|
درِ خیبر ، لبخندی موزیانه بر لب دارد و زیر لب ، شعرهای دهه چهل را زمزمه می كند . آدم ، یاد جاهل ها و كلاه مخملی های همان زمان می افتد . نفس كش ها ماست ها را كیسه كرده اند و دور درِ خیبر نمی پلكند . بت های درون كعبه ، پارتی های شبانه راه انداخته اند . شب ها ابوجهل ها و ابو لهب ها را در آغوش می گیرند و دنیا به كامشان است . عمر بن عبدود ، یكه تاز میدان رجزهاست . رجزهایش میدان های جنگ را به آتش می كشد . عمر بن عبدود : كوهی كه هرگز فرو نمی ریزد . ولی وقتی تو روی بال های سیزدهم رجب بیایی و چشم بازكنی ، درِ نالوطی های خیبر ، بر خود می لرزد . درِ خیبر را می خواهی به كدام یك از موزه های معروف هدیه كنی ؟ شانه های پیامبر ، منتظر قدم های تو هستند تا مهمانی بت ها را به هم بریزی . بیا ... عمر بن عبدود را فرو بریز . ای برادر خوانده دماوند !
قسمتی از سخنرانی استاد مهدی طیب در شب 21 ماه رمضان : یا علی ! ما هم یتیمان این امتیم ...
+  .: والـــــه ی اهل بیت :.
كه دیده زیر زمین باغ خزانی را نهان تر از سفر ریشه ها جهانی را ؟ و باد ، گرد همین خاكریز می پیچد مگر كه فاش كند قصّه نهانی را كه گفته خاك ، كم از آسمان بها دارد ؟ ببین در آینه خاك آسمانی را ! *** و دشت ، ساكت و ژرف است ، مثل اقیانوس كه شب به سینه فرو خورده كهكشانی را چه قدر مادرِ او چنگ زند به سینه خاك ولی نیافت از آن سوخته ، نشانی را ولی نیافت مگر چند تا گلوله سرد ولی نیافت مگر مشت استخوانی را *** سپس در آن طرف دشت ، لاله ای را دید كه یافت بر اثرش باغ ارغوانی را به سوی شهر مه آلود می كشند ، غروب ز دشت سوخته ، از لاله كاروانی را ببین كرامت او كه پرورش داده است به خون جمجمه اش ، لاله جوانی را .
+  .: والـــــه ی اهل بیت :.
|
حالا كه آمده ای بگو از نخل ها بگو آیا هنوز هم گریه می كنند ؟ حالا كه آمده ای از آنجا هم بگو بی تردید در آنجا بسیارند كسانی كه منتظر كسانی هستند حالا كه آمده ای نمی دانم كرخه و كارون با تو چیزی گفته اند از مسافران سبزپوشی كه شبانه آواز می خواندند و صبحگاهان در كوچه باغ دریا گم می شدند ! حالا كه آمده ای نمی دانم از سرزمین جنوب سراغ برادرانم را گرفته ای ؟ همانان كه با كرخه و كارون به دریا رفتند و برنگشتند حالا كه آمده ای به همه خواهم گفت هنوز هم در آنجا كسانی هستند كه با كَت و كرخه و با كبوترها زندگی می كنند حالا كه آمده ای از خودت می پرسم آیا قطارهای جنوب هنوز هم بوی گریه و گلاب می دهند ؟ حالا كه آمده ای بگو از همان جا بگو آیا هورالعظیم و هویزه هنوز حرف های نگفتنی را نگفته اند ؟ حالا كه آمده ای بگو آیا در میانه ی راه نشانی یا ردّ پایی از آنان ندیده ای آنان كه بعد از سال ها فقط پلاكشان را آوردند یا نیاوردند حالا كه آمده ای من هم با تو هم عقیده ام مسافران جنوب اگر خوب نگاه كنند حرف های نگفتنی نخل ها و مرزها را می شنوند حالا كه آمده ای هر دو همین حرف را می زنیم مرزها را ما نكشیده ایم ما فقط برای سربازان گریه كرده ایم
. . . حالا كه آمده ای همین یك كلمه كافی است آمده ای
+  .: والـــــه ی اهل بیت :.
|
خلافت ابوبكر * ابن ابی الحدید كه از ایشان است روایت كرده كه چون ابوبكر خطبه فاطمه را در باب فدك شنید ، بر منبر بالا رفت و گفت ایها النّاس این چه گوش دادنی است به هر سخنی ؟ این آرزوها چرا در عهد رسول خدا نبود ؟ این قصّه از بابت روباهی است كه گواهش دم او بود و او ملازم جمیع فتنه هاست ، می خواهد فتنه پیر شده را جوان كند استعانت می جوید از ضعیفان و یاری می طلبد از زنان مانند امّ طحال كه دوست ترین او به سوی او ، زن زناكار بود و اگر بخواهم می توانم گفت و اگر بگویم ظاهر خواهم كرد ، تا مرا به حال خود می گذارند ساكنم . پس گفت : ای گروه انصار به من رسیده است سخنان سفیهان شما و من دست و زبان نمی گشایم تا كسی مستحقّ آن نشود . چون حضرت فاطمه این سخنان را شنید به خانه برگشت . * ابن ابی الحدید می گوید من به نقیب ، استاد خود گفتم كه ابوبكر این كنایه را با كه داشت ؟ نقیب گفت كنایه نیست صریح است و مرادش علی بن ابیطالب است . * می گوید من تعجب كردم ، گفتم این قسم سخنان را به او داشت ؟ گفت بلی ، پادشاه بود هرچه می خواست می گفت و می كرد ، چون دید كه انصار از جا برآمدند ترسید كه مبادا ایشان اعانت حضرت امیر ( ع ) نمایند به تهدید ایشان را ساكت و ساكن گردانید . و نقیب گفت كه امّ طحال زن زناكاری بود در جاهلیت و به زنای او مَثَل می زدند . 1 * ای صاحبان هوش ببینید كسی نسبت به برادر رسول خدا و دختر رسول خدا كه خدا در حقّ ایشان اُنَّما یریدَ اللهُ لِیذْهِبَ عَنْكُمُ الرّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَكُمْ تَطْهیراً از آسمان نازل نماید و به این تأكید بلیغ شهادت بر عصمت و طهارت ایشان دهد ، كسی كه در ردّ قول خدا و در مقام ضدّ گفتار پیغمبر این قسم سخنان نسبت به ایشان بگوید ببینید كه عداوت تا چه حدّ بوده و كفر و نفاق او به چه مرتبه رسیده . خدا دهانش را پر از آتش نماید ، كاش لال شده بود و طاق مسجد بر سر او و یاوران او خراب شده بود . ****** جرأت عمر * ابن ابی الحدید از ابن عباس روایت می كند و در آخر حدیث می گوید این خبر را با سلسله سند در كتاب تاریخ احمد بن ابی طاهر ذكر كرده كه داخل شدم بر عمر در اول خلافتش و از برای او یك صاع خرما به روی حصیر ریخته بودند . مرا تكلیف نمود . یك دانه از خرما خوردم و او شروع كرد به خوردن . پس آب خورد از سبوئی كه نزد او بود و تكیه داد بر بالش و مكرر حمد خدا كرد . پس گفت : از كجا آمدی ؟ گفتم : از مسجد . گفت : به چه حال گذاشتی ابن عمّت را ؟ گمان كردم كه عبدالله جعفر را می گوید ، گفتم : با همسالهای خود بازی می كند . گفت : او را نمی گویم ، بزرگ شما اهل بیت را می گویم . * گفتم : در نخلستان مشغول آب كشیدن است و قرآن می خواند . گفت : ای عبدالله خون شتران به گردن تو باشد اگر كتمان كنی . آیا هنوز در نفْس او از ادّعای خلافت چیزی مانده است ؟ گفتم : بلی . گفت : آیا گمان می كند كه رسول خدا نصّ بر خلافت او نموده است ؟ گفتم : بلی و زیاده از این برای تو بگویم ، از پدرم پرسیدم از آنچه دعوی می كند ، پدرم گفت راست می گوید . عمر گفت : از رسول خدا در حقّ او گاهی سخنان چند صادر می شد كه اثبات حجّتی نمی كرد و قطع عذری می نمود و گاهی بود كه از حقّ به سوی باطل میل می كرد در امر او ، و به تحقیق كه خواست در مرض خود تصریح كند به اسم او ، من مانع می شدم از این به جهت شفقت بر امّت و محافظت بر اسلام . و بعد از چند كلمه دیگر گفت : پس دانست رسول خدا كه من یافتم آنچه در خاطر اوست ، پس خود را بازداشت از آنچه می خواست و خدا جاری نكرد مگر آنچه حتم كرده بود . 2 * مؤلّف گوید ای صاحبان هوش ، در سخنان این امّ الفساد تأمل كنید كه چگونه به مریدان خود یاد داد كه تا مرض موت ، پیغمبر نصّ نكرده بود و به كنایه و اشاره گفته بود ، كه اثبات حجتی نمی كرد و قطع عذری نمی نمود ، و چگونه تصریح كرد كه مراد پیغمبر از خواستن قلم و كاغذ و نوشتن چه بود و چگونه پیغمبر را نسبت جهل و خطا داد و خود را داناتر قرار داد كه گفت : به جهت شفقت بر امّت و حفظ اسلام او را مانع شدم . * یعنی اگر مانع نمی شدم و او تصریح به خلافت امیر ( ع ) می كرد جفا بر امّت كرده بود نه شفقت و مهربانی ، و اسلام را پراكنده بود نه محافظت . ببینید در این سخن چند آیه از آیات قرآن را ردّ كرده كه همه دلالت بر شدّت رأفت و نهایت مهربانی و رحمةً للعالمین بودن او می كنند . و چگونه گفت : پیغمبر از حقّ میل به باطل می كرد كه می خواست او را خلیفه كند ، و خدا را ردّ نمود كه گفت : ما زاغَ البَصَرُ وَ ما طَغی 3 و صریح گفت : من مانع او شدم و آنچه او خواست و مصلحت دید ، من ندیدم و در طرف ضدّ او ایستادم . ببین چند آیه او را تكفیر نموده جَزاهُ الله بِما فَعَلَ . »»»»» پی نوشت ها : 1. ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، جلد 4 ، ص 79 و 80 . 2. ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، جلد 3 ، ص 97 . 3. سوره نجم ، آیه 17 : چشم منحرف نشد و سركشی نكرد . »»»»» منبع : كاشف الاسرار ، بنیادهای بینش و باورهای شیعی ، مولی نظـــــــر علی طالقانی ، جلد 1
+  .: والـــــه ی اهل بیت :.
|
عبد الكریم شریعتی می گوید : یكی از اطبّای مشهد ، دكتر علی شریعتی را به مهمانی دعوت كرده بود و سفره ، به انواع غذاها آراسته بود . همین كه چشم شریعتی به سفره افتاد ، با عصبانیت در كناری نشست . زن خانه گفت : « دكتر ! ببخشید . این سفره ، لایق شما نیست . شرمنده ام » . دكتر با چهره ای در هم كشیده گفت : « به راستی باید شرم داشته باشیم كه در كنار این سفره بنشینیم . در این اطراف فقرایی هستند كه به سختی زندگی می كنند و این سفره ، چند خانه را تأمین می كند . شما از من دعوت كرده اید بر سر سفره عبد الرحمن بن عوف بنشینم و از علی (ع) سخن بگویم . مگر چنین چیزی ممكن است ؟ » دكتر شریعتی هرجا كه برای صحبت می رفت ، می گفت : « قدری سیب زمینی و نان آماده كنید تا هر ساعتی هر كسی آمد ، قدری بخورد و سپس در جلسه حاضر شود » . حكایتهایی از زندگی شریعتی ، شعبانعلی لامعی ، ص 302 .
+  .: والـــــه ی اهل بیت :.
|
شهیدان كه در آسمان ها كه در همین خیابان های گرفتار همچون عابرانی نورانی هر روز از كنار ما می گذرند و صدای خدا را نمی شنویم : « و لا تَحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتاً ... » . ما ، امّا با عینك های دودی و غفلت های عمودی شب های جمعه به قبرستان ها می رویم و شهیدان برای ما فاتحه می خوانند ! و ما دوباره بر می گردیم به حُجره و بازار آرزوهایمان را می شماریم و ریشخند دنیا ! و هرگز با منطق عینك های دودی روشن نمی شویم كه : « عند ربّهم یرزقون » یعنی چه ؟ ! و روزها و هنوزها می گذرد و ما همچنان دست هامان خالی است ! »»»»» رضا اسماعیلی منبع : دوماهنامه حدیث زندگی
+  .: والـــــه ی اهل بیت :.
|
|
|
||||||