهبرى امت و نظارت بر سازمان‏ها لا زم و ضرورى است . ولى هر گاه اين رهبر به عللى زندانى يا تبعيد شد و دورافتاد و يا مريض و بيمار شد، باز هم مردم به اميد وجود آن رهبر دست ‏به دست هم داده، كارها را ادامه مى ‏دهند . در طول تاريخ در ميان ملل زنده كه قيام و نهضت‏هايى داشتند، تا زمانى كه رهبر از حيات و زندگى برخوردار بوده هرچند از نزديك موفق به رهبرى نمى ‏شد، تشكيلات اين گروه باقى و پايدار مى ‏ماند، اما لحظه‏اى كه حيات و زندگى او به پايان مى ‏رسيد، تفرقه و دودستگى بين نيروها و پراكندگى و نابسامانى در ميان جمعيت ‏حكمفرما مى ‏گرديد .

بهترين گواه بر اينكه وجود رهبر، حافظ نظام و نگهدارنده مكتب و باعث اتحاد پيروان است، سرگذشت نبرد «احد» است .

در جنگ «احد» به طور اشتباه و يا از روى غرض ‏ورزى ندائى در قلب لشكر بلند شد: «محمد، صلى‏الله عليه‏و آله، كشته شد .»

اين خبر ناگوار موقعى در ميان مسلمانان منتشر شد كه آنان گرماگرم دفاع از تجاوز دشمن بودند . وقتى براى مسلمانان مرگ رهبر قطعى شد، نظام و پيوستگى آنان چنان گسسته گرديد كه هر كدام به گوشه‏اى فرار كرده و دست از نبرد كشيدند و گروهى به فكر افتادند كه به دشمنان بپيوندند، ولى وقتى خبر قتل پيامبر تكذيب شد و مسلمانان از زنده بودن رهبر خود آگاه گرديدند و عده‏اى پيامبر را با چشمان خود ديدند، لشكر از هم پاشيده، بار ديگر به دلگرمى وجود رهبر از نقاط مختلف كوه احد، از ميان كوه‏ها و زير صخره‏ها دور پيامبر گرد آمدند و نبرد و دفاع را از سر گرفتند .

حالا از شما سؤال مى ‏كنم: آيا اعتقاد به وجود امام حى و زنده و حاضر و ناظر، در حفظ وحدت مردم و آماده كردن افراد براى نهضت و قيام بر ضد ظلم و ستم، مؤثر نيست؟

هر گاه جمعيتى معتقد شود كه رهبر آنها در قيد حيات و زندگى بوده و پيوسته منتظر فرمان الهى است كه از پس پرده غيبت ‏بيرون آيد، به طور مسلم نااميد نمى‏ شوند، وحدت خود را از دست نمى ‏دهند و پيوسته در حفظ مكتب خويش تلاش مى ‏كنند و نيرو تربيت مى ‏كنند، ولى هر گاه به اين جمعيت ‏بگويند: شما فعلا بى ‏رهبريد، رهبر شما در آينده ديده به جهان خواهد گشود، آنهم معلوم نيست كى متولد خواهد شد، نه تنها خود او متولد نگشته بلكه اجداد او نيز هنوز ديده به جهان نگشوده‏اند، آيا در ميان چنين جمعيتى روح انتظار سازنده و خلا ق پيدا مى‏شود؟

براى توضيح بيشتر درباره اينكه امام غايب چه نقشى مى‏تواند در جامعه و در ذهن معتقدانش داشته باشد، مى‏گوييم:

ايمان به پيروزى نهايى و انتظار يك مصلح جهانى، اگر به مرحله شناخت و آگاهى سازنده برسد، منبع و سرچشمه حركت‏ها و نهضت‏ها خواهد شد . رهبر يك جنبش عدالت ‏خواهى حتى اگر در ميان پيروان خويش نباشد، موجب به هم پيوستگى و اتحاد معتقدان به نهضت مى‏شود .

مثالى برايتان بزنم: در نهضت و استقلال هندوستان با وجود آنكه « گاندى‏» از طرف دولت استعمارى دستگير شده و به زندان فرستاده مى ‏شود، نهضت « عدم همكارى‏» بشدت ادامه مى ‏يابد . مردم هند با اينكه « گاندى‏» را در ميان خود نمى ‏ديدند، ولى نهضت وى را ادامه دادند، زيرا « گاندى‏» هنوز زنده بود و قدرت معنوى وى همچنان مردم هند را به هم پيوند مى ‏داد .

عكس اين قضيه در اسپانيا اتفاق افتاد:

در يكى از جنگ‏هاى داخلى اسپانيا، قبل از جنگ جهانى دوم، تا زمانى كه رهبران جمهورى‏خواهان در زندان « فرانكو» به سر مى ‏بردند، نبرد در سراسر جبهه‏هاى جنگ ادامه داشت ولى زمانى كه چند تن از آنان اعدام شدند، شكست در لشكر جمهورى‏خواهان پديد آمد .

شواهدى از اين قبيل نشان مى‏دهد كه حتى اگر رهبر جنبش و مقاومتى در ميان  مردم  نباشد ،  وجود  واقعى  او  مى‏ تواند الهام ‏بخش معنوى و باعث اميد و تحرك و يادآورى مى‏ گردد .

اما در پاسخ اين سؤال كه چرا خداوند امام را در موقع ظهور خلق نكرد، بايد بگويم: اگر چنين بود اصلا عنوان انتظار ظهور مصلح، واقعيت ‏خارجى پيدا نمى ‏كرد . زيرا انسان‏ها مى ‏توانند در انتظار فردى باشند كه به زنده بودن او معتقدند ولى نمى ‏توان انسانى را به اين دلخوش كرد كه چند سال بعد ممكن است كسى به دنيا بيايد كه نقش منجى را ايفاء خواهد كرد .

در جهان متلا طم و پراضطراب امروز كه برخى از انسان‏ها به يأس و پوچى رسيده‏اند چگونه مى ‏توان آنها را به وجود نجات دهنده‏اى دلخوش داشت كه سال‏ها بعد تازه متولد خواهد شد؟!

آيا اعتقاد به وجود چنين رهبرى مى ‏تواند روح انتظارى سازنده در انسان‏ها بدمد؟ براى انسان‏ها لازم است كه در شناخت ظرافت‏ها و حقايق زندگى و براى آنكه در مسير تكاملى قدم بردارند از وجود رهبرى زنده، حتى اگر غايب باشد، الهام بگيرند .

2 - از نظر قرآن و نهج‏البلاغه

امام على، عليه‏السلام، در نهج‏البلاغه براى خدا دو نوع حجت معرفى مى ‏كند: يكى حاضر و آشكار و ديگرى غايب و ناپيدا:

پروردگارا روى زمين هيچگاه از حجت‏هاى تو خالى نمى ‏ماند، حجت‏هايى كه گاه مرئى و آشكار و گاهى از بيم مردم پنهانند تا نشانه‏هاى دين الهى محو و نابود نشود .

گروهى از اولياى الهى بوده‏اند كه غايب و پنهان بودند و با اين حال هدايت مى ‏كردند و يا به صورت مخفى يا پوشش خاص به سازندگى افراد مشغول بودند و يا اينكه نبى و ولى بودند ولى منتظر آن بودند كه فرمان حق برسد، سپس دعوت خود را آشكار كنند .

طبق آيات قرآن كريم، حضرت يونس، عليه‏السلام، مدت‏ها در شكم ماهى زندانى و از ديدگاه امت‏خود پنهان بود، اما پس از خروج از شكم ماهى باز به سوى امت ‏خود رفت و خدا دوباره او را براى هدايت مردم فرستاد . همچنين پيامبر گرامى اسلام، صلى‏الله عليه‏و آله، سه سال مردم را به طور پنهانى دعوت به اسلام مى‏كرد . حضرت موسى، عليه‏السلام، نيز براى گرفتن تورات، چهل روز از بنى‏اسرائيل دورى گزيد و غايب شد ولى مقام نبوت و رهبرى از او سلب نشده بود .

و معلم موسى، حضرت خضر، عليه‏السلام، از مردان الهى است كه مردم او را نمى ‏شناختند و نمى‏ديدند و اگر خدا او را معرفى نمى‏ كرد موسى، عليه‏السلام، با او آشنا نمى ‏شد .

خضر با اين كه از ديدگان مردم غايب بود هرگز از حوادث زمان و اوضاع اجتماع غفلت نداشت و از روى ولايت و اختياراتى كه از جانب خدا به او داده شده بود، اوضاع را طبق مصلحت رهبرى مى ‏نمود: ديوارى را براى حفظ مال يتيم به پا داشت و كشتى بينوايان را سوراخ كرد تا فرمانروايى ستمگر نتواند آن را غصب كند .

خضر نه تنها خود غايب بود بلكه تمام كارهاى او نيز از ديدگان عادى پنهان بود . اگر مردم و صاحب كشتى از كار او آگاه بودند، هرگز اجازه نمى ‏دادند كه او كشتى را سوراخ كند، زيرا از هدف مقدس او آگاهى نداشتند . مردم تنها اثر كار او را مى ‏ديدند نه او و كار او را .

مهمتر از همه او با داشتن مقام ولايت، هدايت و رهبرى را بر عهده داشت و افرادى مانند موسى را هدايت و راهنمايى مى‏ كرد .

بدون ترديد امام زمان، عليه‏السلام، نيز در دوران غيبت در عين حال كه مخفيانه در امور دنيوى و دينى مردم تصرف و تسلط دارند، با افراد شايسته و لايق نيز در تماسند و به تربيت ‏شخصيت‏ها مى‏ پردازند و همه انسان‏ها مى‏ توانند از وجود مبارك ايشان، حتى اگر غايب باشند، فيض ببرند .

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

مهر خموشى

 

مرا مى‏برد دل به سوى بهـــار

به كف نيست دل را دگر اختيار

 

گل عشــق دادم به دست دلم

و ماندم به راه تو چشم انتظــار

 

به لوح دلم گرد غربت نشست

كجـــــــا جويم آئينه‏اى بى‏غبـار

 

به لب گرچه مهر خموشى زدم

خموشـــــى ندارد دل بى‏قـــرار

 

هميشه دلـــم را به بازى گرفت

همين روز و شبهــاى بى‏اعتبـار

 

اثر نيست در جــــاده از گرد ليك

تو مى‏آيى از راه اى تك ســــوار

 

تو مى‏آيى و عـــــــدل مى‏آورى

به همـــــــــــراه ياران با اقتــدار

 

 

 

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

حقیقت عمر

 

همه جا سوت و کور است و هیچ صدایی به گوش نمیرسد. گویا همه در خوابی عمیق فرو رفته اند، اما زمان در حال حرکت است. عقربه های ساعت با شوق و ذوق زیادی پیش میروند و برایشان توقف معنا و مفهومی ندارد، آنها با واژه خواب بیگانه اند.در جهان آنها هیچگاه لحظه ای برای تاًمل وجود ندارد. ولی ما در مقابل، از این شتاب زمان غافلیم و هنگامی به خود می آییم که مرگ در چند قدمیمان  کمین کرده  وچند لحظه ای به پایان حیاتمان باقی نمانده است. در آن هنگام است که در می یابیم چقدر از خود بیگانه بوده ایم و چندین فرسنگ از حقیقت دور. حقیقتی که یک عمر برای دریافت آن وقت گذاشته ایم ولی تمام عمر را در کاهلی و پوچی گذرانده ایم. چه خوب میشد که انسان از لحظه تولد، معنا و مفهوم زندگی را در می یافت و به رمز حقیقی حیات پی میبرد. در آن صورت عمر را تلف نمیکرد و لحظات گرانقدر آن را بیهوده سپری نمی نمود.

در حال حاضر زندگی و اجتماع دو واژه نامفهومند، هر کس برای خود زندگی میکند و او را با دیگری کاری نیست!!

به او چه مربوط که کسی در حال مرگ است!!

و کودکی برای زنده ماندن به قطعه نان خشکیده ای نیاز دارد!!

به او چه مربوط که طفلی از سرما یخ بزند و یا مادری داغدار شود!!

چرا که او با این جامعه بیگانه است و زندگی برایش چارچوبی است که در آن قرار دارد و این دیوارها او را از دنیای خارج جدا ساخته اند!! او برای خودش میخورد و در بستر گرمی می آرامد و فریاد میزند که:

 " من چقدر خوشبختم"؟!!

آه که زندگی اینچنین چقدر پوچ است!؟! وقتی که به اندازه جوی برای همنوع خود مثمر ثمر نباشی و چون یک حیوان زندگی را سپری کنی!؟!، چه ارزشی خواهی داشت و حاصل وجودیت چه خواهد بود؟

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

خدا زیباست

 

او كه هميشه اشكهای ما را می بيند وبه ما تسلی می دهد.او كه همه ما، عاشقانه او را صدا می كنيم   و او به ماجواب می دهد. او كه مارا دوست دارد  نه به خاطر زيباييمان ؛ نه به خاطر معلوماتمان ونه به خاطر داراييمان ؛ به خاطر خودمان واقعا ما را دوست دارد و هيچ وقت ما رافراموش نمی كند حتی در لحظه مرگ ودر لحظه بيماری و تنهايی و حتی در لحظه ای كه با ما قهر است .

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

امروز را به خاطر بسپار

 

امروز را به خاطر بسپار ، دستت را به من بده ، من و تو، زائر اين كوييم‏ ،  پاهاى من اين راه را مى‏شناسد ،  امروز با تو قدم خواهم زد ، امروز دست در دست هم ، ‏ اين راه را خواهيم رفت ، ‏ بر باورهايت استوار بمان ، ‏ باورى كه تو را به فراسو مى‏خواند  ، و همچون دست‏هاى خيس باران ، ‏ طراوت زندگى را  ، در چشم‏هاى تو مى‏نشاند ،  چشم‏هاى تو ،  آينه‏اى خواهد شد به وسعت جهان و نگاهت‏ ، جويبار زلالى خواهد شد ،  كه سهره در آن تن خواهد شست ، ‏ و تشنگان راه ، ‏ جرعه‏اى از آن نوش خواهند كرد،  به آنچه پيش روست نگاه كن ، ‏ هر ذره ، ‏ آسمانى در او متبلور است ، ‏ نگو راه سخت است و بس دشوار!  سختىِ راه ، ‏ در گرو تلاش من و توست ، ‏ اگر به خود بياييم ، ‏ اگر بندگى به شرط مزد نكنيم ، ‏ اگر همه زندگى‏مان نماز باشد ،  اگر همه لحظه‏ها، لحظه حضور باشد ،  اگر از عادت امروز و فردا كردن به درآييم  ،‏ اگر عشق و محبت، چله‏نشين خانه چشمانمان شود ، اگر يك صبح به اخلاص بگوييم آمده‏ايم‏ آغاز و انجام، در برابرمان جلوه مى‏كند ، ظهورى شفاف و زلال ، ‏ كه در ابتدا، انتها را خواهيم ديد ، حضورى زيبا و دل‏انگيز ، دل‏انگيزتر و زيباتر از هر عطر و نوايى‏ ، به خود بياييم ، ‏ و بپرسيم از خود ، در برابر اين همه قدرت ، ‏ قدرتى بس عظيم و بى‏پايان ، ‏ در برابر اين جهان ، ‏ جهانى يكپارچه، زنده و بيدار ، من و تو آينه‏دار چه بوده‏ايم ، ‏ به كدامين قبله نماز برده‏ايم ، ‏ در كدام حوضچه تن شسته‏ايم ، ‏ مشعل روحمان به كدامين جرقه برافروخته شد ، راستى، هيچ شد لحظه‏هاى رنگى زندگى را حساب كنيم ، ‏ لحظه‏هاى سبز، بر لب كدام چشمه روييد ، لحظه‏هاى سرخ، در پاى كدام خواهش فوران كرد ، لحظه‏هاى آبى، در كدام ساحل قدم زد ، لحظه‏هاى سياه، در پاى كدام خاربن نعره كشيد ، لحظه‏هاى سفيد، در بلور كدام ستاره درخشيد  ، براى لحظه لحظه زندگى‏مان بايد حساب بازكنيم ، ‏ اين حساب و كتاب ، ‏ معامله نيست ، ‏ مراقبت است ، ‏ مراقبت از رفتار و گفتار و كردار و همه زندگى‏مان ، ‏ مراقبت از هر گامى است كه در اين راه برمى‏داريم ، ‏ بايد طورى گام برداريم كه گويا راه پُر از خار و خاره است ، ‏ آن لحظه، لحظه درك حضور است ، ‏ زيباترين لحظه زندگى‏ خود را در ميان جهانى مى‏بينيم به زيبايى، تمام ، ‏ قدر لحظه لحظه حضور را بدانيم‏ ،  و ظاهر و باطن را آن گونه صيقل دهيم ،‏ كه آينه‏اى باشيم در برابر هم ، ‏ در برابر هر آنچه كه پيش روى ماست ، ‏ در برابر آسمان و زمين ، ‏ در برابر درخت و گل و گياه ، ‏ در برابر عشق و محبت و مهر  ، امروز را به خاطر بسپار،  پشمينه از تن درآوريم ، ‏ لباسى ديگر بايد پوشيد ، پيراهنى از جنس آب و آينه‏ .

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

خوب زيستن

 

 

همه از زيستن معنايي دارند و در آن راهي را دنبال مي کنند، هر کس به مقتضاي عقلش و فهمش.

از نخل هاي درهم و غمگين پرسيدم: زندگي چيست؟

شاخه اي خشک و شکسته با دهان باد پاسخم داد که همين!

رود آرام و نرم، مي خراميد و پيش مي تاخت. پرسيدم زندگي را چگونه تفسير مي کني؟

رود گفت: دريا زندگي است.

دريا گفت: نه، ابرها زندگي اند. پرواز در بيکرانه ي آسمان.

ابرها را پرسيدم. گفتند: پرنده ها آزادترند. آنها خود با بالهايشان پرواز مي کنند، اما ما را بادها. از پرنده اي که سبکبال در افق پر مي گشود پرسيدم از زندگي چه مي فهمي؟ او گفت: بي حضور صياد هميشه زندگي هست.

آسمان گسترده و آبي بزرگتر از آن بود به که پاسخي کوتاه اکتفا کند. او گفت: زندگي درخشش ستاره هاست، فلق است، شفق است و خوني که در طلوع و غروب جاري است.

خورشيد که از زندان خاکستري ابرها مي گريخت پاسخم داد: زندگي نيمروز داغ تابستاني است که آفتاب، دشت ها را مي گدازد و چهره ها را مي سوزاند. زندگي مرگ شب است و تولد من. من خود زندگيم. خاک نمناک بوي باران مي داد و در ازدحام شاخه ها و برگ ها گم شده بود. صدايش زدم و زندگي را معنا پرسيدم. شکوفه ي کوچکي را که تازه رستن آغاز کرده بود و تن به نسيم سپرده بود نشانم داد و گفت: زندگي همين شکوفه است.

شکوفه کوچک بود و ظريف. تازه گستاخي آن را يافته بود که از سينه ي خاک سر کشيد. پرسيدم تو از زندگي چه مي فهمي؟ آرام و ساکت لبخندي زد. شايد زندگي را همان لبخند کودکانه مي دانست.

گفتم بهتر است زيستن را از آدم ها بپرسم. آنها که بخاطرش همديگر را مي کشند و غارت مي کنند و در راهش جان مي سپارند.

بهتر ديدم که از گداي کنار خيابان که از همه چيز جز نفس کشيدن بي بهره بود بپرسم. او گفت: زندگي گنج بزرگي است پنهان در زمين هاي ناشناخته.

گفتم اينک که زندگي سراسر گنج است، پس بگذار از گنج داران بپرسم. گفتند: زندگي نبود مرگ است، زندگي «هميشه بودن» است. عمر بي پايان و بي مردن زندگي است. به ياد کودک غمگين روستا افتادم که با نگاهي لبريز از اشک شرمسارانه و رنگ پريده گفت: زندگي همان گاو سياهمان بود که مرد. زندگي همان خواهر کوچکم بود که از بي شيري مرد.

گفتند از ديوانه هم بپرس. گفتم او که از نعمت عقل بي نصيب است. گفتند آرزو را چه به عقل؟ آنها راست مي گفتند. ديوانه با حرکات خشکش فهماندمان که زندگي سراسر آرزوست و در رؤيا جاودانه بودن.

اينها همه زندگي بود. اما من عطش زده و سرگردان، تعبيري ديگر از زندگي، از زيستن و از جاودانه بودن را مي جستم.

هنوز يک نفر باقي بود که از او مي بايست پيش از همه مي پرسيدم. او که ماندن را، پوسيدن را و رسيدن به دنيا را نمي خواست. او که فقط لقاي يار را مي طلبيد و محبت دوست را . . . رزمنده.    آري رزمنده . . .

جلو رفتم و از رزمنده اي که مشغول نبرد بود و در انبوه آتش و گلوله و درد بي خيال «زندگي» مي کرد. پرسيدم زندگي چيست؟

عرق پيشانيش را با آستين پر خاکش خشک، و اسلحه اش را در پنجه هايش فشرد و به شهيدي که در کنار خاکريز آرام خفته بود اشاره کرد و گفت: زندگي اوست . . .زندگي چون او عاشقانه مردن، بر دار مرگ رفتن و در لحظات نبرد تکه تکه شدن و هميشه سوختن و دم بر نياوردن.

زندگي مرگ است اما مرگي قبل از مردن. اصلا مرگ خود زندگي است وقتي تو آگاهانه انتخابش کني همچون شهدا . . .

 

آنها به راستي زندگي اند و به راستي زنده.

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

سيماى پرفروغ تو، اى كعبه عفاف

 

آيينه تمام نماى محمد(ص) است.

 

اى دخت مصطفى!

 

الگوى عفتى و نشان فضيلتى

 

مريم به پاكدامنى‏ات رشك مى‏برد

 

زيبنده هست جامه ايمان به قامتت

 

در سينه تو دسته‏گلى از حيا، عيان

 

در چهره‏ات حياى محمد(ص) نهفته است

 

در گفته‏ات كلام پدر هست جلوه‏گر

 

اى مادر پدر!

 

اى ميوه درخت رسالت!

 

درياى بى‏كران خصال نكوى تو

 

از دانش و وفا و حيا موج مى‏زند

 

اى فاطمه! براى تو اين افتخار بس

 

در حق تو رسول خدا گفت:

 

«اى بتول!

 

جسم تو و روان تو، چون جسم و جان من

 

خشم تو و رضاى تو، خشم و رضاى من‏»

 

اى همسر على!

 

كوتاه بود عمر تو، اما چه پرتلاش

 

از كودكى به خاطر تبليغ دين حق،

 

همگام با پدر.

 

در كارهاى خانه يكى يار مهربان

 

همكار با على.

 

در لحظه‏هاى ساكت و پرراز نيمه شب،

 

همراز با خدا.

 

يك دم نشد ز خاطر و يادت خدا، جدا.

 

دشمن كه خواست‏شمع وجودت كند خموش

 

آواره گشت از پى‏هر مكر و حيله‏اى

 

اما هنوز نغمه حق مى‏رسد به گوش:

 

«روشن شود هزار چراغ از فتيله‏اى‏»

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

بهشت پنهان

تو از اقليم عشق در موسم نيلوفران آمدى و در آن روز تمام پيچك‏ها و نيلوفرها به پيشوازت آمدند، آن روز خانه خديجه‏عليها السلام مملو از عطر ياس بود، روزى كه تو آمدى، بهار همه اشتياقش را به سبزى نگاهت هديه نمود. روزى كه تو آمدى، دريا خروش موج‏هايش را به مرواريد چشمانت‏بخشيد. روزى كه تو آمدى، زيباترين لايحه عشق «كوثر» تفسير شد.

يا زهراعليها السلام! تو از قبيله با سخاوتى، تو به رنگ نيلوفران و به رنگ صدف‏هاى بهشتى، تو به رنگ لبخند شب‏بو و ميخك‏هايى و زمزمه نام تو ترانه بازگشت پرستوهاى مهاجر است. نام تو زمزمه رود است و راز شكفتن اطلسى‏هاست; نام تو سرمشق خط خداست.

فاطمه جان‏عليها السلام! تو را سرزمين‏هاى داغدار مى‏شناسند. تو را نخلستان‏هاى سوخته مى‏شناسند. تو را شب‏هاى مدينه مى‏شناسند. تو را مناجات‏ها و نيايش‏هاى شبانه مى‏شناسند. آسمان شب به قنوت دست‏هاى تو به هنگام دعا آگاه است. تو دعا مى‏كردى و مهتاب آمين مى‏گفت.

يا زهراعليها السلام روزى كه تو رفتى ابرها بى‏قرار شدند و رودها مصمم و معتقدتر از هميشه به انتظار آمدن فرزندت، آيه‏هاى نيايش را زمزمه مى‏كنند. روزى كه تو رفتى، باران به ضيافت چشم‏هاى على آمد و آسمان چشمان على‏عليه السلام پرباران‏ترين ناحيه مدينه بود. روزى كه تو رفتى، همه ابرهاى عالم گره در گره ميل گريستن داشتند.

زهرا جان! روزى كه تو آمدى، بهار به كوچه‏هاى مدينه سرزد، اما روزى كه تو رفتى، مدينه به حال ابرى‏ترين روزهاى پاييز در آمد و سايه‏هاى شهر مدينه كنار ديوار به غريبى و عزلت نشستند.

زهراعليها السلام جان! روزى كه تو آمدى، تمامى پروانه‏هاى عالم زائر حريم چشمانت گشتند، اما روزى كه تو رفتى، همه دل‏هاى سوخته زائر ضريح گمشده‏ات شدند. روزى كه تو رفتى، كوهى از تنهايى و غريبى بر دوش على‏عليه السلام قرار گرفت. و على‏عليه السلام بعد از رفتن تو همرازى صبورتر از چاه نيافت و خورشيد بى‏قرار شرق و غرب شد.

يا زهراعليها السلام! تو مفهوم «لولاك لما خلقت الافلاك‏» هستى. روزى كه بر روى شانه‏هاى غربت تشييع مى‏شدى، دست‏هاى ما سعادت را بدرقه كردند.

هنوز هم فدك غوغا مى‏كند و اين صنم سال‏هاست‏به غريبى ايستاده است. هنوز هم عطر تسبيح ياس نافله سجاده‏هاى ماست. هنوز هم ردپاى اشك‏هاى تو بر روى ريگ‏هاى قبرستان احد سنگينى مى‏كند. هنوز هم بقيع، مزرعه غم و كشتزار اندوه است و خاكريز تربت تو بيستون قله عشق است. هر چند تربت تو غريب و پنهان است.

زهرا جان! قسم به شب‏هاى تبدار و سحرهاى با نشاط كه بقيع تو، برهان غربت‏حق است. چادر خاكى تو، صحيفه‏اى از تاريخ انسانيت است. وجود تو، راز آفرينش زن است. اى اذان و مناجات محض، اى بهشت پنهان و اى دومين كعبه سرپوشيده، هنوز هم خاطره نذر اقاقيا براى شفا گرفتن تو، نيايش باران است... .

زهرا جان! اى نورى كه هرگز خاموش نمى‏شوى، بر ما بتاب كه بدون تو گل‏هاى سعادت از شكفتن مى‏هراسند. بر ما بتاب كه هنوز هم به بويى از باغستان‏هاى جمالت‏خرسنديم.

سلام خدا بر ياس نبي

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 
 

صورت محمد جوگندمی «دلاور مرد جنگهای نامنظم» ورم کرده و سیاه است

 

محمد جو گندمی، جانباز شیمیایی و اعصاب و روان، که روزگاری با گام‌های استوار در هنگامه آتش و خون ، مقابل آنانکه چشم طمع به آب و خاک و ناموس این مملکت داشتند سینه سپرکرده بود ، اینک در اوج غربت ، کنج اتاق افتاده است و توان حرکت ندارد .صورتش ورم کرده و سیاه شده است.

«فولادی» همسر محمد جوگندمی جانباز شیمیایی و اعصاب و روان پیرامون سوابق جانبازی و وضعیت کنونی وی گفت :همسر من ؛ محمد جوگندمی عضو گروه چریکی پارتیزانی شهید چمران بود و از همان آغاز جنگ در جبهه‌ها حضور داشت. بعد از آن در عملیات‌هایی مثل فتح خرمشهر، فاو و شلمچه شرکت داشت.

از همان ابتدای جنگ مجروحیتش آغاز می‌شود که از ناحیه مچ دست توسط نارنجک مجروح می‌شود. بعد به واسطه حضورش در مراحل مختلف جنگ تمام بدنش، سروصورتش، کمر و پاها و دست‌هایش پر از ترکش است؛ حتی خودم شاهد بودم که بعضی وقت‌‌ها ترکش‌ها را با دست ازتنش در می‌‌آورد و به من نشان می‌داد. الآن هم یک ترکش توی دستش است که دکترها می‌گویند اگر برداشته شود رگ عصب دستش قطع می‌شود.

همسرم در منطقه عملیاتی فاو شیمیایی شد و ظاهراً در شلمچه بود که به واسطه موج انفجار، مبتلا به عارضه اعصاب و روان گردید؛ البته بیماری روانی‌اش طی سال‌های اخیر و سختی‌ها و مشکلاتی که با آن درگیر بوده‌ایم بیشتر شده است. الآن هم طبق نظر کمیسیون پزشکی 30 درصد جانبازی دارد که 10 درصد آن مربوط اعصاب و روان است.

محمد از همان ابتدای جنگ وارد صحنه شد و همان‌طور که گفتم در گروه شهید چمران، عضو نیروهای چریکی ـ پارتیزانی بود. بعد با عضویت بسیجی در مناطق عملیاتی حضور داشت و بعد وارد سپاه شد. الآن حدود 10 سال است که از سپاه باز نشسته‌اش کرده‌اند؛ یعنی باز خرید شده است . همان ایام هم شوهرم 15 درصد جانبازی‌اش ثابت شده بود که به همین دلیل می‌خواستند به او زمین بدهند، اما خبری نشد. شوهرم توی سپاه در بخش تأسیسات دارای مسؤولیت بود.2 سال مانده بود بازنشسته شود که در سال 1375 از سپاه بازخریدش کردند. چون شوهرم به دلیل مشکل بیماری‌اش که ما آن زمان نمی فهمیدیم و درد او را نمی‌دانستیم زیاد غیبت می‌کرد و کمتر سر کارش حضور می‌یافت.

وضعیت شوهرم را نمی‌فهمیدم. از سال 1380 فهمیدم چه خبر است. از آن سال بود که درد یک مجروح شیمیایی و یک جانباز اعصاب و روان با بدنی پر از ترکش را فهمیدم. الان 2ـ3 سال است که بنیاد رفته‌ایم و تقاضای حقوق برای او کرده‌ایم. گفته‌اند چرا تا به حال نیامدید که گفتیم تا الآن احتیاج نداشتیم، اما حالا وضعیت فرق می‌کند.

شما نگاه کنید و ببینید! همسرم با این وضعیت بیماری‌اش افتاده است گوشه خانه، کاری ندارد و از نظر مخارج زندگی در وضع بسیار بدی هستیم.4 تا بچه هم داریم که پسر بزرگم 18 سال و دخترم 14 سال دارد. دو پسر 16 ساله و 7 ساله هم داریم. هیچ امکانات رفاهی و زندگی نداریم. خانه نداریم. زمینی را بنیاد به ما داده است که امکان ساخت آن را نداریم. هر روز هم داریم به بنیاد می‌رویم که متأسفانه در برخی موارد، با بی‌مهری و بی محلی مسؤولان بنیاد جانبازان مواجه می‌شویم. از آینده بسیار بیمناکم. می‌ترسم؛ یعنی آینده تضمین شده‌ای برای خودم و همسر وفرزندانم نمی‌بینم.

همسرم تا به حال 8 نوبت در بیمارستان صدر تهران و 1 نوبت در بیمارستان روزبه بستری شده است. هر ماه هم به دکتر مراجعه می‌کنیم و دکتر کیهانی او را ویزیت می‌کند. موقعی هم که از تهران نوبت می‌گیریم، توسط بنیاد جانبازان او را به بیمارستان تهران می‌بریم. 2ـ3 بار تا به حال کمیسیون پزشکی شده است و الآن 30 درصد برایش جانبازی زده‌اند.

می‌گویند به همسران جانبازان حق پرستاری می‌دهند وضعیت زندگی ما را ببینید. این خانه ماست. این 2 اتاق کوچک من که باید 6 نفر، آن هم با 3 جوان در آن زندگی کنیم. شوهرم اختیار ادرارش را ندارد. باید همیشه عوضش کنم. رختخوابش الآن بیرون زیر برف افتاده است. فرش نجس را هم انداخته‌ایم توی حیاط که از بس شسته شد، پار شده است. آیا این حق من است که با این همه درد و رنج زندگی کنم؟ همسرم جانباز 30 درصدی است و 10 درصد جانبازی اعصاب و روان دارد. می‌گویند باید درصد اعصابش 20 درصد برسد تا به من حق پرستاری و امکانات بدهند! باور کنید خودم روانی شده‌ام. من و بچه‌هایم عصبی شده ایم. باور کنید می‌خواستم خودم و بچه‌ هایم را بکشم تا از این وضعیت نجات پیدا کنیم. این چه قانونی است؟ باید درد خود را دیگر به چه‌کسی بگوییم؟ چرا گوش شنوایی درد ما را نمی‌شنود؟ چرا مسؤولی ما را نمی‌بیند؟

جانباز‌ها هیچ فرقی با هم ندارند جانباز، جانباز است. جانباز 5 درصد یا 50 و 70 درصد فرقی با هم ندارند. آنها به خاطر خدا و به خاطر دفاع از دین و ناموس این مملکت به جنگ رفتند و به خاطر وضعیتی که در جنگ بود غالباً همه آنها و همه رزمنده‌ها از بیماری روحی و روانی رنج می‌برند؛ یکی کمتر و یکی بیشتر. ارتشی، سپاهی، بسیجی و سرباز فرقی با هم ندارند. آن رزمنده‌ای که جانش را کف دست گرفت و وارد مقابله با توپ و خمپاره و شیمیایی شده فرقی با رزمنده دیگر ندارد.

مجروح شدن همسرم با شهادت محمد رضا گائینی (پسر همسایه‌ ما ) در یک زمان بود؛ به گونه‌ای که می‌گفتند شهید گائینی زنده می‌ماند و شوهر من شهید می‌شود. وضع شوهرم وخیم بود. به همین دلیل برای این‌که مطمئن بودند شوهرم شهید می شود، برای زنده نگه داشتن شهید گائینی تلاش کردند. تا مدتی فکر می‌کردند شوهر من شهید شده است که ناگهان یک پرستار می‌بیند پلاستیک روی دهانش بخار دارد. از آن لحظه به بعد امکانات پزشکی می‌آورند و شوهرم را نجات می‌دهند؛ اما شهید گائینی به شهادت می‌رسد.

تصور کنید یک جانباز کنارش خمپاره‌ای منفجر شده و بدنش پر از ترکش است. بعد از مدتی معلوم می‌شود بیماری اعصاب دارد.الآن که پیگیری می‌کنیم، می‌گویند باید صورت سانحه بیاورید.من الآن موج آن خمپاره منفجر شده را از کجا بیاورم؟ روزی که آن رزمنده مجروح می‌شد و بعضی‌ها اصلاً اعلام مجروحیت نکردند و فکرش را نمی‌کردند که روزی به این چیزها احتیاج پیدا کنند، حالا از کجا مدرکش را بیاورند؟ این چیز مسلمی است که رزمنده‌ای که با انفجار خمپاره در کنارش مجروح می‌شود ، موج هم می‌گیرد. حالا من که همسر این جانبازم، صورت این سانحه را از کجا بیاورم؟

ما هم روانی شدیم. بچه‌هایم پرخاشگر شده‌اند نا گفته نماند که همسران جانبازان، الآن مبتلا به عارضه عصبی و روانی هستند. متأسفانه این‌ها نادیده گرفته شده‌اند. همه جانبازها و همه خانواده‌های جانبازان در یک سطح هستند و هیچ حس حسادتی بین آنها نیست، همه ما خانواده جانبازیم، همه ما بچه داریم و همه به خاطر رضای خدا حاضر به ازدواج با یک جانباز شدیم ؛ اما چه به سر ما‌ آوردند و چه محیطی را برای ما درست کردند که الآن خانواده جانبازان با مشکلات زیادی روبه‌رو هستند! درآمد نداریم. بچه‌هایم امکانات ندارند. حتی نمی‌توانند درس بخوانند. همسرم توان کار کردن ندارد. هیچ کس هم جوابگوی ما نیست. من و بچه‌هایم بیماری اعصاب گرفته‌ایم. بچه‌هایم پرخاشگر شده‌اند. دخترم را 3 ، 4 روز در هفته خانه مادرم می‌فرستم تا این وضعیت او را اذیت نکند. چون دختر است و زود رنجور و پژمرده می‌شود.

مشکلات خودم را با رییس بنیاد جانبازان مطرح کردم، اما توجهی نشد. هر وقت می‌خواهیم به رییس جدید بنیاد مراجعه کنیم، نامه‌ای به آقای… معاونت امور شهرستان‌ها می‌نویسد تا او به مشکل ما رسیدگی می‌کند. آن آقا هم صریحاً جانباز را رد می‌کند و به خواسته ما ترتیب اثر نمی‌دهد. به عنوان مثال امروز بنیاد جانبازان قول داده‌اند بیایند خانه ما و شاهد وضعیت ما باشند و فکری به حال همسرم بکنند؛ اما الآن ساعت نه ونیم شب است واثری از آنها نیست! هنوز منتظریم، اما خبری از آنها نشده است.

اگر شوهرم جانباز نبود، الآن صاحب زندگی خوبی بودیم زمانی که شوهرم رفت جنگ، اگر آن موقع درس می‌خواند و به کارش می‌رسید، الآن صاحب زندگی و کار مناسبی بود. اما آنها به خاطر اسلام و مردم رفتند جنگیدند و از جان و همه چیز خود گذشتند و در مقابل دشمن ایستادند. اما حالا چه؟ این وضع زندگی ماست. پسرم باید برود کار کند تا بتواند درس بخواند. چون خرج مدرسه و خانه زیاد است. هر چند توی این خانه و این وضعی که همیشه با داد و بیداد و سرو صدا همراه است، درس خواندن معنایی ندارد.

دیشب حال شوهرم خیلی بد شد. تشنج داشت. لرز داشت. زنگ زدم اورژانس 115. وقتی آنها آمدند به ما گفتند چرا به بنیاد جانبازان زنگ نزدید؟ آنهاگفتند ما 10 نیروی متخصص و آمبولانس تحت اختیار بنیاد گذاشته‌ایم و جانبازان ، آنها باید شبانه روز در اختیار شما باشند. امروز صبح برای اورژانس سه بار زنگ زدم به بنیاد جانبازان. حال شوهرم خیلی بد شده بود. بالاخره توانستم با دکتر… صحبت کنم که گفت تخت خالی نداریم و بعد گفت در اسرع وقت می‌آیند و به قول خودش خدمت می‌رسند. بعد شماره تلفن و آدرس را از من گرفت که امروز بیایند، اما تا الآن که ساعت نزدیک 10 شب است ، هنوز پیدای شان نشده است.

گفتیم آمبولانس بفرستید، گفتند تاکسی تلفنی بگیرید. حال شوهرم خیلی بد شد. ادرارش را بی اختیار می‌ریزد. تشنج و لرز دارد. زنگ زدیم بنیاد جانبازان تا ببرندش بیمارستان. آقای دکتر.... از بهداشت و درمان بنیاد جانبازان گفت: شما یک تاکسی تلفنی بگیرید، ما پولش را حساب می‌کنیم. گفتم: حال شوهرم این‌قدر خراب است که می‌ترسیم بلندش کنیم. اما خبری از آنها نشد. الآن هم شوهرم افتاده است گوشه اتاق و حال حرکت ندارد.

دیشب که حال شوهرم دوباره خراب شد ، به نظرم تشنج داشت ، هزیان می‌گفت. چون ناگهان فریاد زد: بخوابید روی زمین. سنگر بگیرید. دارد خمپاره می‌آید. به بچه‌ها فحش می‌داد و با تلفن بر سر پسر بزرگم کوبید.

انگار درد را نمی‌فهمد . دیروز خوابیده بود کنار بخاری . آن‌قدر درد داشت که وقتی بدنش چسبید به بخاری و سوخت، چیزی نفهمید. وقتی هم که برای دستشویی بردیمش حیاط، سرش گیج رفت و به نرده ها خورد و الآن کمرش سوخته و زخمی شده است.

وقتی درد عصبی سراغش می‌آید، حالش خیلی بد می‌شود. داد می‌زند. شیشه ها را می‌شکند. در کمد را شکسته است. بچه‌ها را می‌زند. گاهی مواقع هم دندان‌هایش را با میخ‌کش یا پیچ گوشتی و یا انبر دست می‌کشد. الآن 3 ـ 4 دانه بیشتر دندان ندارد. همه را خودش کشیده است.

نحوه برخورد با ما اصلاً خوب نیست ، با ما درست برخورد نمی‌کنند. مخصوصاً وقتی درباره مسائل درمانی به بنیاد یا بیمارستان می‌رویم با ما برخورد خوبی ندارند. همیشه باید التماس کنیم. تحقیر و سبک می شویم و ما را با نگاه‌های عجیبی می‌بینند. نمی‌دانم چه فکری درباره ما می‌کنند. آخرین باری که شوهرم را بستری کردیم، آن‌قدر التماس کردم تا حاضر شدند او را بپذیرند.

آخرین باری که او را بستری کردیم، توی بیمارستان صدر تهران بود. فکر می‌کنم برج 9 امسال بود. چند روز بعد از این‌که به قم برگشتیم، همسرم زنگ زد و گفت که بیایید و مرا از این‌جا ببرید. چون پایم را شکستند. بعد خود بیمارستان زنگ زدند که باید او را به قم برگردانیم. چون آن‌جا بیمارستان اعصاب و روان است. گفتند وقتی پای شوهرتان خوب شد، دوباره او را به بیمارستان بیاورید؛ اما شوهرم وقتی حالش خراب می‌شود، کنترل دست خودش نیست. به همین دلیل گچ پایش را با تیغ کند و الآن پای شکسته اش بدون گچ است.

حکایت ناراحتی جانباز محمد جوگندمی آن‌قدر دردناک و عجیب بود که خواستم عین حادثه را از زبان خودش بشنوم. او گوشه اتاق، کنج دیوار خوابیده است. میکروفون را به صورتش نزدیک می‌کنم. بریده بریده و خشک جواب می‌دهد و می‌گوید: توی بیمارستان صدر بودم. آن‌جا یک اتاق دارند و هر جانبازی که زیاد سر و صدا می‌کند او را به آن اتاق می‌برند تا آرام شود. من هم توی آن بیمارستان کنترل خودم را از دست داده بودم. درد داشتم. کنترل حرکات و کارهایمان دست خودمان نیست. مرا به آن اتاق بردند و دست و پایم را به تخت بستند

 

 

 

   فايل صوتي

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 
 

 « ما از چرك رویان بیزاریم »

 

جهان پس از آمریكا، جهان كیست! آیا فرصتی است برای ظهور یك ابرقدرت دیگر؟ مثلا آیا بعد از آمریكا، چین سربرمی آورد و همان می كند كه امروز آمریكا می كند؟ یا اتحادیه اروپا همچون قدرتی مدعی، برای سایر كشورها خط و نشان خواهد كشید؟ اجازه بدهید پیش از آنكه به این سؤال مهم پاسخ گوییم، مختصری به لفظ «ابرقدرت» بخندیم! من وقتی به یك برگ درخت می نگرم، یا به یك حشره ریز، یا به یك ستاره دور، معنای ابرقدرتی برایم رنگ می بازد و به شدت از این كه چشم و عقل بشر اینچنین در سطح، متوقف مانده است، متأثر می شوم. تجسم كنید مورچه ای شاخدار و درشت كه بر سطح یك توپ كوچك نشسته، برای مورچگان دیگر شاخ و شانه می كشد و چنگال خود را باز و بسته می كند و خلاصه برای خود عوالمی دارد. حالا، این توپ كوچك را معلق در فضا بنگرید. آنگاه كه طفلی با پا بر آن می كوبد! شنیدن عربده های آن مورچه درشت كه همچنان نعره می كشد، در آن كورسوی ناپیدا، بیش از آنكه محلی از اعجاب باشد، به یك شوخی جاهلانه شبیه است.

 

امروزه، درست جلوی چشم مردمان جهان، فلسطینیان از پادرمی آیند. خانه های خراب، اجساد مدفون، چشمان اشكبار، همه اینها با مردمان جهان، و بخصوص با آمریكا و اسرائیل حرف می زنند. وقتی یك باغبان، یك بیل خاك، از زمین همسایه اش می رباید، دقیقاً به قدر یك بیل خاك، از دارایی اش را به باد می دهد. او، این را نمی بیند، اما در ورای وقایع روزمره زندگی ما، یك قواعدی در كار است كه مستقیماً از اطوار ما تأثیر می پذیرند. با این حساب، اسرائیل با هر كشتار و با هر تخریب، زیر پای حیات خود را خالی می كند. ابتدایی ترین محصول این سفاكی، بسیج نفرت مردمان جهان است به سوی اسرائیل و آمریكا! یعنی اگر تا دیروز، به ضرب هزار خبر دروغین و فیلم های هالیوودی، جانب حق سرگردان بود، حالا، كوچك و بزرگ، عامی و باسواد و روشنفكر، متفقاً بر این ادعایند كه جز نابودی، سرنوشت دیگری پیش روی اسرائیل و آمریكا نیست. شاید بگویید: نفرت مردمان جهان برای آمریكا و اسرائیل پشیزی نمی ارزد. من می گویم: نخیر، اینگونه نیست. این بی اعتنایی به نفرت عمومی، اتفاقاً از قاعده های محكم و بی بروبرگشت زوال یك تمدن است. مگر می شود بر بستری از نفرت مردم، رختخواب آسایش و اطمینان پهن كرد و پا روی پا انداخت!

 

جهان پس از آمریكا، حتماً جهان اسلام ناب است. چین یا اروپا یا هر قدرت دیگری كه سر برآورد، لاجرم، زودسرنگون خواهد شد. این همه اطمینان و استواری را از كجا آورده ام؟ از آنجا كه فهم بشر، دیگر تحمل دروغ وتزویر و زور ندارد. این دست و پایی كه آمریكاییها و اسرائیلی ها می زنند، با اطمینان می گویم، آخرین دست و پایی است كه طغیانگران و شورشیان و قداره بندان دنیا مرتكب می شوند. بعد از این مرحله، كه قطعاً، و بنا به نص صریح قرآن، به سرنگونی هولناك یهودیان متصلب- صهیونیست ها- می انجامد، فهم بشر، فرصتی برای تنفس خواهد یافت و اجازه نخواهد داد از ریسمان معرفتش، ششلول بندها بالا روند و برای همه تعیین تكلیف كنند. پس، لاجرم آمریكا و اسرائیل به همین زودی فرو خواهند شكست و این بربریتی كه امروزه در فلسطین توسط اسرائیلی ها صورتی انسانی پیدا كرده، به جایگاه اصیل جانوری خود باز خواهد گشت. امروز، هر آجری كه از زندگی فلسطینیان فرو می شكند، ستونی از استوانه های مدنیت غرب وحشی را می اندازد. اینها كه می گویم، آرزوهای تلنبار و برنیامده من نیست. اینها اصل مسلم هستی است. بنای ظلم، خواه ناخواه، فروخواهد ریخت، چه شوروی سابق باشد، چه آمریكا و اسرائیل، و چه هر قدرت زورگوی دیگر.

 

اما این كه بعد از آمریكا، چه قدرتی بر سر كار خواهد آمد، این قدرت، بلاشك، قدرت اسلام است و لاغیر. منتها نه قدرتی كه زبانم لال، جای قدرت سابق را بگیرد و به همان راهی برود كه او رفت! نخیر، ظهور جهانی اسلام، ظهور جهانی معرفت و حق و انصاف و حریت است. چه حق پوشان، بپسندند یا نپسندند.

 

اگر در جهان فردا، ما برای خود جایگاهی قائلیم، و اگر برای آن عزیز چشم به راه، وظیفه و تكلیفی در خود سراغ داریم، باید لباس های چرك نفسانی و اجتماعی را از تن خود و از تن جامعه اسلامی خویش بیرون اندازیم و با چرك رویان مصاف كنیم. این حق یك جامعه مسلمان است كه چرك رویان آلوده، اما نفوذ كرده در بدنه مدیریتی كشور خود را تحمل نكند. یا علی!

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

سيمرغ معرفت

 

در آن روزهاى سخت غربت و تنهايى، كه ديو عالم چهره نموده بود تا دست‏هاى پر از نور ايمان را قلم كند و لاله‏هاى سرخ باغ توحيد را درو نمايد و سروهاى سبز رستگارى را برافكند، پير مراد ما، به «همت‏» بلند «خرازى‏» ها و انديشه بكر «باكرى‏» ها و با تربيت‏شهيدانى «فهميده‏» و «فكور» ، در دامان مهر ولايت، از ميان آتش و خون گذشت و هزاران «باقرى‏» را قربانى اين راه خطر ساز كرد تا انقلاب اسلامى را كه سر «نامجويى‏» داشت، در ساحت عقيده، «جهان آرا» سازد و صدها «فضل الله محلاتى‏» را «زين الدين‏» نمايد .

در خطه مظلوم كردستان، كه «دموكرات‏» ، «كومله‏» و «فدايى‏» ، تخم كين كاشتند و «قاسملو» و «عزالدين‏» ساواكى، آتش نفاق بياراستند و هستى مردمان بر آن افكندند، با اشاره او مردى از «بروجرد» ، «كاوه‏» آهنگر شد و با دستان قدرتمند «على اكبر» خمينى، «كشورى‏» را از دام بلا رهانيد .

و در هنگامه توطئه پنهان سردارى از قبيله قابيل (بنى‏صدر)، جوانه گل جنگ‏هاى نامنظم و پايه‏هاى بسيج مستضعفان را در دستان پر از مهربانى سيداعلام‏جبهه‏ها و خطيب تواناى جمعه‏ها، كاشت و «چمران‏» بزرگ را براى آبيارى آن، كسوت «مصطفايى‏» پوشاند تا ارتش را به «فلاح‏» رساند و «ظهير» دين سازد .

اين همه سد سكندرى شد و راه بر فرزندان ياجوج و ماجوج ببست و قلاده شكست‏بر گردن سردار نگون بخت «قادسيه‏» آويخت . با اين حال در باغ شهادت همچنان مفتوح بود و ده‏ها «راوى فتح‏» و سردار سرافراز نبرد را به ميهمانى فرا خواند .

«آوينى‏» آن سيد مرتضى، كه «ديده‏بان‏» تيزبين جبهه‏هاى فرهنگ و شرف بود، خطر تك سنگين تهاجم را دريافت و به ياران انقلاب گزارش كرد و پيش از قدم نهادن در قتلگاه «فكه‏» شيپور بيدار باش سرداد و با زبان حال و از سويداى دل، گفت كه اگر حديث عشق حقيقى را در «روايت فتح‏» نخوانى، در عشق مجازى، «شب‏هاى زاينده رود» گم مى‏شوى و در «نوبت عاشقى‏» سر از «گنج قارون‏» در مى‏آورى و هستى‏ات به «تاراج‏» مى‏رود و زنده ماندنت‏بى‏سود خواهد بود و با اين زورق شكسته مسير از «كرخه تا راين‏» را نمى‏توان پيمود . سرنوشت «خاكسترى‏» هم، سبز و سياهش توفيرى نمى‏كند; مگر «بچه‏هاى آسمان‏» از آن سوى «سرزمين خورشيد» بيايند تا شايد خبرى از «سيمرغ‏» معرفت، دستگير اين راه پرخطر شود .

آرى اگر چشم به راه الگو نشسته‏اى، «آزاده قهرمان كهنوجى‏» به تنهايى براى يك قرنت كفايت مى‏كند وگرنه جوانكان بسيجى هشت‏سال جنگ نابرابر، اسوه همه تاريخ و تمام نسل‏هاى آينده‏اند . و از همين جا مى‏توان به ساده دلى نوجوانانى اندوه برد كه طفلكان، رب النوع خويش را در آواز گوش خراش «جاز» و سرگردانى «رپ‏» و بى‏هويتى «هوى‏» مى‏طلبند . اينان نيز تشنگان ساحل دجله‏اند و بايد جوانمردى همت كند تا جرعه‏اى از كوثر ولايت در كامشان ريزد .

مگر ما پيرو رسولى نيستيم كه از غصه گمراهان، خواب و خوراك بر خود حرام كرد تا نهيب ملكوتى بر جانش رقت آورد كه «لعلك باخع نفسك ان لايكونوا مؤمنين‏» . (شعراء/3)

وقتى تنها بارقه‏اى از «رحمة‏للعالمين‏» آتش شور و شرر در كفرستان غرب مى‏افكند و فوج فوج جوانان يهود و نصارا را به حقيقت ايمان رهنمون مى‏سازد، آيا رواست‏حتى يك نفر در ام‏القراى جهان اسلام از اين موهبت‏بى‏بهره ماند و اگر چنين شود، چه كسى در رساندن اين پيام قصور ورزيده است؟

آمار و ارقام توسعه مادى بر ديده منت ولى كو بيلان رشد فضايل اخلاقى و راهكارهاى موفق مبارزه با شبيخون فرهنگى و نزول آمار طلاق، بزهكارى و ناهنجارى؟

اما ................. باید همانند مولا علی سر به چاه برد و زاری کرد و .............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

«وعده وصل‏»

 

براى اولين بار كه در نخلستان‏هاى نيم‏سوخته شلمچه او را ديدم. برق نگاهش دلم را برد. محو صورت ملكوتى‏اش شدم و از گذر زمان غافل; كه دست‏هاى مهربانى بر روى شانه‏ام سبز شد.

لبخندى زد و گفت: اخوى! خدا قوت.

گرماى صدا و نگاهش، تمام وجودم را گرم كرد. نمى‏دانم تقدير الهى چگونه رقم خورده بود كه پس از آن روز، ديگر او را نديدم.

روزها و شب‏هاى خوب خدا همچنان مى‏گذشت و من در حسرت ديدار دوباره يار.

فرشته‏ها با مرواريدهاى سپيد آسمان، دامن زمين را تزيين مى‏كردند و مادر سرما، با لالايى خود، همه چيز را به خواب عميق زمستانى برده بود. اما دل من، در آتش فراق او خاكستر شده بود.

 

وصال دوستان روزى ما نيست

 

بخوان حافظ غزل‏هاى فراقى

 

در اوج بى‏صبرى، مصحف عظيم عشق را در برابر ديدگان بهارى‏ام مى‏نهادم و با هر آيه و كلمه، آتش درونم تبديل به گلستان مى‏شد:

«الا بذكرالله تطمئن القلوب‏»

يكى از شب‏هاى جمعه نورانى جبهه، در حالى كه از شراب كميل مست‏شده بودم، به محفل با صفاى ياران پيوستم.

انديشه‏اى سبز به جان همگان، طراوت بخشيد. «تكلم با كلام مولا اميرالمؤمنين‏عليه السلام‏» روحانى گردان كه مظهر تقوى و آينه اخلاص بود، به عنوان مجرى برنامه، پيشنهاد حفظ و عمل «خطبه متقين‏» را كرد و با اين نشانه‏گيرى دقيق و به جا، لبخند را ميهمان لب‏ها كرد و اين شد كه اولين جرقه انس با نهج‏البلاغه در دل‏هايمان زده شد.

ديگر تنهايى بچه‏ها با كلام مولا، عاشقانه‏تر سپرى مى‏شد.

در مدت كوتاهى، تمام فرازهاى خطبه را در نزد تك‏تك سلول‏هاى مغزم به امانت‏سپردم. تنهايى و سكوت قبل از خواب، شوق مرا براى مرور خطبه بيش‏تر مى‏كرد و در آن شب به يادماندنى، اين چنين زمزمه مى‏كردم...

«اما الليل، فصافون اقدامهم تالين لاجزاء القرآن يرتلونه ترتيلا...»

نيمه شب، عشق به نافله نياز، تمام وجودم را از بستر جدا كرد. دريچه چشمانم كه به روى جهان با عظمت‏باز شد، هيچ كس را در چادر نيافتم، جز خويش را، گويا جامانده قافله نيمه‏شب بودم.

«يا ايها المزمل، قم الليل الا قليلا، نصفه او انقص منه قليلا...»

به قصد قرب، وجودم را با طهارت كردم و دل به دريا كه نه، به اقيانوس بى‏نهايت عشق سپردم. ضربان قلبم، گوياى حادثه‏اى بود.

بر زمين چشم دوخته بودم و پاهايم مرا بى‏اختيار با خود مى‏بردند. دريافتم كه از چادر فاصله زيادى گرفته‏ام. به دنبال جايى براى زانو زدن در محضر معشوق بودم كه صداى ناله ضعيفى مرا از خود به درآورد. به دنبال صدا رفتم، ناگهان بر زمين ميخ‏كوب شدم. خودش بود. هم اويى كه اين مدت روز و شب، در بيابان‏هاى جنوب مرا مجنون كرده بود.

كنار قبرى بر روى زانو، رو به قبله نشسته بود و زمزمه مى‏كرد و اشك مى‏ريخت. جلوتر رفتم. انگار در اين دنيا نبود. اصلا متوجه حضور من نشد. نگاهش بر زمين دوخته بود:

«يا اميرالمؤمنين! صف لى المتقين، حتى كانى انظر اليهم...»

گاهى هق‏هق گريه، شانه‏هايش را مى‏لرزاند. همان‏جا نشستم و بغض فرو خورده تمام روزهاى انتظارم، شكسته شد.

صورتش را به طرفم برگرداند. چشم‏هايش با شبنم‏هاى عشق، با طراوت‏تر شده بود. نگاهش كه به نگاهم گره خورد، به يكباره هر دو شكستيم. در آن سرمايى كه تا استخوان نفوذ مى‏كرد، بدنش چون كوره مى‏سوخت.

«تب عشق او با هيچ دماسنجى قابل اندازه‏گيرى نبود.» سرش را بر شانه‏ام گذاشت و گفت: اخوى! خطبه همام را حفظ مى‏كنى؟

گفتم: اگر خدا قبول كند، بله

- به كجا رسيدى؟

و من غافل از راز پرسش او گفتم: به آخر.

- برايم بخوان، تو را به جان مولا قسم...

اجازه ندادم قسمش تمام شود و شروع كردم:

«روى ان صاحبا لاميرالمؤمنين‏عليه السلام، يقال له «همام‏» كان رجلا عابدا...»

خشنود از حفظ فرازهاى مكالمه دو عاشق و معشوق، مى‏خواندم و مى‏گريستم، به نيمه شب متقين كه رسيدم گفت:

شنيدم ديشب حاج‏آقا از نيمه شب گفتند. متاسفانه توفيق يار ما نبود. اگر شما در جلسه بودى، براى ما هم بگو، دلم بد جورى بى‏قرارى مى‏كند.

خيلى زود، خواهشش را اجابت كردم به اميد آن‏كه آرام شود، اما:

 

عشق تو اى دوست در آب و گلم

 

داده حرارت به روان و دلم

 

حاجى مى‏گفت: ما بايد به ياد فلسفه خلقت‏خودمان بيفتيم، هنگام فكر كردن در اين معنا نيمه‏شب است كه انسان فراغ بال دارد.

اگر كسى بنده نباشد و هدف بندگى نداشته باشد، كارهاى روزمره‏اى كه زيرمجموعه اين هدف عبوديت‏يك سرى كارهاى غلط و بيهوده است.

ما بايد چه كار كنيم، هدف يادمان نرود؟! - نمازشب بخوانيم.

چه كار كنيم اين دانايى تبديل به يك باور مسلم شود؟! - چاره‏اش نماز شب است.

تقويت اين باور، كه قرآن كلام خداست، نيمه شب.

براى فهميدن «الهى و ربى من لى غيرك‏» بايد صدتا نيمه‏شب رفت در خانه خدا.

اصل حيات، تو نيمه شب است. بقيه‏اش فرع.

خيلى خوبه، آدم بتواند اين اصل و فرع‏ها را تشخيص بدهد. انسان‏هايى كه در ديندارى ضعيف هستند، اهل نيمه شب نيستند...» شانه‏هايم از ذوب شدن شمع وجودش گرم شده بود.

در حالى كه، سرش را به طرف قبر تكان داد. گفت: خيلى با صفايى، بقيه خطبه را هم بخوان

«و لقد خالطهم امر عظيم: موجب آشفتگى‏شان كار بزرگى است.

«لا يرضون من اعمالهم القيل: از كردار اندك خود، خرسندى ندارند.

«و لا يستكثرون الكثير: و طاعت‏هاى فراوان خود را بسيار شمارند.

«فهم لانفسهم متهمون: پس آنان خود را متهم شمارند.»

دردى سنگين بر روى قلبم، مهر سكوت بر لبانم مى‏زد. من كه خاموش شدم، او شروع كرد:

«و من اعمالهم مشفقون، اذا زكى احذ منهم خاف مما يقال له فيقول: انا اعلم بنفسى من غيرى. و ربى اعلم بى من نفسى...»

محو حالات او شده بودم.

چهارده شمع نيم سوخته كنار قبر، حكايت از چهارده نيمه شب عاشقانه ديگر مى‏كرد.

آسمان كه ريزش باران چشم‏هاى او را ديد، از شرم، شروع به گريستن كرد.

گاهى فرياد: «يا على‏» و «يا زهرا»يش، مرا در فكر فرو مى‏برد كه آخر او را چه مى‏شود؟!

پرسيدم: اخوى! اتفاقى افتاده؟!

- منتظرم. بعد ادامه داد: ديشب بعد از مناجات، لحظاتى به خواب رفتم.

در عالم رؤيا، آقا اميرالمؤمنين را ديدم. روبه روى من ايستاده بودند، لبخندى زدند و فرمودند: ناراحت نباش. ان‏شاءالله فراد نماز صبح را با هم مى‏خوانيم.

راستى، چقدر به اذان مانده؟! - كمتر از پنج دقيقه.

گريه آسمان قطع شده بود. از جايم بلند شدم تا سجاده و قرآنم را - كه كمى آن طرف‏تر گذاشته بودم - بياورم. بوى بهشت همه جا را فرا گرفته بود.

خدايا! امشب چه شبى است. انگار ملائك، آسمان را براى ورود ميهمان تازه‏اى گلباران مى‏كنند كه اين‏قدر بوى عطر مى‏آيد!

ناگهان، همه جا روشن شد. بى‏اختيار بر زمين افتادم. به زحمت‏خود را از زمين كندم. همه جا را دود گرفته بود.

توان ايستادن نداشتم، سينه‏خيز خود را به او رساندم.

گلوله‏اى قلبش را شكافته بود. لبخندى كه بر گوشه لبش روئيده بود، جگرم را آتش مى‏زد صداى اذان در سراسر آسمان و زمين پيچيده بود و اينك او در حال نماز بود.

هكذا تصنع المواعظ البالغة باهلها

پندهاى رسا با آنان كه شايسته هستند چنين مى‏كند.

 

« آرى! غم فراق نه آن مى‏كند كه بتوان گفت.»

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

 

 

كوثر و ياسين 

   

 

كوثر و ياسين به هم آميختند

طرح گل فاطمه را ريختند

 

روزى گل پيرهنان مى‏دهدفاطمه،

چون بوى جنان مى‏دهدشعله

 

به جان گل و نسرين زده

‏غنچه طاها كه ز ياسين زده

 

‏عطر بهشت از چمن فاطمه است

‏بوى گل و ياسمن از فاطمه است

 

‏ساقى كوثر، گل و ى مى‏دهد

فاطمه مى‏جوشد و مى مى‏دهد

 

فاطمه‏جان، رشك جنانم تويى

‏مثل محمد به زبانم تويى

 

‏مثل على شيعه پيغمبرم‏

فاطمه مى‏گويم و سر مى‏درم‏

 

اى دل عاشق! ره صحرا بگير

چنگ بزن دامن زهرا بگير

 

علم نبى گرچه كف حيدر است

‏نشئه اين باده ولى كوثر است‏

 

هر دم از اين باغ، گل دين ده

ز مريم از اين سوره ياسين دمد

 

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

آهای آهای بچه ها

اينجا عجب حاليه

همه هستن وليکن

جای شما خاليه

صدا پيچيد تو عالم

صدا رو می شنيدم

يهو با يک صدايی

از توی خواب پريدم

رضا ، نعره می کشيد

آهای ، آهای بسيجی

تانکا دارن می رسن

بدو، بدو، آر پی جی

تانک بعثی،خودش رو

پشت کانال رسونده

نعره کشيدم ، رضا

گلوله ای نمونده

رضا سرش رو با بغض

روی سجده ميذاره

خشابی تو دستاشه

دستو بالا مياره

دسستو میاره بالا

انگار داره جون ميده

می زنه زير گريه

خشابو، نشون ميده

ميگه ببين خدايا

روحيه ها عاليه

ولی چيکار بايد کرد

خشابمون خاليه

صداش يهو بندمياد

توی دست يک شهيد

عينهو يک معجزه

يک گلوله آرپی جی ديد

رو به سوی اون شهيد

خنديد وسر تکون داد

يواشی گفت مرتضی

گلوله رو نشون داد

حرف اونو گرفتم

نگاهشو فهميدم

جون تازه گرفتم

 سوی شهيد دويدم

و ناگهان صدايی

صدای سردِ سوتی

و ناگهان خمپاره

و ناگهان سکوتی

رضا، يهو نعره زد

بی شرفا اومد ن

ماسک بذار مرتضی

که شيميايی زدن

سينم پر از آتيش شد

چشمامو هم گذاشتم

حمله ی شيميايی بود

ماسک ، ولی نداشتم

لبخند زدم و گفتم

ماسک ندارم ، رضا

نعره کشيد ،حرف نزن

نفس نکش مرتضی

چفيه تو آب بزن

حمله ی شيميائيه

گفتم داری جوک ميگی

قمقمه ها خاليه

رضا پريد ماسکشو

گذاشت رو صورت من

نعره کشيدم رضا

ماسکتو خودت بزن

خنديد و گفت مرتضی

برادرم ، بی خيال

من رو گذاشتشو رفت

رفتش بالای کانال

نفهميدم چه چيزی

قلب اونو می آزرد

نفهميدم برا، چی

پيرهنشو درآورد

رضا، نعره می کشيد

بی شرفا، باشمام

کانال هنوز مال ماست

بياين ، بياين ، من اينجام

دوشکاچی از روی تانک

اونو هد ف گرفتش

کار رضا تموم بود

نعره کشيد و گفتش

بياين، بياين، من اينجام

گردان هنوز روی پاست

بياين، بياين، ببينين

کانال هنوز دست ماست

 

 

زنده یاد ابوالفضل سپهر

برای دریافت فایل صوتی اینجا را کلیک کنید .

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 زخم‏خوردگان تير عشق

 

 شهدا ، اين فرشتگان زمينى! اين عاشقان بى‏ادعا، اين پرستوهاى هميشه در كوچ، رفتند. با دلى به سرشارى يك جوى و دستانى با شكوه باران. شهدا با چشمانى سرشار از راز و نيازهاى پر درد; رفتند تا از بند حادثه‏ها تا خلوت‏هاى خزان‏زده من و تو را بهارى كنند. افسوس كه اين پاكان به پاكى آب، و اين دلدادگان با دلدادگى عباس‏عليه السلام را فراموش كرده‏ايم و زمزمه عشق آتشينشان در درون مشوش ما به خاموشى گرائيده است. شرمندگانى هستيم كه پرواز را از ياد برده‏ايم و مى‏ترسيم از اين‏كه مبادا آسمان بر سرمان آوار شود.

شهدا اين زخم‏خوردگان تير عشق، اين بى‏توقعان بى‏توقع‏تر از كوير!

- رفتند تا ابرهاى سياه را از آسمان انديشه‏ها فرارى دهند

- رفتند تا زمستان بوى بهار بگيرد، اگرچه نگاه‏هاى سرد هميشه بر سنگ‏فرش مزار مقدسشان جا خوش كرده!

- رفتند، تا همواره بر سايه‏هاى ترديدمان آفتاب يقين بتابد و گرمى خورشيد را براى سايه‏هاى دور دست معنا كند.

- رفتند، دريادلان دريايى كه ما هرگز نخواهيم توانست‏حتى تصور ساحل دريايى آن‏ها را داشته باشيم.

- رفتند، روشن‏هاى بى‏خورشيد، آنان كه هرگز به شب نخواهند رسيد. آنانى كه قصه عشقشان با قصه عشق فرهادها و مجنون‏ها هرگز قابل قياس نيست، پرستوهاى عاشقى كه بى‏شك زمينى نبودند.

آنانى كه طوفان را شرمنده كردند و عشق را به زنجير كشيدند.

شهدا رفتند و ما مانده‏ايم، با كوله‏بارى از شرمندگى و حسرت!

شرمنده عروج سرخشان و حسرت كش حضور سبزشان!

 

 

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

 

مولاي من

خليفه نيستي

سلطان هم

فقط امام اول مظلوماني

و جاي پنج سال

مي شد كه پنجاه سال حاكم باشي

مي شد كه شامات را

چون دنداني كند و پراكند

كه سهم بچه هاي ابوسفيان باشد

و درامارت كوفه

كاري هم به «ابن ملجم» و «قطام» داد .

مي شد هرسال

به هند و پارس

به چين و ماچين دعوت شد

سلطان روم ، به افتخار حضورت برپا كند

چيزي شبيه همين ضيافت هاي شام

در تالارهاي آينه و مرمر

و در پشت درهاي بسته

مي شد حسن و حسين را با خود همراه كرد

كه يكي مشاور اعظم

يكي وزير خزانه داري كل

مي شد كاري كرد

كه جعده هم مشاور امور بانوان را عهده دار باشد

يا كاره اي كه زهر نريزد

يا نه

حكومت ايران هم مي شد كه سهم حسن باشد

حكومت عراق ، سهم حسين

حتي عقيل را مي شد سه ، چهار سالي

با حقوق ارزي آن روز

به اندلس فرستاد

مي شد محمد حنفيه

سفير سازمان ملل باشد

مانند اين پسر خاله ها

كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند !

مي شد كنار رود فرات

كاخي سبز ساخت

براي تابستان ها

سري به بغداد زد

بر بالاي كوه ابو قبيس

كاخي سپيد داشت

چيزي شبيه كاخ سعد آباد

شبيه كاخ ملك فهد

كاخي بلند تر از خانه خدا

مي شد كه بعد خود

به فكر پادشاهي فرزندان بود

مثل همين ملك حسن و ملك حسين

مثل همين حيدر علي اف –

و اف بر اين دنيا ...

مي شد كه امام علي بود و

با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همين امام علي رحمانف

مي شد با خانم رايس دست داد

مي شد انبان خويش را پر كرد

از شير مرغ تا جون آدميزاد

از وعده و وعيد

و افطاري داد از بيت المال

و جامه هاي اطلس و ابريشم پوشيد

با ميمون و سگ بازي كرد

رقاصه هاي روم را دعوت كرد

با چشم بندي و آتش بازي

شب را به صبح رساند

در برجهاي دبي سهمي داشت

در بازار بورس ، دستي ...

كلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت

يا دست كم ، هر روز يك اسب پيش كش قبول كرد

يك شمشير مرصع ، كه نام تو بر آن حك شده باشد

اين تحفه ها از هند است ، آن جامه ها از روم

اين فرشهاي ابريشمين از ايران

جشني بگير ، بگو كه شاعران قصيده بخوانند

شب را زود بخواب ، كه كاترينا و سونامي در راه است .

براي كندن چاه ، به بردگان سياه فرمان بده

به شركت هاي چند مليتي

براي بردن نان فرصت نيست ، اين را به سازمان غله و نان بسپار

اين وقت شب

نشسته اي و به من لبخند مي زني

مي دانم

اين گونه شعرها خوب نيستند

اما مولاي من !

آن كفش هاي وصله دار هم

مناسب پاي حضرت حاكم نيست !

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  | 

« یا علی گفتیم و عشق آغاز شد »

امام علي (ع) ، آيينه ي تمام نماي ذات الهي و تجلّي عالي ترين مراتب معرفت ، حكمت و هدايت است و كسي به عالي ترين مرتبه كمال دست مي يابد كه « ولايت علي عليه السلام » را داشته باشد .

« ولايت يعني ، دوست داشتن همراه با بصيرت ، و اطاعت محض از علي عليه السلام ، و اين همان تشيّـع علــوي است » .

آن كس كه مي خواهد ولايت علي (ع) را داشته باشد ، بايد همانند علي (ع) بيانديشد و در همه ابعاد زندگي ، مانند علي (ع) رفتار كند .

براي شناخت و پيروي از انديشه ژرف ، روشني بخش ، انسان ساز و هدايتگر علي (ع) ، مطالعه سخنان حكيمانه اميرالمؤمنين (ع) يك ضرورت انكار نا پذير است و اين يك حقيقت ابدي است كه سخن عالي ، سخن علي (ع) است .

نهج البلاغه ، دايرة المعارف و اقيانوس ژرف و بي پايانيست از معارف كليدي ، در حوزه هاي گوناگون فردي و اجتماعي انسان .

يــــــا علــــــــــــي (ع)

 

+   .: واله ی اهل بیت ( علیهم السّلام ) :.  |